hi
زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت ⑦③
به سمتم اومد و سعی کرد پیرهنم رو وا کنه ولی مچ دستش رو گرفتم.. بهش نگا کردم که گفت:کوک.. زخمت. سطحیه... ولی م.. مکنه عف.. ونت کنه.. ب.. 🐰این الان مهم نیس.. بگو.. دوستم.. داری؟ 🐼... زم..زمان میخوام.. بزار.. فکر کنم... لج.. ن.. نکن .. بزار زخمت رو ببینم.. /نشستم روی صندلی و پیرهنم رو در اوردم.. زخمش پوستم رو پاره کرده بود ولی عمیق نبود.. پانسمانش کرد.. گفت:.. میش.. ه.. این.. اتفاقا.. بین.. خودمون.. بمونه؟ 🐰معلومه.. چاگیا.🐼ساکتتت.عین جت از اتاق خارج شد کیوتی.. بعد رفتنش زخمم که تیز کشید فهمیدم چه گوهی خورم.. کاش کمتر فشار میدادم.. اخ.. تیشرتی پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم تا به این فکر کنم چطوری دل هانول رو به دست بیارم ویو هانول.. اومدم بزنم بکشمش که بدبخت شدم.. واقعی میگه؟ دوستم داره؟ اقا یعنی چی؟ (هیچی عاشقته ).. وای چی بگم بهش.. سرم رو کردم تو بالشتم و جیغ کشیدم که حس کردم یکی دلهره صدام میکنه سرم رو بلند کردم دیدم بله.. جقله خانم و جیمین اومدن🦄اونی لوانی شدی؟ 🐶/در حال جر خوردن از خنده /دمپایی پرت کردم سمتش و گفتم:نیست رو ببند! دمپایی خورد به بازوش ولی خب افاقه نکرد.. گفت:دخ.. تر.. میخوای جیغ بکشی.. بگو.. ادم میره.. /خنده/راحب.. میاره.. فکر میکنه جنی چیزی.. زده به بدنت 🐼جن خالص جلوم وایساده 🦄اونی یعنی عمو جیمین جنه؟ 🐶نه خیر ایشون میخواد لج کنه وایسا ببینم. جی من اومد رو تخت منم از اون ور تخت رد رفتم دوییدم سمت پله ها جیمین داشت پشت سرم داره میزد و صدای خنده ی هانا بلند شدم بود از پله ها رسیدم پایین و به سمت هال در رفتم جیمین ول کن نبود داشتم میدوییدم که یهو خودم به یکی و جیفتی پرت شدیم رو مبل. چشم وا کردم دیدم دیو مقدس داره بهم نگا میکنه جیغ کشیدم که اونم جیغ کشیدم منو پرت کرد پایین مبل 🐰چرا عین گاو داری تو خونه میدویی دختر عمه؟.. اخ کمرم 🐼چون.. جیم.. وایسا چی شدی خوبی؟ ( نگران )🐰خوبم.یه دفعه جیمین کمرم رو گرفت و پرتم کرد رو مبل 🐶گیرت اوردم. افتاد به جون شکمم و قلقلک داد 🐰بسه بابا جمعش کنید.. 🐶ضد حال نزن 🐰همین که گفتم،🐼خدا خ.. یرت بده. 🦄اونی زنده ای؟ 🐼تقریبا. ویو هانول دو روز بعد بعد شام ساعت یازده شب.. فکرام رو کردم.. بهش فرصت دادم.. تاالان کوک دروغی بهم نگفته.. چیزی رو مخفی نکرده.. پس.. فکرکنم نم دادن فرصت بهش چیز خوبیه.. میخواستم فردا برم بهش بگم که دیدم از پلهه ای عمارت اومد پایین و روی اخری نشست.. سیگارش رو روشن کرد.. و به اسمون نگا کرد.. فرصت خوبی بود همه خواب بودن.. البته سیگارم میکشیدم.. رفتم پایین و از در عمارت اروم خارج شدم.. متوجه ام نشد فکر کنم فکرش مشغوله.. رفتم کنارش نشستم و گفتم:یه سیگار مهمونم میکنی؟ 🐰باش. سیگاری رو دراورد ارش گرفتم و گذاشتم تو دهنم
به سمتم اومد و سعی کرد پیرهنم رو وا کنه ولی مچ دستش رو گرفتم.. بهش نگا کردم که گفت:کوک.. زخمت. سطحیه... ولی م.. مکنه عف.. ونت کنه.. ب.. 🐰این الان مهم نیس.. بگو.. دوستم.. داری؟ 🐼... زم..زمان میخوام.. بزار.. فکر کنم... لج.. ن.. نکن .. بزار زخمت رو ببینم.. /نشستم روی صندلی و پیرهنم رو در اوردم.. زخمش پوستم رو پاره کرده بود ولی عمیق نبود.. پانسمانش کرد.. گفت:.. میش.. ه.. این.. اتفاقا.. بین.. خودمون.. بمونه؟ 🐰معلومه.. چاگیا.🐼ساکتتت.عین جت از اتاق خارج شد کیوتی.. بعد رفتنش زخمم که تیز کشید فهمیدم چه گوهی خورم.. کاش کمتر فشار میدادم.. اخ.. تیشرتی پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم تا به این فکر کنم چطوری دل هانول رو به دست بیارم ویو هانول.. اومدم بزنم بکشمش که بدبخت شدم.. واقعی میگه؟ دوستم داره؟ اقا یعنی چی؟ (هیچی عاشقته ).. وای چی بگم بهش.. سرم رو کردم تو بالشتم و جیغ کشیدم که حس کردم یکی دلهره صدام میکنه سرم رو بلند کردم دیدم بله.. جقله خانم و جیمین اومدن🦄اونی لوانی شدی؟ 🐶/در حال جر خوردن از خنده /دمپایی پرت کردم سمتش و گفتم:نیست رو ببند! دمپایی خورد به بازوش ولی خب افاقه نکرد.. گفت:دخ.. تر.. میخوای جیغ بکشی.. بگو.. ادم میره.. /خنده/راحب.. میاره.. فکر میکنه جنی چیزی.. زده به بدنت 🐼جن خالص جلوم وایساده 🦄اونی یعنی عمو جیمین جنه؟ 🐶نه خیر ایشون میخواد لج کنه وایسا ببینم. جی من اومد رو تخت منم از اون ور تخت رد رفتم دوییدم سمت پله ها جیمین داشت پشت سرم داره میزد و صدای خنده ی هانا بلند شدم بود از پله ها رسیدم پایین و به سمت هال در رفتم جیمین ول کن نبود داشتم میدوییدم که یهو خودم به یکی و جیفتی پرت شدیم رو مبل. چشم وا کردم دیدم دیو مقدس داره بهم نگا میکنه جیغ کشیدم که اونم جیغ کشیدم منو پرت کرد پایین مبل 🐰چرا عین گاو داری تو خونه میدویی دختر عمه؟.. اخ کمرم 🐼چون.. جیم.. وایسا چی شدی خوبی؟ ( نگران )🐰خوبم.یه دفعه جیمین کمرم رو گرفت و پرتم کرد رو مبل 🐶گیرت اوردم. افتاد به جون شکمم و قلقلک داد 🐰بسه بابا جمعش کنید.. 🐶ضد حال نزن 🐰همین که گفتم،🐼خدا خ.. یرت بده. 🦄اونی زنده ای؟ 🐼تقریبا. ویو هانول دو روز بعد بعد شام ساعت یازده شب.. فکرام رو کردم.. بهش فرصت دادم.. تاالان کوک دروغی بهم نگفته.. چیزی رو مخفی نکرده.. پس.. فکرکنم نم دادن فرصت بهش چیز خوبیه.. میخواستم فردا برم بهش بگم که دیدم از پلهه ای عمارت اومد پایین و روی اخری نشست.. سیگارش رو روشن کرد.. و به اسمون نگا کرد.. فرصت خوبی بود همه خواب بودن.. البته سیگارم میکشیدم.. رفتم پایین و از در عمارت اروم خارج شدم.. متوجه ام نشد فکر کنم فکرش مشغوله.. رفتم کنارش نشستم و گفتم:یه سیگار مهمونم میکنی؟ 🐰باش. سیگاری رو دراورد ارش گرفتم و گذاشتم تو دهنم
- ۱۰.۱k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط