{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_ممنوعه_شب

#عشق_ممنوعه_شب
پارت سوم | ترس ناگهانی یونگی
قلبم یک‌دفعه فرو ریخت.
همان نامی که خانم هان شب قبل گفته بود.
آقای مین.
قبل از اینکه بتوانم بیشتر فکر کنم، صدای باز شدن در طبقه‌ی بالا آمد.
سرم را بلند کردم.
مردی از انتهای راه‌پله پایین آمد.
قد بلند...
لباس مشکی...
موهای تیره و صورتی که زیر نور کم عمارت تقریباً بی‌رنگ به نظر می‌رسید.
قدم‌هایش آرام بود.
اما چیزی در حضورش باعث شد ناخودآگاه یک قدم عقب بروم.
چشم‌هایش برای لحظه‌ای روی من ثابت ماند.
هیچ‌کدام حرف نزدیم.
بعد نگاهش روی جعبه افتاد.
چهره‌اش تغییر کرد.
«تو به اون دست زدی؟»
سرم را تکان دادم.
«نه.»
چند قدم به سمت من آمد.
ایستاد.
حالا برای اولین بار می‌توانستم چهره‌اش را واضح ببینم.
سرد بود.
اما چشم‌هایش انگار چیزی را پنهان می‌کردند.
«شما آقای مین هستید؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
«مین یونگی.»
اسمش را که شنیدم، عجیب بود..
یونگی نگاهش را از من گرفت.
«چرا هنوز اینجایی؟»
متعجب گفتم:
«چون خودتون گفتید بیام.»
ابرویش کمی بالا رفت.
«من؟»
«بله.»
گوشی‌ام را از جیبم درآوردم و پیام را نشانش دادم.
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
«این پیام رو من نفرستادم.»
نفسم بند آمد.
«چی؟!»
نگاهش را بالا آورد.
این بار چیزی در نگاهش بود که واقعاً ترسناک بود.
«من هیچ‌وقت برای تو پیامی نفرستادم.»
سکوت سنگینی بینمان افتاد.
از طبقه‌ی بالا صدای ضربه‌ای آمد.

هر دو همزمان سرمان را بالا گرفتیم.
یونگی ناگهان جدی شد.
آرام گفت:
«برو اتاقت.»
«ولی—»
«الان.»
لحنش آن‌قدر محکم بود که بدون اینکه بفهمم چرا، چند قدم عقب رفتم.
اما درست وقتی می‌خواستم برگردم...
صدایی از طبقه‌ی سوم شنیده شد.
صدای زنی که خیلی آرام زمزمه می‌کرد:
«بالاخره پیداش کردیم...»
یونگی سرش را بالا گرفت.
و برای اولین بار...
من ترس واقعی را در چهره‌اش دیدم.
دیدگاه ها (۴)

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

......پارت هفتم......

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«اون بیدار شده.»صدای اِلین در راهروی زیرزم...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪ات یک قدم عقب رفت.ـ «تو....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط