👧🏻فیلیکس و می سان 🫅🏻
فصل سوم: یک حس تازه
از آن روز به بعد، فیلیکس و میسان تقریباً هر روز با هم صحبت میکردند.
صبحها پیامهای کوتاه میفرستادند و شبها ساعتها حرف میزدند.
یک عصر، فیلیکس به میسان پیام داد:
«میای بریم یه جایی؟»
میسان پرسید:
«کجا؟»
«یه جای قشنگ. فقط بهم اعتماد کن.»
کمی بعد، کنار رودخانه قدم میزدند. هوا خنک بود و صدای آرام آب به گوش میرسید.
فیلیکس ناگهان ایستاد.
«میسان... میتونم یه چیزی بگم؟»
«آره.»
فیلیکس لبخند زد.
«از وقتی دیدمت، روزهام قشنگتر شده.»
میسان سرخ شد و نگاهش را پایین انداخت.
«تو هم برای من مهم شدی.»
فیلیکس با شنیدن این جمله لبخند زد.
آن لحظه هیچکدام چیزی نگفتند.
اما هر دو فهمیدند که این دیگر فقط یک دوستی ساده نیست.
قلبهایشان آرامآرام یکدیگر را پیدا کرده بودند. ❤️
پایان.....
پارت چهار؟
از آن روز به بعد، فیلیکس و میسان تقریباً هر روز با هم صحبت میکردند.
صبحها پیامهای کوتاه میفرستادند و شبها ساعتها حرف میزدند.
یک عصر، فیلیکس به میسان پیام داد:
«میای بریم یه جایی؟»
میسان پرسید:
«کجا؟»
«یه جای قشنگ. فقط بهم اعتماد کن.»
کمی بعد، کنار رودخانه قدم میزدند. هوا خنک بود و صدای آرام آب به گوش میرسید.
فیلیکس ناگهان ایستاد.
«میسان... میتونم یه چیزی بگم؟»
«آره.»
فیلیکس لبخند زد.
«از وقتی دیدمت، روزهام قشنگتر شده.»
میسان سرخ شد و نگاهش را پایین انداخت.
«تو هم برای من مهم شدی.»
فیلیکس با شنیدن این جمله لبخند زد.
آن لحظه هیچکدام چیزی نگفتند.
اما هر دو فهمیدند که این دیگر فقط یک دوستی ساده نیست.
قلبهایشان آرامآرام یکدیگر را پیدا کرده بودند. ❤️
پایان.....
پارت چهار؟
- ۴.۱k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط