داستان2: *عکس دوم. ورژن دخترونه ایزوکو. بزارم میگردم*
پارت 14
ایزوکو آرام، همانطور که از درد سمت چپ قفسه سینه اش را میفشرد دوباره به سمت میز کوچک کنار تختش رفت و کشوی اولش را باز کرد. اینبار چراغ قوه گوشیش را روشن کرد و به سمت کشو گرفت.
با وجود نور کافی و کمتر شدن درد قلبش خیلی زود. سه قوطی قرص مد نظرش را پیدا کرد.
سریع از هر قوطی یک قرص روی دستش ریخت. و بدون آب هر سه قرص را قورت داد. آرام همانطور که تلو تلو میخورد. با احتیاط از اتاقش بیرون آمد و به سمت آشپز خانه رفت. برق آشپزخانه روشن بود. و این ایزوکو را خوشحال کرد.. یک لیوان برداشت. و بعد از پرکردن آن با آب تمام ان را یه سره خورد. بعد از خوردن آب لیوان را همانجا کنار سینک گذاشت و به اتاقش بازگشت. حالا وضیعت قلبش بهتر بود. و آروم تر میتپید. هر شب کابوس میدید. ولی ام شب انگار واقعی تر از همیشه بود... در همه خواب هایش یک چیز مشترک بود. در همه آن ها به دست کوسه خودش کشته میشد. در هر خواب با دیدین نزدیک تر شدن آن پروانه ها با وحشت و ترسی غیر قابل تصور جیغ میکشید.و گریه میکرد.... خودش هم نمیدانست.. شاید اصلا به خاطر همین کابوس ها بود که دیگر جرعت نداشت به مخلوقاتش نگاه کند.... میترسید؟... نه... بیشتر تنفر داشت. از خودش. از کوسه اش. از همه چیزی که به او و قدرتش ختم میشد. تنفر داشت. بر خلاف هر شخص دیگری که از یک چیز میترسد. و سعی میکند از فوبیایش دور بماند. ایزوکو هرروز از زندگی اش با ترسش زندگی میکند. هرروز، به خطراطی که ممکن است به وجود بیاورد. وحشت دارد. از زمانی که نتواند قدرتش را کنترل کند وحشت دارد. از مخلوقاتش وحشت دارد. از هر چیزی که در آخر به کوسه او ختم میشود. بیزار است.
ترس او مثل دیگران نیست. که دست و پاهایشان بلرزد و یا جیغ بزنند.
برای مثال کسی که ترسش از ارتفاع است. در شرایطی که با آن مقابله کند. شاید دست و پایش بلرزد، جیغ بزند، یا حتی گریه کند.... اما ترس ایزوکو چیزی فرا تر از این جور چیز هاست. ترس او هر لحظه از زندگیش کنار اوست. او هرروز گریه میکرد. هر روز دست و پاهایش میلرزید. هرروز از ترس جیغ میزد. ایزوکو آسیب دیده بود. و این آسیب برای او هنوز تمام نشده است. او هنوز دارد آسیب میبیند. قرص هایی که مادرش فکر میکند. هر هفته از آن ها مصرف میکند را هر شب میخورد. ذهن و روحش چنان خسته و فرتوته شده که دیگر آن شادابی قبل را ندارد. روانش با ترس زنگی کرده و حالا بعضی وقت ها با خود میگوید که " تا کی؟"
اما فقط این ها نیست. این جنگ میان روان و روح ایزوکو با ترسش. تنها آسیب هایی که به او زده روانش را سرکوب نکرده. بلکه چنان ضربه ای به جسم او زده، که حالا اگر شبی قرص هایش کنارش نباشند. شاید دیگر نتواند نفس بکشد.
اما با تمام این ها ایزوکو به یک چیز پایبند بود. "من با لبخند همه رو نجات میدم"
ایزوکو آرام، همانطور که از درد سمت چپ قفسه سینه اش را میفشرد دوباره به سمت میز کوچک کنار تختش رفت و کشوی اولش را باز کرد. اینبار چراغ قوه گوشیش را روشن کرد و به سمت کشو گرفت.
با وجود نور کافی و کمتر شدن درد قلبش خیلی زود. سه قوطی قرص مد نظرش را پیدا کرد.
سریع از هر قوطی یک قرص روی دستش ریخت. و بدون آب هر سه قرص را قورت داد. آرام همانطور که تلو تلو میخورد. با احتیاط از اتاقش بیرون آمد و به سمت آشپز خانه رفت. برق آشپزخانه روشن بود. و این ایزوکو را خوشحال کرد.. یک لیوان برداشت. و بعد از پرکردن آن با آب تمام ان را یه سره خورد. بعد از خوردن آب لیوان را همانجا کنار سینک گذاشت و به اتاقش بازگشت. حالا وضیعت قلبش بهتر بود. و آروم تر میتپید. هر شب کابوس میدید. ولی ام شب انگار واقعی تر از همیشه بود... در همه خواب هایش یک چیز مشترک بود. در همه آن ها به دست کوسه خودش کشته میشد. در هر خواب با دیدین نزدیک تر شدن آن پروانه ها با وحشت و ترسی غیر قابل تصور جیغ میکشید.و گریه میکرد.... خودش هم نمیدانست.. شاید اصلا به خاطر همین کابوس ها بود که دیگر جرعت نداشت به مخلوقاتش نگاه کند.... میترسید؟... نه... بیشتر تنفر داشت. از خودش. از کوسه اش. از همه چیزی که به او و قدرتش ختم میشد. تنفر داشت. بر خلاف هر شخص دیگری که از یک چیز میترسد. و سعی میکند از فوبیایش دور بماند. ایزوکو هرروز از زندگی اش با ترسش زندگی میکند. هرروز، به خطراطی که ممکن است به وجود بیاورد. وحشت دارد. از زمانی که نتواند قدرتش را کنترل کند وحشت دارد. از مخلوقاتش وحشت دارد. از هر چیزی که در آخر به کوسه او ختم میشود. بیزار است.
ترس او مثل دیگران نیست. که دست و پاهایشان بلرزد و یا جیغ بزنند.
برای مثال کسی که ترسش از ارتفاع است. در شرایطی که با آن مقابله کند. شاید دست و پایش بلرزد، جیغ بزند، یا حتی گریه کند.... اما ترس ایزوکو چیزی فرا تر از این جور چیز هاست. ترس او هر لحظه از زندگیش کنار اوست. او هرروز گریه میکرد. هر روز دست و پاهایش میلرزید. هرروز از ترس جیغ میزد. ایزوکو آسیب دیده بود. و این آسیب برای او هنوز تمام نشده است. او هنوز دارد آسیب میبیند. قرص هایی که مادرش فکر میکند. هر هفته از آن ها مصرف میکند را هر شب میخورد. ذهن و روحش چنان خسته و فرتوته شده که دیگر آن شادابی قبل را ندارد. روانش با ترس زنگی کرده و حالا بعضی وقت ها با خود میگوید که " تا کی؟"
اما فقط این ها نیست. این جنگ میان روان و روح ایزوکو با ترسش. تنها آسیب هایی که به او زده روانش را سرکوب نکرده. بلکه چنان ضربه ای به جسم او زده، که حالا اگر شبی قرص هایش کنارش نباشند. شاید دیگر نتواند نفس بکشد.
اما با تمام این ها ایزوکو به یک چیز پایبند بود. "من با لبخند همه رو نجات میدم"
- ۱۲.۱k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط