فیک : ایران
فیک : ایران
PART : ¹
صحنه اول: استقبال پر از اما و اگر
هواپیمای جیهوپ و ات در فرودگاه امام خمینی (ره) به زمین مینشیند. ات با لبخندی هیجانزده به جیهوپ نگاه میکند.
ات: (با هیجان) بالاخره رسیدیم، هوبی! خونه! جیهوپ: (لبخندی میزند، اما نگاهش کمی جدی است) بله، عزیزم. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.
در سالن ورودی، مامان و بابای ات با چهرههایی که ترکیبی از هیجان و کنجکاوی است، منتظرند. برادر ات هم با ناراحتی کنارشان ایستاده.
مامان ات: (با لحنی که انگار منتظر بوده تا جیهوپ را ببیند) اوه، بالاخره تشریف آوردن! فکر کردم گم شدی تو راه! جیهوپ: (با لبخندی مودبانه، اما کمی سرد) سلام، مادر جان. ممنون که اومدید استقبال. راه طولانی بود. بابای ات: (با پوزخندی) طولانی؟ خب معلومه، وقتی آدم میخواد از مملکت خودش فرار کنه، راه طولانیتر به نظر میاد! ات: (با اخم به پدرش نگاه میکند) بابا! چی میگی؟
ادامه داستان:
روزهای اول در ایران، پر از چالشهای کوچک و بزرگ است. مامان ات دائماً در حال پرسیدن سوالات بیربط و کنایهآمیز است و سعی دارد جیهوپ را در موقعیتهای ناخوشایند قرار دهد. بابای ات هم با طعنههایش، سعی در تحقیر جیهوپ دارد.
مامان ات: (در حالی که دارد چای میریزد) هوسوک جان، شنیدم تو اونجا خیلی کار میکنی. ولی خب، معلومه که آدم وقتی پول داره، دیگه غصه هیچی رو نداره، نه؟ جیهوپ: (با آرامش، اما نگاهش کمی تیز میشود) من کارم رو دوست دارم، مادر جان. و از نتیجهاش هم راضی هستم. بابای ات: (با خنده) نتیجه؟ خب معلومه که نتیجه داره! آدم وقتی تو کار خلاف باشه، نتیجهاش معلومه دیگه! ات: (با عصبانیت) بابا! دیگه کافیه! برادر ات: (با هیجان) بابا، مامان، چرا اینقدر حرف بد میزنید؟ داداش هوسوک خیلی آدم خوبیه!
ورود عمه و عمو:
یک روز، عمه و عموی ات که از شنیدن خبر سفر جیهوپ هیجانزده شدهاند، برای "دیدار" و البته "کنجکاوی" به خانه میآیند. آنها با سوالات ریز و درشت، سعی در کشف رازهای جیهوپ دارند.
عمه ات: (با لحنی شیرین اما موذیانه) هوسوک جان، شنیدم خیلی آدم موفقی هستی. ولی خب، آدم وقتی خیلی موفق میشه، یهو چشم میخوره. مواظب باش! عموی ات: (با نگاهی نافذ) بله، بله. مخصوصاً تو این مملکت که همه دنبال اینن که ببینن کی چی داره. شنیدم تو یه کارای "خاصی" میکنی؟ جیهوپ: (با لبخندی که هیچ نشانی از ترس در آن نیست) من فقط سعی میکنم از خانوادهام و کسانی که دوستشان دارم، محافظت کنم. این "خاص" بودن، شاید همین باشه. عمه ات: (با ناامیدی) هیچی ازش نفهمیدیم! عموی ات: (با اخم) آدم خیلی سرسخت و مرموزیه!
خبر بارداری:
یک ماه بعد، حال ات رو به وخامت میگذارد. ات و جیهوپ به بیمارستان میروند و پزشک خبر شگفتانگیزی میدهد: ات دو ماهه باردار است! این خبر، هم شادیآور است و هم برای جیهوپ، که میداند چقدر در ایران تحت فشار خواهد بود، نگرانکننده.
دکتر: (با لبخند) تبریک میگم! شما منتظر یه کوچولو هستید! ات: (با چشمانی اشکبار، به جیهوپ نگاه میکند) هوبی... جیهوپ: (با شوک، اما لبخند کمرنگی روی لبش مینشیند. دست ات را محکم میگیرد) ممنونم، عزیزم. این بهترین خبریه که میتونستم بشنوم.
اما مامان ات، از شنیدن این خبر، نه تنها خوشحال نمیشود، بلکه بیشتر نگران میشود. او دوباره شروع به اصرار میکند:
مامان ات: (با وحشت) چی؟ باردار؟ نه! این بچه نباید به دنیا بیاد! هوسوک، تو باید ازش طلاق بگیری! این بچه که پدرش معلوم نیست چی کاره است... ات: (با قاطعیت) مامان! بس کن! جیهوپ پدر بچهمونه و من طلاق نمیگیرم! جیهوپ: (با صدایی که کمی لرزش دارد، اما خشم در آن موج میزند) مادر جان، این حرفها رو دیگه تکرار نکن. من، هیچوقت ات و بچهاش رو تنها نمیذارم
ببخشید بد شد 🥺🥺
شرط :
لایک : ۱۲
کامنت : ۱۴
PART : ¹
صحنه اول: استقبال پر از اما و اگر
هواپیمای جیهوپ و ات در فرودگاه امام خمینی (ره) به زمین مینشیند. ات با لبخندی هیجانزده به جیهوپ نگاه میکند.
ات: (با هیجان) بالاخره رسیدیم، هوبی! خونه! جیهوپ: (لبخندی میزند، اما نگاهش کمی جدی است) بله، عزیزم. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.
در سالن ورودی، مامان و بابای ات با چهرههایی که ترکیبی از هیجان و کنجکاوی است، منتظرند. برادر ات هم با ناراحتی کنارشان ایستاده.
مامان ات: (با لحنی که انگار منتظر بوده تا جیهوپ را ببیند) اوه، بالاخره تشریف آوردن! فکر کردم گم شدی تو راه! جیهوپ: (با لبخندی مودبانه، اما کمی سرد) سلام، مادر جان. ممنون که اومدید استقبال. راه طولانی بود. بابای ات: (با پوزخندی) طولانی؟ خب معلومه، وقتی آدم میخواد از مملکت خودش فرار کنه، راه طولانیتر به نظر میاد! ات: (با اخم به پدرش نگاه میکند) بابا! چی میگی؟
ادامه داستان:
روزهای اول در ایران، پر از چالشهای کوچک و بزرگ است. مامان ات دائماً در حال پرسیدن سوالات بیربط و کنایهآمیز است و سعی دارد جیهوپ را در موقعیتهای ناخوشایند قرار دهد. بابای ات هم با طعنههایش، سعی در تحقیر جیهوپ دارد.
مامان ات: (در حالی که دارد چای میریزد) هوسوک جان، شنیدم تو اونجا خیلی کار میکنی. ولی خب، معلومه که آدم وقتی پول داره، دیگه غصه هیچی رو نداره، نه؟ جیهوپ: (با آرامش، اما نگاهش کمی تیز میشود) من کارم رو دوست دارم، مادر جان. و از نتیجهاش هم راضی هستم. بابای ات: (با خنده) نتیجه؟ خب معلومه که نتیجه داره! آدم وقتی تو کار خلاف باشه، نتیجهاش معلومه دیگه! ات: (با عصبانیت) بابا! دیگه کافیه! برادر ات: (با هیجان) بابا، مامان، چرا اینقدر حرف بد میزنید؟ داداش هوسوک خیلی آدم خوبیه!
ورود عمه و عمو:
یک روز، عمه و عموی ات که از شنیدن خبر سفر جیهوپ هیجانزده شدهاند، برای "دیدار" و البته "کنجکاوی" به خانه میآیند. آنها با سوالات ریز و درشت، سعی در کشف رازهای جیهوپ دارند.
عمه ات: (با لحنی شیرین اما موذیانه) هوسوک جان، شنیدم خیلی آدم موفقی هستی. ولی خب، آدم وقتی خیلی موفق میشه، یهو چشم میخوره. مواظب باش! عموی ات: (با نگاهی نافذ) بله، بله. مخصوصاً تو این مملکت که همه دنبال اینن که ببینن کی چی داره. شنیدم تو یه کارای "خاصی" میکنی؟ جیهوپ: (با لبخندی که هیچ نشانی از ترس در آن نیست) من فقط سعی میکنم از خانوادهام و کسانی که دوستشان دارم، محافظت کنم. این "خاص" بودن، شاید همین باشه. عمه ات: (با ناامیدی) هیچی ازش نفهمیدیم! عموی ات: (با اخم) آدم خیلی سرسخت و مرموزیه!
خبر بارداری:
یک ماه بعد، حال ات رو به وخامت میگذارد. ات و جیهوپ به بیمارستان میروند و پزشک خبر شگفتانگیزی میدهد: ات دو ماهه باردار است! این خبر، هم شادیآور است و هم برای جیهوپ، که میداند چقدر در ایران تحت فشار خواهد بود، نگرانکننده.
دکتر: (با لبخند) تبریک میگم! شما منتظر یه کوچولو هستید! ات: (با چشمانی اشکبار، به جیهوپ نگاه میکند) هوبی... جیهوپ: (با شوک، اما لبخند کمرنگی روی لبش مینشیند. دست ات را محکم میگیرد) ممنونم، عزیزم. این بهترین خبریه که میتونستم بشنوم.
اما مامان ات، از شنیدن این خبر، نه تنها خوشحال نمیشود، بلکه بیشتر نگران میشود. او دوباره شروع به اصرار میکند:
مامان ات: (با وحشت) چی؟ باردار؟ نه! این بچه نباید به دنیا بیاد! هوسوک، تو باید ازش طلاق بگیری! این بچه که پدرش معلوم نیست چی کاره است... ات: (با قاطعیت) مامان! بس کن! جیهوپ پدر بچهمونه و من طلاق نمیگیرم! جیهوپ: (با صدایی که کمی لرزش دارد، اما خشم در آن موج میزند) مادر جان، این حرفها رو دیگه تکرار نکن. من، هیچوقت ات و بچهاش رو تنها نمیذارم
ببخشید بد شد 🥺🥺
شرط :
لایک : ۱۲
کامنت : ۱۴
- ۵۶۸
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط