Contract 🍷

Contract 🍷
#contract
𝑃𝑇16
ویو هویج:
شاید بعضی وقتا دست دوستی دادن با کسی که خبری نداره داره چه گندی تو اعصابت میزنه بد نباشه هوم؟
∆راستی ات، یه چیزی ازت بپرسم؟
ات که روی مبل نشسته بود و صفحات کتابش رو ورق می‌زد، نگاهش رو بالا آورد.
=اوهوم.
جولی فنجونش رو روی میز گذاشت و کمی به سمتش خم شد.
∆ تو می‌دونی اون دوربینی که جیمین همیشه باهاش عکس می‌گرفت رو کجا گذاشته؟
ات برای لحظه‌ای مکث کرد، اما خیلی زود حالت عادی صورتش رو برگردوند.
=نه، چطور؟
∆ هر وقت ازش می‌پرسم، جواب درست‌وحسابی نمی‌ده. هر بارم یه جوری بحث رو عوض می‌کنه که انگار دارم درباره‌ی راز سؤال می‌کنم.
ات شونه‌ای بالا انداخت و دوباره نگاهش رو به کتاب داد.
= خب، شاید دلش نمی‌خواد بگه.
∆ چه می‌دونم🤷🏻‍♀️ فقط برام عجیبه. جیمین قبلاً همه‌جا با اون دوربین می‌رفت. انگار یه تیکه از وجودش بود.
جولی چند لحظه ساکت شد و بعد لبخند کوچیکی زد.
∆ تو که از بچگی می‌شناختیش، نه؟ فکر کنم تو تنها دختری بودی که جیمین اجازه می‌داد بهش نزدیک بشه.
ات نگاهش رو از کتاب گرفت.
=اون موقع‌ها خیلی با الان فرق داشت.
∆واقعاً؟!
= نه اینکه مهربون بوده باشه. فقط... یه جور دیگه بود.
جولی خندید.
∆ این توصیف جیمینه؟!
ات هم خنده‌ی کوتاهی کرد.
=خب، انتظار داری چی بگم؟
∆نمی‌دونم، مثلاً اینکه چطوری باهاش کنار می‌اومدی! من که هر بار می‌خواستم باهاش حرف بزنم، حس می‌کردم دارم با دیوار صحبت می‌کنم.
= شاید چون زیادی حرف می‌زدی.
∆ ببخشید؟!
ات این بار بلندتر خندید و جولی با اعتراض آروم به بازوش زد.
برای چند دقیقه، حرفشون به موضوعات دیگه کشیده شد. ات دوباره به کتابش برگشت و جولی هم مشغول تعریف کردن ماجرایی از جان و جی شد.
اما چند قدم اون‌طرف‌تر، توی اتاق نشیمن دیگه‌ای از عمارت، اسم ات دوباره به زبون اومده بود اما ایندفعه فرق دلشت.
جان با اشتیاق و لطافت گفت:
× راستی، نونا امروز گفت دلش می‌خواد دوباره بره اسب‌سواری.
جیمین که روی مبل نشسته بود، نگاهش رو از لیوان روی میز گرفت.
_ ات اسب‌سواری می‌کنه؟
جان با تعجب بهش نگاه کرد.
×معلومه... از بچگی دوستش داشت.
جیمین چیزی نگفت.
~ تو نمی‌دونستی؟
_ نه چرا باید بدونم.
جی با خنده‌ای کوتاه سرش رو تکون داد.
~: عجیبه. فکر می‌کردم شما دوتا از همه بیشتر از هم خبر دارین.
جیمین نگاه سردی بهش انداخت.
_ این‌طور نیست که تمام روز درباره‌ی علایقش ازش سؤال بپرسم.
×خب، معلومه که نمی‌پرسی. اگه می‌پرسیدی، الان می‌دونستی!
جان این رو با همون لحن همیشگی و بی‌خیالش گفت، بی‌خبر از اینکه جمله‌ی ساده‌ش چطور توی ذهن جیمین موندگار شد. جان دستش رو پشت سرش گذاشت و ادامه داد:
× تازه، وقتی ناراحته، معمولاً می‌ره یه جای خلوت. از اون آدم‌ها نیست که جلوی همه درباره‌ی چیزی که اذیتش می‌کنه حرف بزنه.
جیمین سرش رو کمی بالا آورد.
_ از کجا می‌دونی وقتی ناراحته کجا می‌ره؟
×چون بهم می‌گه دیگه
جواب جان اون‌قدر ساده بود که جیمین نتونست چیزی بهش بگه.
~یه بارم بهم گفت وقتی بچه بوده از تاریکی خوشش نمی‌اومده، ولی هیچ‌وقت حاضر نشد اعتراف کنه چون مترسید به خاطر تضاد بین خوناشام بودن و تنفر از تاریکی قضاوت بشه!
از تاریکی خوشش نمی‌اومد؟ این رو هم نمی‌دونست.
با اینکه ات رو از بچگی می‌شناخت، با اینکه سال‌های زیادی رو در نزدیکی هم گذرونده بودن، حالا داشت چیزهایی درباره‌ش می‌شنید که حتی یک بار هم به ذهنش نرسیده بود از ات بپرسه.
جان دوباره شروع به حرف زدن کرد.
×نونا وقتی واقعاً خوشحاله، خیلی تند حرف می‌زنه. وقتی از یکی ناراحته، به‌جای اینکه دعوا کنه، ساکت می‌شه. تازه وقتی یه چیزی براش مهم باشه، وانمود می‌کنه اصلاً اهمیت نداره.
جیمین بی‌اختیار پرسید:
_دیگه چی درباره‌ش می‌دونی؟
جان وسط حرفش مکث کرد و با لبخند بهش نگاه کرد.
×درباره‌ی نونا؟
_:نه، درباره‌ی دیوار پشت سرت. معلومه که درباره‌ی ات دیگه!
جان خندید.
×خیلی چیزها.
_ مثلا؟
ـــــ
ادامش پست بعددد🫐🥕
دیدگاه ها (۵)

the lost leaves/رمان جیمین

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p50تمام راه، هزار بار تصمیم گرفته بود هیچ...

نحوه‌ی حرف زدن:آروم، کوتاه و دقیق. هیچ‌وقت بی‌دلیل حرف نمی‌ز...

Last leaves/رمان جیمین

Part 2

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

𓆩 پارت ۶۹ 𓆪 🖤ات با اخم به جیمین نگاه کرد. ـ هنوزم می‌خوای حق...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

contact 🍷#contract𝑃𝑇10ویو هویج:تولدها همیشه روزهای مهمی توی ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇23ویو هویج:نامجون از وقتی ات از دفترش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط