୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒 ☕🌷
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این یکی با قبلیا فرق داره...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح، لیلی زودتر از همیشه به شرکت رسید.
هنوز میز کارش رو مرتب نکرده بود که یک لیوان قهوه روی میزش دید.
کنارش یک کاغذ کوچیک بود.
«این بار نوبت منه.
— آقای مشکی 🖤»
لیلی لبخند زد.
— بالاخره یه کاری کردی!
صدایی از پشت سرش اومد:
— خوشت اومد؟
لیلی برگشت.
جنگکوک همونجا ایستاده بود.
— خیلی.
— پس خوبه.
لیلی لیوان رو برداشت.
— ولی چرا آوردیش؟
جنگکوک شونه بالا انداخت.
— گفتم مهمون من.
— فقط به خاطر حرف دیروزم؟
— نه.
— پس؟
جنگکوک کمی مکث کرد.
— دلم خواست.
لیلی چند لحظه ساکت موند.
— تو خیلی راحت میگی «دلم خواست»!
جنگکوک خندید.
— چون واقعاً دلم خواست.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ ☕ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ظهر، هر دو برای چند دقیقه از شلوغی شرکت فاصله گرفتن و به حیاط کوچیک پشت ساختمان رفتن.
لیلی روی نیمکت نشست.
— اینجا رو قبلاً ندیده بودم.
جنگکوک کنارش نشست.
— من بعضی وقتها میام اینجا.
— برای فرار از شلوغی؟
— آره.
لیلی لبخند زد.
— پس امروز منم مزاحمت شدم؟
جنگکوک سرش رو به پشتی نیمکت تکیه داد.
— نه.
— مطمئنی؟
— اتفاقاً...
نگاهش کرد.
— امروز بهتره.
لیلی خندید.
— چرا؟
— چون تنها نیستم.
لیلی چیزی نگفت.
فقط به قهوهاش نگاه کرد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند دقیقه بعد، جنگکوک متوجه شد لیلی دستهاش رو به هم میماله.
— سردته؟
— یکم.
جنگکوک بدون حرف، هودی خودش رو درآورد و به سمتش گرفت.
لیلی با تعجب نگاه کرد.
— نه، خودت سردت میشه.
— من خوبم.
— ولی—
— لیلی.
هودی رو جلوتر گرفت.
— بگیر.
لیلی بالاخره گرفتش.
— ممنون...
جنگکوک لبخند زد.
— خواهش میکنم.
لیلی هودی رو پوشید.
بوی عطر خیلی ملایم جنگکوک روی لباس مونده بود.
برای چند ثانیه قلبش تندتر زد.
سریع نگاهش رو برگردوند.
اما جنگکوک متوجه شد.
— چیزی شد؟
— نه!
— مطمئنی؟
— کاملاً.
جنگکوک خندید.
— باشه.
اما لبخندش میگفت که حرف لیلی رو باور نکرده.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟒
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟿𝟶🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟻🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟶🎀⩥
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒 ☕🌷
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این یکی با قبلیا فرق داره...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح، لیلی زودتر از همیشه به شرکت رسید.
هنوز میز کارش رو مرتب نکرده بود که یک لیوان قهوه روی میزش دید.
کنارش یک کاغذ کوچیک بود.
«این بار نوبت منه.
— آقای مشکی 🖤»
لیلی لبخند زد.
— بالاخره یه کاری کردی!
صدایی از پشت سرش اومد:
— خوشت اومد؟
لیلی برگشت.
جنگکوک همونجا ایستاده بود.
— خیلی.
— پس خوبه.
لیلی لیوان رو برداشت.
— ولی چرا آوردیش؟
جنگکوک شونه بالا انداخت.
— گفتم مهمون من.
— فقط به خاطر حرف دیروزم؟
— نه.
— پس؟
جنگکوک کمی مکث کرد.
— دلم خواست.
لیلی چند لحظه ساکت موند.
— تو خیلی راحت میگی «دلم خواست»!
جنگکوک خندید.
— چون واقعاً دلم خواست.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ ☕ 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ظهر، هر دو برای چند دقیقه از شلوغی شرکت فاصله گرفتن و به حیاط کوچیک پشت ساختمان رفتن.
لیلی روی نیمکت نشست.
— اینجا رو قبلاً ندیده بودم.
جنگکوک کنارش نشست.
— من بعضی وقتها میام اینجا.
— برای فرار از شلوغی؟
— آره.
لیلی لبخند زد.
— پس امروز منم مزاحمت شدم؟
جنگکوک سرش رو به پشتی نیمکت تکیه داد.
— نه.
— مطمئنی؟
— اتفاقاً...
نگاهش کرد.
— امروز بهتره.
لیلی خندید.
— چرا؟
— چون تنها نیستم.
لیلی چیزی نگفت.
فقط به قهوهاش نگاه کرد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند دقیقه بعد، جنگکوک متوجه شد لیلی دستهاش رو به هم میماله.
— سردته؟
— یکم.
جنگکوک بدون حرف، هودی خودش رو درآورد و به سمتش گرفت.
لیلی با تعجب نگاه کرد.
— نه، خودت سردت میشه.
— من خوبم.
— ولی—
— لیلی.
هودی رو جلوتر گرفت.
— بگیر.
لیلی بالاخره گرفتش.
— ممنون...
جنگکوک لبخند زد.
— خواهش میکنم.
لیلی هودی رو پوشید.
بوی عطر خیلی ملایم جنگکوک روی لباس مونده بود.
برای چند ثانیه قلبش تندتر زد.
سریع نگاهش رو برگردوند.
اما جنگکوک متوجه شد.
— چیزی شد؟
— نه!
— مطمئنی؟
— کاملاً.
جنگکوک خندید.
— باشه.
اما لبخندش میگفت که حرف لیلی رو باور نکرده.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟒
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟿𝟶🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟻🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟶🎀⩥
- ۱۲.۸k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط