{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 معشوقه‌ی مخفی

🖤 معشوقه‌ی مخفی

𓆩 پارت پانزدهم 𓆪

ات پشت سر جیمین ایستاد.

جیمین پاکت را باز کرد.

داخلش فقط یک عکس بود.

عکسِ ات.

اما چیزی که جیمین را شوکه کرد، تاریخ گوشه‌ی عکس بود؛ سه روز قبل از اولین ملاقاتشان.

ات با دیدن عکس آرام گفت:

ـ «این... منم؟»

جیمین جواب نداد.

ات نزدیک‌تر شد.

ـ «ولی من اون روز اصلاً اینجا نبودم...»

جیمین عکس را محکم در دستش گرفت.

ـ «می‌دونم.»

ناگهان صدای پیام دیگری آمد.

این بار فقط یک جمله:

«فکر کردی نمی‌دونستم اون کیه؟»

جیمین به اطراف نگاه کرد.

ـ «ات، باید همین الان از اینجا بریم.»

ات با نگرانی گفت:

ـ «چرا؟»

جیمین آرام جواب داد:

ـ «چون کسی که این عکس رو فرستاده، خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم درباره‌ی تو می‌دونه.»

🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت شانزدهم 𓆪جیمین دست ات را گرفت.ـ «باید ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت چهاردهم 𓆪جیمین چند ثانیه به پیام خیره ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت سیزدهم 𓆪جیمین سرعت ماشین را بیشتر کرد....

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وششم 𓆪ات با دست‌های لرزان پا...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیستم 𓆪جیمین هنوز به عکس روی میز خیره ...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪صدای قدم‌ها از راهرو ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪ات یک قدم عقب رفت.ـ «تو....

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ده 𓆪 🖤🥀ات به جیمین خیره شد.ـ «تو وا...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وچهارم 𓆪ات با نگرانی به جیمی...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت پــنج 𓆪 🖤🥀مرد بدون اینکه چیزی بیشتر...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت نــه 𓆪 🖤🥀جیمین چراغ قوه‌ی گوشی‌اش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط