THE GIRL IN HIS DREAMS
THE GIRL IN HIS DREAMS
پارت ۶
اسلاید ۲و۳ رو ببین و تصور کن
جیهوپ ساعتها به پیام ا.ت نگاه کرده بود.
بالاخره بعد از مدتها، قرار نبود توی خواب دنبالش بگرده.
این بار میتونست واقعاً ببینتش.
ساعت چهار عصر.
جیهوپ جلوی همون کافهای ایستاده بود که برای اولین بار ا.ت رو دیده بود.
دستهاش توی جیب پالتوش بود و هر چند ثانیه یک بار ساعتش رو نگاه میکرد.
- چرا بیشتر از اولین اجرای روی صحنهام استرس دارم؟
صدایی از پشت سرش اومد.
+ شاید چون این بار قراره بدون تمرین حرف بزنی!
جیهوپ سریع برگشت.
ا.ت با لبخند روبهروش ایستاده بود.
- تو همیشه همینقدر بیصدا ظاهر میشی؟
+ فقط وقتی یکی رو میبینم که دو هفتهست توی خوابهاش دنبالم میگرده!
جیهوپ خندید.
- خب، حالا که پیدات کردم، میتونم یه سؤال بپرسم؟
+ بستگی داره!
- میای باهام قهوه بخوری؟
ا.ت با شیطنت ابروش رو بالا برد.
+ فقط قهوه؟
جیهوپ برای چند ثانیه ساکت موند.
بعد لبخند زد.
- فعلاً قهوه. بعدش اگه اجازه بدی، میخوام بیشتر بشناسمت.
لبخند ا.ت آرومتر شد.
+ این جواب خوبیه. بیا بریم.
دو ساعت گذشت.
از خاطرات کودکی حرف زدن، از چیزهایی که دوست داشتن و از سالهایی که بدون اینکه بدونن، خاطرهی مشترکی داشتن.
جیهوپ به فنجونش نگاه کرد.
- یه چیزی هست که هنوز نفهمیدم.
+ چی؟
- چرا من فقط دو هفتهست خواب تو رو میبینم، ولی تو سه ماهه؟
ا.ت کمی فکر کرد.
+ شاید چون من زودتر یادم افتاده بود که یه نفر رو گم کردم. ولی تو هنوز نمیدونستی اون آدم کیه.
- و وقتی پیدات کردم، خوابها شروع شدن؟
+ شاید.
جیهوپ سرش رو تکون داد.
- میدونی؟ فکر میکنم دیگه لازم نیست دلیلش رو پیدا کنیم.
+ چرا؟
- چون حالا میتونیم بهجای خواب دیدن همدیگه، خودمون برای دیدن هم قرار بذاریم.
ا.ت خندید.
+ این یکی از منطقیترین حرفهاییه که امروز زدی!
- ببخشید؟! من از اول هم منطقی بودم!
+ آره، مخصوصاً وقتی دفترچهی منو یواشکی باز کردی!
جیهوپ خندهاش گرفت.
- قبول دارم. اون یکی اشتباه بود!
هر دو خندیدن.
و برای اولین بار، هیچ راز ترسناکی بینشون نبود.
فقط دو نفر که تازه داشتن همدیگه رو میشناختن.
غروب، با هم از کافه بیرون اومدن.
هوا خنک بود و برگهای نارنجی روی پیادهرو پخش شده بودن.
ا.ت کنار خیابون ایستاد و به آسمون نگاه کرد.
+ جیهوپ؟
- هوم؟
+ اگه هیچوقت اون خوابها رو نمیدیدی، فکر میکنی باز هم منو پیدا میکردی؟
جیهوپ کمی فکر کرد.
بعد به سمتش برگشت.
- شاید نه توی این خیابون. شاید نه امروز.
مکث کرد و لبخند زد.
- ولی حالا که پیدات کردم، میخوام بدونم توی واقعیت چه داستانی با هم میتونیم بسازیم.
ا.ت لبخند زد.
+ پس دیگه خوابها تموم شدن؟
جیهوپ شونه بالا انداخت.
- نمیدونم. ولی اگه امشب دوباره خوابت رو ببینم، این بار ازت میپرسم فردا کجا بریم!
ا.ت خندید.
+ فقط قول بده دیگه برای پیدا کردنم کل شهر رو زیرورو نکنی!
- قول نمیدم!
+ جیهوووپ!
صدای خندهشون توی خیابون پیچید.
و درست همون لحظه، جیهوپ متوجه شد که دیگه لازم نیست چهرهی ا.ت رو قبل از بیدار شدن به خاطر بسپره.
چون حالا خودش روبهروش ایستاده بود.
واقعی.
با همون لبخندی که سالها پیش به پسربچهای غریبه هدیه داده بود.
اون شب، جیهوپ دوباره خواب دید.
همون ایستگاه قدیمی.
همون ساعت.
اما این بار عقربهها حرکت میکردن و روی ساعت، عدد ۸:۰۰ دیده میشد.
ا.ت کنار اون ایستاده بود.
جیهوپ لبخند زد.
- باز هم تو؟
ا.ت خندید.
+ ناراحتی؟
- نه. فقط فکر کردم دیگه قراره توی خوابهام پیدات نشه.
ا.ت بهش نگاه کرد.
+ شاید بعضی خوابها برای این نیستن که توی اونها زندگی کنیم. شاید فقط میان تا ما رو به یه جای جدید برسونن.
جیهوپ به ساعت نگاه کرد.
وقتی دوباره برگشت، ا.ت دیگه اونجا نبود.
اما این بار نگران نشد.
چون میدونست صبح که بیدار بشه، میتونه بهش پیام بده.
میتونه صداش رو بشنوه.
و میتونه دوباره ببینتش.
بدون هیچ قطاری، هیچ ساعت متوقفشدهای و هیچ جستوجویی در تاریکی.
فقط به انتخاب خودشون.
و شاید قشنگترین بخش ماجرا همین بود؛ اینکه خوابها اونها رو به هم رسونده بودن، اما ادامهی داستانشون دیگه به خواب وابسته نبود.
پایان
THE END — THE GIRL IN HIS DREAMS 🕰️🍂
وای شکستممممممم
چطور بووودددد؟ اولین فیکشنم از جیهوپ. نظراتتون رو حتما بگین. امیدوارم چرت ننوشته باشم.
چون فیکشن قرار بود ۶ پارت باشه، بخاطر همین پارت ها طولانی شد
پارت ۶
اسلاید ۲و۳ رو ببین و تصور کن
جیهوپ ساعتها به پیام ا.ت نگاه کرده بود.
بالاخره بعد از مدتها، قرار نبود توی خواب دنبالش بگرده.
این بار میتونست واقعاً ببینتش.
ساعت چهار عصر.
جیهوپ جلوی همون کافهای ایستاده بود که برای اولین بار ا.ت رو دیده بود.
دستهاش توی جیب پالتوش بود و هر چند ثانیه یک بار ساعتش رو نگاه میکرد.
- چرا بیشتر از اولین اجرای روی صحنهام استرس دارم؟
صدایی از پشت سرش اومد.
+ شاید چون این بار قراره بدون تمرین حرف بزنی!
جیهوپ سریع برگشت.
ا.ت با لبخند روبهروش ایستاده بود.
- تو همیشه همینقدر بیصدا ظاهر میشی؟
+ فقط وقتی یکی رو میبینم که دو هفتهست توی خوابهاش دنبالم میگرده!
جیهوپ خندید.
- خب، حالا که پیدات کردم، میتونم یه سؤال بپرسم؟
+ بستگی داره!
- میای باهام قهوه بخوری؟
ا.ت با شیطنت ابروش رو بالا برد.
+ فقط قهوه؟
جیهوپ برای چند ثانیه ساکت موند.
بعد لبخند زد.
- فعلاً قهوه. بعدش اگه اجازه بدی، میخوام بیشتر بشناسمت.
لبخند ا.ت آرومتر شد.
+ این جواب خوبیه. بیا بریم.
دو ساعت گذشت.
از خاطرات کودکی حرف زدن، از چیزهایی که دوست داشتن و از سالهایی که بدون اینکه بدونن، خاطرهی مشترکی داشتن.
جیهوپ به فنجونش نگاه کرد.
- یه چیزی هست که هنوز نفهمیدم.
+ چی؟
- چرا من فقط دو هفتهست خواب تو رو میبینم، ولی تو سه ماهه؟
ا.ت کمی فکر کرد.
+ شاید چون من زودتر یادم افتاده بود که یه نفر رو گم کردم. ولی تو هنوز نمیدونستی اون آدم کیه.
- و وقتی پیدات کردم، خوابها شروع شدن؟
+ شاید.
جیهوپ سرش رو تکون داد.
- میدونی؟ فکر میکنم دیگه لازم نیست دلیلش رو پیدا کنیم.
+ چرا؟
- چون حالا میتونیم بهجای خواب دیدن همدیگه، خودمون برای دیدن هم قرار بذاریم.
ا.ت خندید.
+ این یکی از منطقیترین حرفهاییه که امروز زدی!
- ببخشید؟! من از اول هم منطقی بودم!
+ آره، مخصوصاً وقتی دفترچهی منو یواشکی باز کردی!
جیهوپ خندهاش گرفت.
- قبول دارم. اون یکی اشتباه بود!
هر دو خندیدن.
و برای اولین بار، هیچ راز ترسناکی بینشون نبود.
فقط دو نفر که تازه داشتن همدیگه رو میشناختن.
غروب، با هم از کافه بیرون اومدن.
هوا خنک بود و برگهای نارنجی روی پیادهرو پخش شده بودن.
ا.ت کنار خیابون ایستاد و به آسمون نگاه کرد.
+ جیهوپ؟
- هوم؟
+ اگه هیچوقت اون خوابها رو نمیدیدی، فکر میکنی باز هم منو پیدا میکردی؟
جیهوپ کمی فکر کرد.
بعد به سمتش برگشت.
- شاید نه توی این خیابون. شاید نه امروز.
مکث کرد و لبخند زد.
- ولی حالا که پیدات کردم، میخوام بدونم توی واقعیت چه داستانی با هم میتونیم بسازیم.
ا.ت لبخند زد.
+ پس دیگه خوابها تموم شدن؟
جیهوپ شونه بالا انداخت.
- نمیدونم. ولی اگه امشب دوباره خوابت رو ببینم، این بار ازت میپرسم فردا کجا بریم!
ا.ت خندید.
+ فقط قول بده دیگه برای پیدا کردنم کل شهر رو زیرورو نکنی!
- قول نمیدم!
+ جیهوووپ!
صدای خندهشون توی خیابون پیچید.
و درست همون لحظه، جیهوپ متوجه شد که دیگه لازم نیست چهرهی ا.ت رو قبل از بیدار شدن به خاطر بسپره.
چون حالا خودش روبهروش ایستاده بود.
واقعی.
با همون لبخندی که سالها پیش به پسربچهای غریبه هدیه داده بود.
اون شب، جیهوپ دوباره خواب دید.
همون ایستگاه قدیمی.
همون ساعت.
اما این بار عقربهها حرکت میکردن و روی ساعت، عدد ۸:۰۰ دیده میشد.
ا.ت کنار اون ایستاده بود.
جیهوپ لبخند زد.
- باز هم تو؟
ا.ت خندید.
+ ناراحتی؟
- نه. فقط فکر کردم دیگه قراره توی خوابهام پیدات نشه.
ا.ت بهش نگاه کرد.
+ شاید بعضی خوابها برای این نیستن که توی اونها زندگی کنیم. شاید فقط میان تا ما رو به یه جای جدید برسونن.
جیهوپ به ساعت نگاه کرد.
وقتی دوباره برگشت، ا.ت دیگه اونجا نبود.
اما این بار نگران نشد.
چون میدونست صبح که بیدار بشه، میتونه بهش پیام بده.
میتونه صداش رو بشنوه.
و میتونه دوباره ببینتش.
بدون هیچ قطاری، هیچ ساعت متوقفشدهای و هیچ جستوجویی در تاریکی.
فقط به انتخاب خودشون.
و شاید قشنگترین بخش ماجرا همین بود؛ اینکه خوابها اونها رو به هم رسونده بودن، اما ادامهی داستانشون دیگه به خواب وابسته نبود.
پایان
THE END — THE GIRL IN HIS DREAMS 🕰️🍂
وای شکستممممممم
چطور بووودددد؟ اولین فیکشنم از جیهوپ. نظراتتون رو حتما بگین. امیدوارم چرت ننوشته باشم.
چون فیکشن قرار بود ۶ پارت باشه، بخاطر همین پارت ها طولانی شد
- ۱.۲k
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط