پارت ۲
روز اول :ترس
وقتی میخواستم بیرون برم تمامی همسایگان تا شعاع ۳ کیلومتری بهم احترام میگذاشتند و مرا با نام بانو خطاب میکردند ...و به طور عجیبی رو به روی خونه ام یک بسته بود که وقتی بازش کردم توش یک دست ق/طع شده بود ....نوشته بود: عزیزم من نمیذارم کسی که تو را اذیت کرده توی این دنیا بماند ...این تازه اولش هست ...صبر کن.وقتی میخواستم نان بخرم ، نانوا ازم پول نگرفت و با ترس گفت مشکلی نیست
آن روز فهمیدم که او واقعا قصد دارد اما این برای او کافی نبود
روز سوم : بردن آبرو
آن روز هوا بارانی بود اما نه با قطرات باران ! از هزارن عکس های من که فتوشاپ شده با خودش ...در آسمان بود ، در بنر های شهر بود ، عکس هاس دیوار بود و همه مرا عجیب نگاه میکردند و بعضی ها از مرا با لقب عروس مافیا کیم صدا میکردند و این آزار دهنده بود . بعدش از شماره ی ناشناسی برام پیام آمد : الان بیشتر مردم فکر میکنند تو عروس منی ....که مطمئنم میشی
آن روز فهمیدم او دست بردار نیست
روز هشتم : گروگان
صدای در زدن آمد . در را باز کردم و با چهره ی گریه زده ی مامانم مواجه شدم و با گریه گفت : برادرت ! پسرم ! نیست ! زنگ زدن از خوابگاه دانشگاه گفتن شبانه گروگان گرفته شده ! خیلی عصبی شدم و فهمیدم کار اوست پس به مادر یک لیوان آب قند دادم و اینبار عکس فرستاد از داداشم چشم هایش بسته روی تخت زندانی شده و نوشت : عزیزم حالش خوب است اما اگر پایان این ماه نه بگویی فکر نکنم برادری برایت باقی بماند و فکرش هم نکن که الان ولش کنم . پایان این ماه ول میشود زمانی که تو تسلیم شدی آن روز فهمیدم باید آمادگی خیلی ضربه های دیگر را داشته باشم
روز دوازدهم : خود/کشی؟
به طور خیلی عجیب دوست پسر سابقم که خیانت کرده بود یک فیلمش در فضای مجازی وایرال شد....او در بالای برجی بزرگ ایستاده بود و با ترس انکار کسی او را مجبور کرده بود گفت : من اشتباهم این بود که به عشقم خیانت کردم...باید تاوان را خودم بدهم نه کسی دیگر امیدوارم عروس مافیا شود و پرید......
پیام جدید : دیدی عشقم ؟ قدم بعدی چه باشد ؟
آن روز فهمیدم او جدی است
وقتی میخواستم بیرون برم تمامی همسایگان تا شعاع ۳ کیلومتری بهم احترام میگذاشتند و مرا با نام بانو خطاب میکردند ...و به طور عجیبی رو به روی خونه ام یک بسته بود که وقتی بازش کردم توش یک دست ق/طع شده بود ....نوشته بود: عزیزم من نمیذارم کسی که تو را اذیت کرده توی این دنیا بماند ...این تازه اولش هست ...صبر کن.وقتی میخواستم نان بخرم ، نانوا ازم پول نگرفت و با ترس گفت مشکلی نیست
آن روز فهمیدم که او واقعا قصد دارد اما این برای او کافی نبود
روز سوم : بردن آبرو
آن روز هوا بارانی بود اما نه با قطرات باران ! از هزارن عکس های من که فتوشاپ شده با خودش ...در آسمان بود ، در بنر های شهر بود ، عکس هاس دیوار بود و همه مرا عجیب نگاه میکردند و بعضی ها از مرا با لقب عروس مافیا کیم صدا میکردند و این آزار دهنده بود . بعدش از شماره ی ناشناسی برام پیام آمد : الان بیشتر مردم فکر میکنند تو عروس منی ....که مطمئنم میشی
آن روز فهمیدم او دست بردار نیست
روز هشتم : گروگان
صدای در زدن آمد . در را باز کردم و با چهره ی گریه زده ی مامانم مواجه شدم و با گریه گفت : برادرت ! پسرم ! نیست ! زنگ زدن از خوابگاه دانشگاه گفتن شبانه گروگان گرفته شده ! خیلی عصبی شدم و فهمیدم کار اوست پس به مادر یک لیوان آب قند دادم و اینبار عکس فرستاد از داداشم چشم هایش بسته روی تخت زندانی شده و نوشت : عزیزم حالش خوب است اما اگر پایان این ماه نه بگویی فکر نکنم برادری برایت باقی بماند و فکرش هم نکن که الان ولش کنم . پایان این ماه ول میشود زمانی که تو تسلیم شدی آن روز فهمیدم باید آمادگی خیلی ضربه های دیگر را داشته باشم
روز دوازدهم : خود/کشی؟
به طور خیلی عجیب دوست پسر سابقم که خیانت کرده بود یک فیلمش در فضای مجازی وایرال شد....او در بالای برجی بزرگ ایستاده بود و با ترس انکار کسی او را مجبور کرده بود گفت : من اشتباهم این بود که به عشقم خیانت کردم...باید تاوان را خودم بدهم نه کسی دیگر امیدوارم عروس مافیا شود و پرید......
پیام جدید : دیدی عشقم ؟ قدم بعدی چه باشد ؟
آن روز فهمیدم او جدی است
- ۱۴.۷k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط