MY LOVE
p41
+واقعا کشتیشون؟ مگه قرار نبود کسیو شکنجه ندی یا نکشی؟ *بغض*
_سوهو ادم خوبی بود؟
+ن.نه
_پس اشکالی نداره
+میخوام بخوابم.. میشه بیای پیشم بخوابی؟
_چرا که نه عزیزم
ویو جیمین:
کتمو دراوردم... لباسام رو عوض کردم.. موهامو شونه کردم.. و مسواک زدم
خودمو پرت کردم رو تخت کنار ات
+بغلم کن
لبخندی زدم و بغلش کردم.. شروع کردم نوازش موهاش
_پرنسس
+هوم
_کجا کای و دیدی؟
+میخواستم دنبالت بگردم که بگم میخوام برم بخوابم... فکر کردم تو اتاقی.. وقتی اومدم تو اتاق کای درو بست... بعد بوسم کرد و به همه جام دست میزد.. بعد یکم از زیپ لباسمو پایین کشید *بغض*
_ اها *خیلی عصبی.. خیلی تر از خیلی*
+حالا عصبی نباش.. مرده
_کاش شکنجش میکردم
+مهم نیست.. بیا بخوابیم
_چشم ماهزاد
وانیلا:
دختر با شنیدن این حرف از پسر اکلیلی شدن قلبشو حس کرد
+میشه یبار دیگه بگی؟
_چشم؟
+ن.نه اونیکی
_ماهزاد؟
+اره.. بیشتر بهم بگو ماهزاد
+ چشم پرنسس *لبخند*
پیشونی دخترو بوسید و محکم تو بغلش فشردش
"۴ ساعت بعد.. ساعت ۵ صبح"
ویو جیمین:
تو خواب عمیقی بودم.. که با شنیدن صدای نفس نفسای خیلی عجیب از خواب بیدار شدم
ات بود.. تو خواب عرق کرده بود.. نفس نفس میزد و گریه میکرد
داره خواب میبینه
_ات.. ات بیدار شو.. ات با توام
با وحشت از خواب پرید
_اتی خوبی؟ *نگران*
+ج.جیمین؟ خودتی؟ *گریه*
_اره خودمم... کی باید باشه؟
با گریه.. محکم پرید بغلم
+ههققق ج.جیمینااا خواب دیدمممم *گریه*
_جانم عزیزم؟ گریه نکن بگو چه خوابی دیدی نفسم.. گریه نکن خواب بوده
+ هق خواب دیدم هق بهم خیانت کردی بعد هق ازم متنفر شدی.. هق *گریه*
_چی؟ من؟ *خنده* من عمرا همچین کاری کنم.. من یه تار موتم به دنیا نمیدم پرنسسم
از خودم جداش کردم و اشکاشو پاک کردم
_نبینم اشکتو ماهزادم *لبخند*
+قول میدی هیچوقت ولم نکنی؟ *بغض*
_قول میدم *لبخند*
"۱ سال بعد"
«چرا اینقدر پرش زمانی داریم؟🗿»
ویو جیمین:
امروز میخواستم از ات خواستگاری کنم که باهام ازدواج کنیم
ات عاشق ساحل و دریاست.. مخصوصا جنگلایی که رودخونه داره
باید از دوستاش کمک میگرفتم
به لینا زنگ زدم.. بعد چند بوق جواب داد
"مکالمه"
✓الو؟
_سلام.. خوبی؟
✓سلام ممنون.. تو خوبی؟ *لبخند*
_ممنون.. میخوام امروز از ات خواستگاری کنم
✓واقعا؟ *ذوق*
_اوهوم.. کمک میخوامم
✓خب ببین باید اول..
_نه نه..نگو یادم میره.. میتونی بیای اینجا؟
✓چرا که نه.. میبینمت *لبخند*
_فعلا *لبخند*
" پایان مکالمه"
به بقیه دوستاش هم نیاز دارم
رفتم پیش جوکیونگ
_جوکیونگا
♡عا.. بله؟
_میخوام امروز سورپرایزی از ات خواستگاری کنم.. کمک میخوام
♡واقعاا؟؟ *ذوق*
_اوهوم.. به لینا هم گفتم بیاد
♡خب ببین به بقیه دخترا هم بگم؟
_اره
♡اوکی
و رفت
ات اومد پیشم
+جیمینی مشکوک میزنی
+واقعا کشتیشون؟ مگه قرار نبود کسیو شکنجه ندی یا نکشی؟ *بغض*
_سوهو ادم خوبی بود؟
+ن.نه
_پس اشکالی نداره
+میخوام بخوابم.. میشه بیای پیشم بخوابی؟
_چرا که نه عزیزم
ویو جیمین:
کتمو دراوردم... لباسام رو عوض کردم.. موهامو شونه کردم.. و مسواک زدم
خودمو پرت کردم رو تخت کنار ات
+بغلم کن
لبخندی زدم و بغلش کردم.. شروع کردم نوازش موهاش
_پرنسس
+هوم
_کجا کای و دیدی؟
+میخواستم دنبالت بگردم که بگم میخوام برم بخوابم... فکر کردم تو اتاقی.. وقتی اومدم تو اتاق کای درو بست... بعد بوسم کرد و به همه جام دست میزد.. بعد یکم از زیپ لباسمو پایین کشید *بغض*
_ اها *خیلی عصبی.. خیلی تر از خیلی*
+حالا عصبی نباش.. مرده
_کاش شکنجش میکردم
+مهم نیست.. بیا بخوابیم
_چشم ماهزاد
وانیلا:
دختر با شنیدن این حرف از پسر اکلیلی شدن قلبشو حس کرد
+میشه یبار دیگه بگی؟
_چشم؟
+ن.نه اونیکی
_ماهزاد؟
+اره.. بیشتر بهم بگو ماهزاد
+ چشم پرنسس *لبخند*
پیشونی دخترو بوسید و محکم تو بغلش فشردش
"۴ ساعت بعد.. ساعت ۵ صبح"
ویو جیمین:
تو خواب عمیقی بودم.. که با شنیدن صدای نفس نفسای خیلی عجیب از خواب بیدار شدم
ات بود.. تو خواب عرق کرده بود.. نفس نفس میزد و گریه میکرد
داره خواب میبینه
_ات.. ات بیدار شو.. ات با توام
با وحشت از خواب پرید
_اتی خوبی؟ *نگران*
+ج.جیمین؟ خودتی؟ *گریه*
_اره خودمم... کی باید باشه؟
با گریه.. محکم پرید بغلم
+ههققق ج.جیمینااا خواب دیدمممم *گریه*
_جانم عزیزم؟ گریه نکن بگو چه خوابی دیدی نفسم.. گریه نکن خواب بوده
+ هق خواب دیدم هق بهم خیانت کردی بعد هق ازم متنفر شدی.. هق *گریه*
_چی؟ من؟ *خنده* من عمرا همچین کاری کنم.. من یه تار موتم به دنیا نمیدم پرنسسم
از خودم جداش کردم و اشکاشو پاک کردم
_نبینم اشکتو ماهزادم *لبخند*
+قول میدی هیچوقت ولم نکنی؟ *بغض*
_قول میدم *لبخند*
"۱ سال بعد"
«چرا اینقدر پرش زمانی داریم؟🗿»
ویو جیمین:
امروز میخواستم از ات خواستگاری کنم که باهام ازدواج کنیم
ات عاشق ساحل و دریاست.. مخصوصا جنگلایی که رودخونه داره
باید از دوستاش کمک میگرفتم
به لینا زنگ زدم.. بعد چند بوق جواب داد
"مکالمه"
✓الو؟
_سلام.. خوبی؟
✓سلام ممنون.. تو خوبی؟ *لبخند*
_ممنون.. میخوام امروز از ات خواستگاری کنم
✓واقعا؟ *ذوق*
_اوهوم.. کمک میخوامم
✓خب ببین باید اول..
_نه نه..نگو یادم میره.. میتونی بیای اینجا؟
✓چرا که نه.. میبینمت *لبخند*
_فعلا *لبخند*
" پایان مکالمه"
به بقیه دوستاش هم نیاز دارم
رفتم پیش جوکیونگ
_جوکیونگا
♡عا.. بله؟
_میخوام امروز سورپرایزی از ات خواستگاری کنم.. کمک میخوام
♡واقعاا؟؟ *ذوق*
_اوهوم.. به لینا هم گفتم بیاد
♡خب ببین به بقیه دخترا هم بگم؟
_اره
♡اوکی
و رفت
ات اومد پیشم
+جیمینی مشکوک میزنی
- ۱۳.۲k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط