پارت 155
*پرش زمانی ، بعد از رسیدن به مدرسه کارلوس برای اخرین بار به موهام دست کشیدم و موهام رو مرتب کردم ، در زدم و وارد دفتر شدم اما برخلاف انتظارم هیچ والدین دیگه ای نبود *
امیلی : اه سلام خانم لیندا
*خانم لیندا (مدیر مدرسه ی کارلوس) برای احترام از جاش بلند شد *
خانم لیندا : خوش اومدید بانو امیلی ... بفرمایید لطفاً بشینید
*روی مبل نشستم *
خانم لیندا : چایی یا قهوه میل دارید
امیلی : نه نه ممنون ...
* لبخند مصنوعی و سردرگمی زدم*
امیلی : اممم خب ... راستش من فکر میکردم جلسه ی مادرانه و بقیه مادرا هم هستن ... نکنه من دیر کردم ؟
*خانم لیندا لبخند مضطربی زد *
خانم لیندا : گستاخیه منو ببخشید بانو امیلی ... من اینو به کارلوس گفتم تا شما تشریف بیارید مدرسه ... نمیخواستم کارلوس حس کنه مقصره
*لبخندم محو شد *
امیلی : منظورتون چیه ؟
*پشت میزش نشست *
خانم لیندا : کارلوس دانش آموز خیلی خوبیه ... اون خیلی باهوش و با ادبه ...
امیلی : پس مشکل چیه ؟
خانم لیندا : راستش ... بیشتر بچه های مدرسه ازش میترسن ... اون تقصییری نداره اما اون بچه ها هم مقصر نیستن ... بعضی از والدین هم با بودن کارلوس تو مدرسه مخالفن ... با توجه که اون پسر اعلیحضرت عزرائیل هست ممکنه قدرت های پدرشو رو به ارث ببره و همین باعث نگرانی بعضی از والدین شده
*تموم مدت که حرف میزد حس حالت تهوع داشتم *
*کارلوس بیگناه بود ... عزی هم مقصر نبود ... همش تقصیر من بود ، همون اولش عزی قرار بود برای کارلوس معلم خصوصی بگیره اما من اصرار کردم که کارلوس مثل بقیه بچه ها بره مدرسه .... اگه بخاطر من آسیب ببینه چی ؟.... اگه یوقت اتفاقی که برای عزی افتاد برای اونم بیوفته چی ...؟ *
*دامنم رو چنگ زدم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم *
خانم لیندا : البته نگران نباشید کارلوس چندتا دوست داره و من و بقیه عوامل مدرسه تموم تلاشمون رو میکنیم تا کارلوس حس کمبودی نکنه ... من فقط خواستم این موضوع رو با شما درمیون بزارم چون حق شماست که از چضعیت فرزندتون خبردار باشید
*از جام بلند شدم و لبخند مصنوعی زدم *
امیلی : بابت اینکه بهم خبر دادید ممنونم خانم لیندا ... سعی میکنم به این موضوع رسیدگی کنم ... اگه مشکلی نیست من کارلوس رو همراه خودم میبرم چون تا مرخص شدنش فقط پونزده دقیقه مونده
خانم لیندا : بله بله حتما ... بابت اینکه تشریف آوردید ممنونم ... شما همینجا منتشر بمونید من میرم به کارلوس بگم بیاد
*خانم لیندا رفت دنبال کارلوس و من جلچی در دفتر منتظر کارلوس بودم ، هر دقیقه که میگذشت حالت تهوع م شدید تر میشد ... عه چه مرگم شده ! ... باید قوی بمونم .. بخاطر کارلوس *
*همینطور تو فکر بودم که با صدای کارلوس به خودم اومدم *
کارلوس : مامان !
*دوید سمتم و منم محکم بغلش کردم *
کارلوس : دلم خیلی برات تنگ شده بود مامانی ...
امیلی : منم دلم برای شازده کوچولوم تنگ شده بود
*پرش زمانی ، تو کل راه کارلوس با ذوق اتفاقات مدرسه رو تعریف میکرد و منم با لبخند گوش میدادم *
کارلوس : راستی مامانی ... تو جلسه خانم مدیر چی گفت ؟
*با این حرفش حالت تهوع م برگشت اما لبخندم رو حفظ کردم *
امیلی : از اینکه خیلی پسر خوب و باهوشی بودی گفت ... بهم گفت خیلی خوشانسم که پسر کوچولویی مثل تو رو دارم
*با این حرفم لبخندش بزرگ تر شد *
کارلوس : من کلی درس میخونم و حرف معلم هام رو گوش میدم تا مامانی و بابایی خوشحال بشن
امیلی : آفرین گل پسرم ... برای منو و بابایی هیچی مهم تر از خوشحالی و موفقیت شازده کوچولو مون نیست ...
************************************************************
امیلی : اه سلام خانم لیندا
*خانم لیندا (مدیر مدرسه ی کارلوس) برای احترام از جاش بلند شد *
خانم لیندا : خوش اومدید بانو امیلی ... بفرمایید لطفاً بشینید
*روی مبل نشستم *
خانم لیندا : چایی یا قهوه میل دارید
امیلی : نه نه ممنون ...
* لبخند مصنوعی و سردرگمی زدم*
امیلی : اممم خب ... راستش من فکر میکردم جلسه ی مادرانه و بقیه مادرا هم هستن ... نکنه من دیر کردم ؟
*خانم لیندا لبخند مضطربی زد *
خانم لیندا : گستاخیه منو ببخشید بانو امیلی ... من اینو به کارلوس گفتم تا شما تشریف بیارید مدرسه ... نمیخواستم کارلوس حس کنه مقصره
*لبخندم محو شد *
امیلی : منظورتون چیه ؟
*پشت میزش نشست *
خانم لیندا : کارلوس دانش آموز خیلی خوبیه ... اون خیلی باهوش و با ادبه ...
امیلی : پس مشکل چیه ؟
خانم لیندا : راستش ... بیشتر بچه های مدرسه ازش میترسن ... اون تقصییری نداره اما اون بچه ها هم مقصر نیستن ... بعضی از والدین هم با بودن کارلوس تو مدرسه مخالفن ... با توجه که اون پسر اعلیحضرت عزرائیل هست ممکنه قدرت های پدرشو رو به ارث ببره و همین باعث نگرانی بعضی از والدین شده
*تموم مدت که حرف میزد حس حالت تهوع داشتم *
*کارلوس بیگناه بود ... عزی هم مقصر نبود ... همش تقصیر من بود ، همون اولش عزی قرار بود برای کارلوس معلم خصوصی بگیره اما من اصرار کردم که کارلوس مثل بقیه بچه ها بره مدرسه .... اگه بخاطر من آسیب ببینه چی ؟.... اگه یوقت اتفاقی که برای عزی افتاد برای اونم بیوفته چی ...؟ *
*دامنم رو چنگ زدم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم *
خانم لیندا : البته نگران نباشید کارلوس چندتا دوست داره و من و بقیه عوامل مدرسه تموم تلاشمون رو میکنیم تا کارلوس حس کمبودی نکنه ... من فقط خواستم این موضوع رو با شما درمیون بزارم چون حق شماست که از چضعیت فرزندتون خبردار باشید
*از جام بلند شدم و لبخند مصنوعی زدم *
امیلی : بابت اینکه بهم خبر دادید ممنونم خانم لیندا ... سعی میکنم به این موضوع رسیدگی کنم ... اگه مشکلی نیست من کارلوس رو همراه خودم میبرم چون تا مرخص شدنش فقط پونزده دقیقه مونده
خانم لیندا : بله بله حتما ... بابت اینکه تشریف آوردید ممنونم ... شما همینجا منتشر بمونید من میرم به کارلوس بگم بیاد
*خانم لیندا رفت دنبال کارلوس و من جلچی در دفتر منتظر کارلوس بودم ، هر دقیقه که میگذشت حالت تهوع م شدید تر میشد ... عه چه مرگم شده ! ... باید قوی بمونم .. بخاطر کارلوس *
*همینطور تو فکر بودم که با صدای کارلوس به خودم اومدم *
کارلوس : مامان !
*دوید سمتم و منم محکم بغلش کردم *
کارلوس : دلم خیلی برات تنگ شده بود مامانی ...
امیلی : منم دلم برای شازده کوچولوم تنگ شده بود
*پرش زمانی ، تو کل راه کارلوس با ذوق اتفاقات مدرسه رو تعریف میکرد و منم با لبخند گوش میدادم *
کارلوس : راستی مامانی ... تو جلسه خانم مدیر چی گفت ؟
*با این حرفش حالت تهوع م برگشت اما لبخندم رو حفظ کردم *
امیلی : از اینکه خیلی پسر خوب و باهوشی بودی گفت ... بهم گفت خیلی خوشانسم که پسر کوچولویی مثل تو رو دارم
*با این حرفم لبخندش بزرگ تر شد *
کارلوس : من کلی درس میخونم و حرف معلم هام رو گوش میدم تا مامانی و بابایی خوشحال بشن
امیلی : آفرین گل پسرم ... برای منو و بابایی هیچی مهم تر از خوشحالی و موفقیت شازده کوچولو مون نیست ...
************************************************************
- ۱.۵k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط