🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
فصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست کوچیک» 🖤
عصر، جیا روی زمین سالن نشسته بود و وسایلش را مرتب میکرد.
تهیونگ کنارش نشست.
— چی کار میکنی، جیا؟
— دارم وسایلمو مرتب میکنم، عمو تهیونگ.
تهیونگ به اطراف نگاه کرد.
— این که مرتب نیست!
جیا با تعجب گفت:
— هست!
— پس چرا نصف وسایلت روی زمینه؟
— چون هنوز تموم نشده.
تهیونگ خندید.
— منطقیه!
جیا ناگهان چیزی یادش آمد و سرش را بلند کرد.
— بابا کجاست؟
تهیونگ گفت:
— فکر کنم توی دفترشه.
جیا بلند شد.
— ممنون عمو تهیونگ!
چند لحظه بعد، جیا جلوی در دفتر جونگکوک ایستاد.
این بار در زد.
تقتق.
صدای جونگکوک آمد:
— بیا داخل.
جیا وارد شد.
— بابا؟
جونگکوک سرش را از روی برگهها بلند کرد.
— جانم؟
جیا جلو آمد.
— یه درخواست کوچیک دارم.
جونگکوک با احتیاط گفت:
— درخواست کوچیک؟
— آره.
— چقدر کوچیک؟
جیا لبخند زد.
— خیلی!
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— خب، بگو.
جیا گفت:
— میخوام امشب برای همه شام انتخاب کنم.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— این که درخواست کوچیکی نیست.
جیا خندید.
— پس متوسطه؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
— برو با عمو جین هماهنگ کن.
جیا با خوشحالی گفت:
— باشه بابا!
و سریع از دفتر بیرون رفت.
جونگکوک دوباره به برگههایش نگاه کرد.
چند ثانیه بعد لبخند زد.
از وقتی جیا او را «بابا» صدا میکرد، حتی شلوغیهای خانه هم برایش حس متفاوتی پیدا کرده بود.
در سالن، صدای جیا پیچید:
— عمو جین! من مسئول شام امشبم!
جین از آشپزخانه جواب داد:
— خدا به خیر کنه!
تهیونگ خندید.
— من از الان نگرانم!
جیا با افتخار گفت:
— عمو تهیونگ، نگران نباش!
بعد مکث کرد.
— البته بهتره کنارم باشی... شاید کمک لازم داشته باشم! 😂🖤
فصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست کوچیک» 🖤
عصر، جیا روی زمین سالن نشسته بود و وسایلش را مرتب میکرد.
تهیونگ کنارش نشست.
— چی کار میکنی، جیا؟
— دارم وسایلمو مرتب میکنم، عمو تهیونگ.
تهیونگ به اطراف نگاه کرد.
— این که مرتب نیست!
جیا با تعجب گفت:
— هست!
— پس چرا نصف وسایلت روی زمینه؟
— چون هنوز تموم نشده.
تهیونگ خندید.
— منطقیه!
جیا ناگهان چیزی یادش آمد و سرش را بلند کرد.
— بابا کجاست؟
تهیونگ گفت:
— فکر کنم توی دفترشه.
جیا بلند شد.
— ممنون عمو تهیونگ!
چند لحظه بعد، جیا جلوی در دفتر جونگکوک ایستاد.
این بار در زد.
تقتق.
صدای جونگکوک آمد:
— بیا داخل.
جیا وارد شد.
— بابا؟
جونگکوک سرش را از روی برگهها بلند کرد.
— جانم؟
جیا جلو آمد.
— یه درخواست کوچیک دارم.
جونگکوک با احتیاط گفت:
— درخواست کوچیک؟
— آره.
— چقدر کوچیک؟
جیا لبخند زد.
— خیلی!
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— خب، بگو.
جیا گفت:
— میخوام امشب برای همه شام انتخاب کنم.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— این که درخواست کوچیکی نیست.
جیا خندید.
— پس متوسطه؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
— برو با عمو جین هماهنگ کن.
جیا با خوشحالی گفت:
— باشه بابا!
و سریع از دفتر بیرون رفت.
جونگکوک دوباره به برگههایش نگاه کرد.
چند ثانیه بعد لبخند زد.
از وقتی جیا او را «بابا» صدا میکرد، حتی شلوغیهای خانه هم برایش حس متفاوتی پیدا کرده بود.
در سالن، صدای جیا پیچید:
— عمو جین! من مسئول شام امشبم!
جین از آشپزخانه جواب داد:
— خدا به خیر کنه!
تهیونگ خندید.
— من از الان نگرانم!
جیا با افتخار گفت:
— عمو تهیونگ، نگران نباش!
بعد مکث کرد.
— البته بهتره کنارم باشی... شاید کمک لازم داشته باشم! 😂🖤
- ۶۳۳
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط