درمانگر عشق. پارت۲۲
لرزیدم.... اینجا...
زمین پر خون بود... سه تا جسد روی زمین افتاده بودن...
سرمو بردم بالا... جیییغغغغغغغ
از ترس به نفس نفس افتادمممم... یه جنازه از سقف آویزون بود
#تهیونگ
اخم کردم: برای چی اومدین اینجا!!؟؟
مامان لبخند زد: دلمون برات تنگ شده بود
بابا با عصبانیت داد زد: چی چیو دلمون براش تنگ شده بود!!!؟؟ اون دختر...
بعد رفت سمت آشپزخونه
دنبالش رفتم: دنبال چی میگردی پدر من!؟؟
برگشتم سمت مامان. مامان با نگرانی نگاهمون میکرد. اروم به مامان اشاره کردم: چرا اومدههه آخههه!؟؟؟؟
مامان لبشو گاز گرفتو با دست اشاره کرد: عب نداره تو اروم باش
مامان میدونه ک منو بابا هیچوقت باهم کنار نمیایم. از وقتی خونه خریدم فکر میکردم از دستش راحت شدم اما تون حساس تر شده.
بابا از آشپزخونه اومد بیرونو و گفت: پس اون دختر کجاستتت!!!!؟؟
با تعمب گفتم: کدوم دختر؟؟
یهو صدای جیغی اومد!...
هممون چشمامون گرد شد... صدای کی بود!؟ صدای ا. ت!؟
بابا راه افتاد به سمت راهرو و زیر لب غرغر کرد: قایمش کردی؟؟ پدرتو درمیارم!
حالم داشت بد میشد... رفتم سمت خدمتکاره: کدوم گوری قایمش کردی!؟
خدمتکار که استرس نداشت با لبخند گفت: اتاق ته راهرو!
چیــ... چییی!!!!؟؟
پرسیدم: تـ... ته این راهرو!؟
خدمتکار با خیال راحت گفت: اره بابا! تازه درم روش قفل کردم! نگران پدرتون نباشید نمیتونه درو باز کنـ....
یقه شو گرفتم و گفتم: تو چه غلطی کردیی!!؟؟؟؟
پرتش کردم کنار. خدمتکار با ترس پخش زمین شد. ره بادیگاردا اشاره کردم که ببرنش زیرزمین...
اون اتاق... نباید ا. ت اونارو میدید... گرفتار شدم... در قفله... به محض اینکه بابا رفت، باید ا. ت رو بیارم بیرون... بدون معطلی!
بابا با عصبانیت همه اتاق هارو گشت و رسید به اتاق آخری...
تق.. تقق
داد زد: چرا باز نمیشع!!!؟؟
بزور لبخند زدم: اوه خب میدونی!؟ کلیدشو خدمتکارا گم کردن...
عصبی سمتم اومد: اگر بفهمم دختری اینجاس... اگر بفهمم با کسی میخوای ازدواج کنی، سرتو میبرم!
خونسرد گفتم: باشه ولی اینو بدون... منم آدمم!
پوزخند زد: باید با دختر عمت ازدواج میکردی!
تاکید کردم: حق انتخاب دارم!
عصبی گفت: نه نداری! با دختر عمت ازدواج نکردی پس حق نداری ب دختر دیگه نزدیم بشی. یا دختر عمت یا هیچکس
خواستم جوابشو بدم که مامان از پشت سر بابا بهم اشاره کرد: ولش کن جوابشو نده...
نفس عمیقی کشیدم.. چهره ی ا. ت اومد جلوی چشمم... صدای جیغی ک کشیده بود توی گوشم می پیچید...
اره جوابشو ندم تا بیخیال شه زودتر بره!
بابا رو ب مامان گفت: ببین! حاصل تربیته توعه!
مامان سرشو پایین انداختو هیچی نگفت...
عصبی گفتم: بابا!؟ میری دیگه؟ کل خونمو بازرسی کردی دیگع
بابا چشماشو ریز کرد..
واااایییی چرا نمیرهههههه
_بابا قول میدم با دختر عمه ازدواج کنمم فقط برووو
لبخندی روی لبش اومد
بلاخره رفتن...
رفتم سمت اتاق و کلیدش چرخوندم و درو باز کردم...
حمایت فراموش نشه قشنگاممم
عاشقتونممم
زمین پر خون بود... سه تا جسد روی زمین افتاده بودن...
سرمو بردم بالا... جیییغغغغغغغ
از ترس به نفس نفس افتادمممم... یه جنازه از سقف آویزون بود
#تهیونگ
اخم کردم: برای چی اومدین اینجا!!؟؟
مامان لبخند زد: دلمون برات تنگ شده بود
بابا با عصبانیت داد زد: چی چیو دلمون براش تنگ شده بود!!!؟؟ اون دختر...
بعد رفت سمت آشپزخونه
دنبالش رفتم: دنبال چی میگردی پدر من!؟؟
برگشتم سمت مامان. مامان با نگرانی نگاهمون میکرد. اروم به مامان اشاره کردم: چرا اومدههه آخههه!؟؟؟؟
مامان لبشو گاز گرفتو با دست اشاره کرد: عب نداره تو اروم باش
مامان میدونه ک منو بابا هیچوقت باهم کنار نمیایم. از وقتی خونه خریدم فکر میکردم از دستش راحت شدم اما تون حساس تر شده.
بابا از آشپزخونه اومد بیرونو و گفت: پس اون دختر کجاستتت!!!!؟؟
با تعمب گفتم: کدوم دختر؟؟
یهو صدای جیغی اومد!...
هممون چشمامون گرد شد... صدای کی بود!؟ صدای ا. ت!؟
بابا راه افتاد به سمت راهرو و زیر لب غرغر کرد: قایمش کردی؟؟ پدرتو درمیارم!
حالم داشت بد میشد... رفتم سمت خدمتکاره: کدوم گوری قایمش کردی!؟
خدمتکار که استرس نداشت با لبخند گفت: اتاق ته راهرو!
چیــ... چییی!!!!؟؟
پرسیدم: تـ... ته این راهرو!؟
خدمتکار با خیال راحت گفت: اره بابا! تازه درم روش قفل کردم! نگران پدرتون نباشید نمیتونه درو باز کنـ....
یقه شو گرفتم و گفتم: تو چه غلطی کردیی!!؟؟؟؟
پرتش کردم کنار. خدمتکار با ترس پخش زمین شد. ره بادیگاردا اشاره کردم که ببرنش زیرزمین...
اون اتاق... نباید ا. ت اونارو میدید... گرفتار شدم... در قفله... به محض اینکه بابا رفت، باید ا. ت رو بیارم بیرون... بدون معطلی!
بابا با عصبانیت همه اتاق هارو گشت و رسید به اتاق آخری...
تق.. تقق
داد زد: چرا باز نمیشع!!!؟؟
بزور لبخند زدم: اوه خب میدونی!؟ کلیدشو خدمتکارا گم کردن...
عصبی سمتم اومد: اگر بفهمم دختری اینجاس... اگر بفهمم با کسی میخوای ازدواج کنی، سرتو میبرم!
خونسرد گفتم: باشه ولی اینو بدون... منم آدمم!
پوزخند زد: باید با دختر عمت ازدواج میکردی!
تاکید کردم: حق انتخاب دارم!
عصبی گفت: نه نداری! با دختر عمت ازدواج نکردی پس حق نداری ب دختر دیگه نزدیم بشی. یا دختر عمت یا هیچکس
خواستم جوابشو بدم که مامان از پشت سر بابا بهم اشاره کرد: ولش کن جوابشو نده...
نفس عمیقی کشیدم.. چهره ی ا. ت اومد جلوی چشمم... صدای جیغی ک کشیده بود توی گوشم می پیچید...
اره جوابشو ندم تا بیخیال شه زودتر بره!
بابا رو ب مامان گفت: ببین! حاصل تربیته توعه!
مامان سرشو پایین انداختو هیچی نگفت...
عصبی گفتم: بابا!؟ میری دیگه؟ کل خونمو بازرسی کردی دیگع
بابا چشماشو ریز کرد..
واااایییی چرا نمیرهههههه
_بابا قول میدم با دختر عمه ازدواج کنمم فقط برووو
لبخندی روی لبش اومد
بلاخره رفتن...
رفتم سمت اتاق و کلیدش چرخوندم و درو باز کردم...
حمایت فراموش نشه قشنگاممم
عاشقتونممم
- ۳۱.۱k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط