My Vampire P41
P41
ویو جیا
با هزار جور بدبختی رسیدم خوابگاه…باید لباسم رو عوض میکردم و میرفتم سرکلاسم…
وارد راهروی خوابگاه شدم و سمت اتاقم رفتم…
2 min
در اتاقم رو باز کردم و واردش شدم…سریع کفشم و دراوردم و رفتم سمت کمدم تا لباسم رو عوض کنم…یه هودی مشکی با یه شلوارک پوشیدم و رفتم سمت آینه…موهامو با شونه صاف کردم و یکم رژگونه زدم تا سرحال بنظر برسم!سمت در رفتم و کفشم رو پوشیدم و سریع رفتم سمت پله ها..آروم آروم رفتم پایین و پیاده دویدم سمت دانشگاهم…
10 minutes
وارد راهرو دانشگاه شدم…دوست داشتم حس کنم که بازم یه سایه پشتمه ولی خب…نمیشد بری به یه خوناشام بگی که بیا بیوفت دنبالم! اروم آروم سمت کلاسم میرفتم و به موضوع خوناشامی یونگی فکر میکردم…میدونی!انگار اگه یکی دیگه جام بود قطعا از این کشور فرار میکرد!ولی من یه اعتماد عجیبی به یونگی داشتم..انگار وقتی فهمیدم که خوناشامه نترسیدم! انگار یه چیزی ته دلم گفت که بیخیال!یه خونخوار عادیه…باید فرار کنم!باید به پلیس بگم!باید یکاری کنم!باید ازش دوری کنم!ولی انگار…نمیتونم!انگار دلم نمیخواد ازش دور باشم! اما خب حق هم دارم چندین ساله که دوستیم!
به خودم اومدم و دیدم که جلوی در کلاسمم…وارد شدم،خداروشکر که استاد نیومده بود!رفتم سرجام نشستم…هیچکس کنارم نبود!فقط سها بود که انگار امروز هم نیومده بود!هوم.نکنه یونگی و هوسوک…نه بابا اونا که اصلا براشون مهم نبود!
جیا:بخوابم یعنی؟یا منتظر استاد بمونم؟
…:بنظر منکه بخواب(خنده)
صدای یه پسر آشنا بود!سریع سرمو برگردوندم و نگاهش کردم!درسته…همکلاسیم بود
جیا:آههه دانوو ترسوندیم!(خنده ی کم)
دانوو:آیگووو واقعا؟منکه چیزی نگفتم!
اره…چیزی نگفتی ولی ذهن من اینقدر درگیره که از هرچیزی میترسه!
جیا:یااااا الان من مقصرممم…ایششش
دانوو:باشه حالا..هوم سها نیومده؟(کنجکاو)
جیا:نه نیومده…انگار امروز تنهام(شونه بالا انداخت)
دانوو:یااا من بز هستم؟
دانوو کیفش که روی کولش بود رو گذاشت روی صندلی و راحت نشست
دانوو:به به سها عجب جایی میشینه!
جیا:چقدر راحت نشستی دانوو
دانوو:کنار تو راحتم خانم جیا!(نیشخند)
جیا:اوه…
فکر نکنم قصد خوبی داشته باشه!دلم نمیخواد اینم مثل قبلیا به دست یونگی یه بلایی سرش بیاد!
سعی کردم بهش توجه نکنم و سرمو به سمت پنجره بردم…چشمام گرم شد…سرمو تکیه دادم به دیوار و…سیاهی___
20min
توی خوابم نازم بودم که با صدا زدن اسمم بیدار شدم..یکم به اطرافم نگاه کردم تا متوجه موقعیتم بشم…
دانوو:یاااا جیا چرا اینقدر خوابالویی؟
سرمو به طرف صدا برگردوندم…چهرهای که جلوم بود رو تار میدیدم..کمی چشمهامو مالیدم تا دیدم درست بشه..اوه!دانوو بود!
جیا:مگه چقدر خوابیدم؟(خوابالود)
دانوو:حدود 20 دقیقه خوابیدی..ولی خب خداروشکر استاد رفته ماژیک بیاره و متوجه نشد که شما خوابیدی زیبای خفته!(خنده)
جیا:خواب مهمه دیگه(خنده ی ملیح)
دانوو:اها راستی فردا قراره یکی از استاد هامون عوض بشه!..یکم ناراحت شدم(گریه ی الکی)
جیا:چی؟کدوم استاد؟(کنجکاو)
دانوو:انگار قراره جای استاد کیم..یه آقای به اسم…اممم وایسا نوک زبونمههه!فامیلیش جانگ بوداااا
جانگهوسوک؟چرا یاد اسم اون افتادم؟
جیا:جانگ هوسوک..چی؟عااا ببخشید از دهنم پر__
دانوو:او اره اره گفتی اسمش همینهکه تو گف__
جیا:چ..چی!؟(نگران)
دانوو:چیه؟چرا انگار ترسیدی؟
جیا:مطمئنی اسمش..جانگ هوسوک..هست؟(نگران)
دانوو:اره استاد همین الان خودش گفت(خنده)
ب..باورم نمیشه..یعنی خودشه؟چرا میخواد بیاد دانشگاه ما؟چه نقشه ای توی سرش داره؟میخواد بیاد روی من نظارت داشته باشه؟چه غلطی کنم الان؟
جیا:دیگه چیزی راجبش نگفت؟
دانوو:فقط گفتش که روز اولی که میاد قراره امتحان بگیره🤷🏻♀️
جیا:چ…مگه الکیه؟
چقدر پررو!روز اولی هست که میخواد بیاد!بعد میخواد امتحان بگیره؟
دانوو:انگار خیلی ناراضی هستید(خنده)
جیا:چ..چی؟نه بابااا چه ناراضی بودنی؟(خنده ی فیک)
درواقع ناراضی نبودم! اگه ولم میکردن رفتارم عین یونگی میشد!!..نترسیده بودم..نگران بودم..شاید نقشه ی یونگیه که میخواد روی من نظارت کنه شایدم…آیششش نمیدونم واقعا
دانوو:ایگووو این استاده هم رفت دیگه نمیخواد بیاد؟(خنده)
دانوو پسر خوش خنده ای هست!ولی معلوم نیست پشت اون خنده ها چه نقشه ای داره…نقشه ای هم نداشته باشه یونگی بفهمه کنار منه با خاک یکسانش میکنه!
حس میکنم شبیه زنِ رئیس جمهور کرهشمالی شدم..همه ی کار ها زیر نظره و نباید دست از پا خطا کنم..و این تنم رو به لرزه در میاره!
ویو جیا
با هزار جور بدبختی رسیدم خوابگاه…باید لباسم رو عوض میکردم و میرفتم سرکلاسم…
وارد راهروی خوابگاه شدم و سمت اتاقم رفتم…
2 min
در اتاقم رو باز کردم و واردش شدم…سریع کفشم و دراوردم و رفتم سمت کمدم تا لباسم رو عوض کنم…یه هودی مشکی با یه شلوارک پوشیدم و رفتم سمت آینه…موهامو با شونه صاف کردم و یکم رژگونه زدم تا سرحال بنظر برسم!سمت در رفتم و کفشم رو پوشیدم و سریع رفتم سمت پله ها..آروم آروم رفتم پایین و پیاده دویدم سمت دانشگاهم…
10 minutes
وارد راهرو دانشگاه شدم…دوست داشتم حس کنم که بازم یه سایه پشتمه ولی خب…نمیشد بری به یه خوناشام بگی که بیا بیوفت دنبالم! اروم آروم سمت کلاسم میرفتم و به موضوع خوناشامی یونگی فکر میکردم…میدونی!انگار اگه یکی دیگه جام بود قطعا از این کشور فرار میکرد!ولی من یه اعتماد عجیبی به یونگی داشتم..انگار وقتی فهمیدم که خوناشامه نترسیدم! انگار یه چیزی ته دلم گفت که بیخیال!یه خونخوار عادیه…باید فرار کنم!باید به پلیس بگم!باید یکاری کنم!باید ازش دوری کنم!ولی انگار…نمیتونم!انگار دلم نمیخواد ازش دور باشم! اما خب حق هم دارم چندین ساله که دوستیم!
به خودم اومدم و دیدم که جلوی در کلاسمم…وارد شدم،خداروشکر که استاد نیومده بود!رفتم سرجام نشستم…هیچکس کنارم نبود!فقط سها بود که انگار امروز هم نیومده بود!هوم.نکنه یونگی و هوسوک…نه بابا اونا که اصلا براشون مهم نبود!
جیا:بخوابم یعنی؟یا منتظر استاد بمونم؟
…:بنظر منکه بخواب(خنده)
صدای یه پسر آشنا بود!سریع سرمو برگردوندم و نگاهش کردم!درسته…همکلاسیم بود
جیا:آههه دانوو ترسوندیم!(خنده ی کم)
دانوو:آیگووو واقعا؟منکه چیزی نگفتم!
اره…چیزی نگفتی ولی ذهن من اینقدر درگیره که از هرچیزی میترسه!
جیا:یااااا الان من مقصرممم…ایششش
دانوو:باشه حالا..هوم سها نیومده؟(کنجکاو)
جیا:نه نیومده…انگار امروز تنهام(شونه بالا انداخت)
دانوو:یااا من بز هستم؟
دانوو کیفش که روی کولش بود رو گذاشت روی صندلی و راحت نشست
دانوو:به به سها عجب جایی میشینه!
جیا:چقدر راحت نشستی دانوو
دانوو:کنار تو راحتم خانم جیا!(نیشخند)
جیا:اوه…
فکر نکنم قصد خوبی داشته باشه!دلم نمیخواد اینم مثل قبلیا به دست یونگی یه بلایی سرش بیاد!
سعی کردم بهش توجه نکنم و سرمو به سمت پنجره بردم…چشمام گرم شد…سرمو تکیه دادم به دیوار و…سیاهی___
20min
توی خوابم نازم بودم که با صدا زدن اسمم بیدار شدم..یکم به اطرافم نگاه کردم تا متوجه موقعیتم بشم…
دانوو:یاااا جیا چرا اینقدر خوابالویی؟
سرمو به طرف صدا برگردوندم…چهرهای که جلوم بود رو تار میدیدم..کمی چشمهامو مالیدم تا دیدم درست بشه..اوه!دانوو بود!
جیا:مگه چقدر خوابیدم؟(خوابالود)
دانوو:حدود 20 دقیقه خوابیدی..ولی خب خداروشکر استاد رفته ماژیک بیاره و متوجه نشد که شما خوابیدی زیبای خفته!(خنده)
جیا:خواب مهمه دیگه(خنده ی ملیح)
دانوو:اها راستی فردا قراره یکی از استاد هامون عوض بشه!..یکم ناراحت شدم(گریه ی الکی)
جیا:چی؟کدوم استاد؟(کنجکاو)
دانوو:انگار قراره جای استاد کیم..یه آقای به اسم…اممم وایسا نوک زبونمههه!فامیلیش جانگ بوداااا
جانگهوسوک؟چرا یاد اسم اون افتادم؟
جیا:جانگ هوسوک..چی؟عااا ببخشید از دهنم پر__
دانوو:او اره اره گفتی اسمش همینهکه تو گف__
جیا:چ..چی!؟(نگران)
دانوو:چیه؟چرا انگار ترسیدی؟
جیا:مطمئنی اسمش..جانگ هوسوک..هست؟(نگران)
دانوو:اره استاد همین الان خودش گفت(خنده)
ب..باورم نمیشه..یعنی خودشه؟چرا میخواد بیاد دانشگاه ما؟چه نقشه ای توی سرش داره؟میخواد بیاد روی من نظارت داشته باشه؟چه غلطی کنم الان؟
جیا:دیگه چیزی راجبش نگفت؟
دانوو:فقط گفتش که روز اولی که میاد قراره امتحان بگیره🤷🏻♀️
جیا:چ…مگه الکیه؟
چقدر پررو!روز اولی هست که میخواد بیاد!بعد میخواد امتحان بگیره؟
دانوو:انگار خیلی ناراضی هستید(خنده)
جیا:چ..چی؟نه بابااا چه ناراضی بودنی؟(خنده ی فیک)
درواقع ناراضی نبودم! اگه ولم میکردن رفتارم عین یونگی میشد!!..نترسیده بودم..نگران بودم..شاید نقشه ی یونگیه که میخواد روی من نظارت کنه شایدم…آیششش نمیدونم واقعا
دانوو:ایگووو این استاده هم رفت دیگه نمیخواد بیاد؟(خنده)
دانوو پسر خوش خنده ای هست!ولی معلوم نیست پشت اون خنده ها چه نقشه ای داره…نقشه ای هم نداشته باشه یونگی بفهمه کنار منه با خاک یکسانش میکنه!
حس میکنم شبیه زنِ رئیس جمهور کرهشمالی شدم..همه ی کار ها زیر نظره و نباید دست از پا خطا کنم..و این تنم رو به لرزه در میاره!
- ۳.۴k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط