استاد ریاضیات

#پارت_۸
شماره‌ای ناشناس بود.

با قلبی که تندتر می‌زد، پیام را باز کردم.

-سلام مریم. امیدوارم حالت بهتر باشه.
امروز در دانشگاه کمی نگرانت شدیم. اگر صحبتی داشتی، خوشحال می‌شم بشنوم. استاد امیر هستم

چشم‌هایم گرد شد. استاد امیر!

او شماره من را چطور پیدا کرده بود؟

و چرا به من پیام داده بود؟

حس عجیبی وجودم را فرا گرفت؛ ترکیبی از هیجان،

ترس و کنجکاوی.

این شروع جدیدی بود،

شروعی که اصلاً انتظارش را نداشتم.

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم.

پیام استاد امیر مثل یک جرقه بود که شعله‌ی کنجکاوی‌ام را بیش از پیش روشن می‌کرد.

چطور شماره‌ام را پیدا کرده بود؟

آیا این یک اتفاق عادی بود یا نشانه‌ای از توجهی خاص؟

لحظاتی طولانی به صفحه گوشی خیره ماندم.

از یک طرف، حس می‌کردم باید با او صحبت کنم.

این پیام می‌توانست فرصتی باشد برای فهمیدن دلیل آن

اتفاق در دانشگاه و شاید حتی درک بهتر نگاه‌های گاه و بی‌گاه او.

اما از طرف دیگر، کمی تردید داشتم.

این مسئله کمی پیچیده شده بود و من دوست نداشتم در


موقعیتی قرار بگیرم که باعث سوءتفاهم شود.

بالاخره، تصمیم گرفتم که به پیامش جواب دهم. انگشتانم

روی صفحه لغزیدند و کلمات را با دقت انتخاب کردم.

می‌خواستم هم مودب باشم و هم منظوری‌ام را واضح بیان کنم.
دیدگاه ها (۰)

آپدیت یوتیوب Louis Vuittonفلیکس در قسمت جدید Louis Vuitton ب...

رها💔احساس میکنم یه چیزی توی دلم هست که نمیتونم کامل براش اسم...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت هفتما.ت چند بار پیام ناشناس رو خو...

داستان کودکانه «ماجراجویی در جنگلِ کلمات» به نویسندگی رزیتا ...

~🐨: اوایل خیلی سعی می‌کردم بین «کیم نامجون» و «رپ مانستر» تف...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

🌟 داستانِ یک تحول؛ وقتی علی (علیه السلام) مسیر فیلسوف غربی ر...

رمان اسیر خان پارت نوزدهم ۱۹

مافیای من

طلبکاری و گردنکشی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط