دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت؛
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت؛
آمـــدم، نعـــره مــزن، جامه مَـــدر، هیچ مگو؛
گفتــم ای عشق، مــن از چیزِ دگــر می ترســم؛
گــفت، آن چیـــزِ دگـــر نیست، دگـر هیچ مگو؛
من به گــوش تـــو سخنهای نهان خواهم گفت؛
ســر بجنبـــان کـــه بلـــی، جــــز که به سر، هیچ مگو؛
گفتم این چیست، بگو، زیر و زبر خواهم شد؛
گــفت، می باش چنیــن زیر و زبر، هیچ مگو؛
گفتم ای دل، پدری کن، نه که این وصف خداست؛
گفت، این هست ولـــی، جانِ پدر هیچ مگو ... سلام صبح بخیر
مولانا
آمـــدم، نعـــره مــزن، جامه مَـــدر، هیچ مگو؛
گفتــم ای عشق، مــن از چیزِ دگــر می ترســم؛
گــفت، آن چیـــزِ دگـــر نیست، دگـر هیچ مگو؛
من به گــوش تـــو سخنهای نهان خواهم گفت؛
ســر بجنبـــان کـــه بلـــی، جــــز که به سر، هیچ مگو؛
گفتم این چیست، بگو، زیر و زبر خواهم شد؛
گــفت، می باش چنیــن زیر و زبر، هیچ مگو؛
گفتم ای دل، پدری کن، نه که این وصف خداست؛
گفت، این هست ولـــی، جانِ پدر هیچ مگو ... سلام صبح بخیر
مولانا
- ۲.۲k
- ۲۷ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط