{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─────────────── 💜 ───────────────╮

╭─────────────── 💜 ───────────────╮
✦ پارت ۹ | حرفی که باید گفته می‌شد ✦
╰─────────────── 💜 ───────────────╯

صبح روز بعد، آت جلوی در خونه منتظر بود.

جیمین که بیرون اومد، با دیدنش لبخند زد.

جیمین:
صبح بخیر، آت.

آت:
صبح بخیر... جیمین.

برای اولین بار، آت اسمش رو بدون «آقای همسایه» صدا زد.

جیمین:
بالاخره اسمم رو گفتی. 😂

آت:
فکر کنم دیگه وقتش بود.

هر دو کمی قدم زدن تا به پارک نزدیک خونه رسیدن.

جیمین ایستاد.

جیمین:
آت، یه چیزی می‌خوام بگم.

آت:
چی؟

جیمین نفس عمیقی کشید.

جیمین:
از وقتی اومدم اینجا، فکر نمی‌کردم یه نفر این‌قدر برام مهم بشه.

آت ساکت بهش نگاه کرد.

جیمین:
من از بودن کنارت خوشحالم... و فکر می‌کنم احساسم بهت دیگه فقط یه علاقه‌ی ساده نیست.

آت لبخند زد.

آت:
فکر کنم منم مدت‌هاست همین حس رو دارم.

جیمین:
پس...

آت:
پس چی؟ 😌

جیمین خندید.

جیمین:
پس یعنی از این به بعد می‌تونم رسماً بگم تو فقط همسایه‌م نیستی؟

آت:
آره... ولی هنوز باید ثابت کنی همسایه‌ی خوبی هستی. 😂

جیمین:
قبوله!

هر دو خندیدن.

و این‌بار، هیچ‌کدوم لازم نبود احساسشون رو پنهان کنن. 🦋
دیدگاه ها (۶)

╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌙 ویو آتفردا بالاخره رسید.از صبح، هر چند ...

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط