سفیر کبیر Grand Ambassador
فصل پنجم
نور
پارت ۶۰
دنیا دور سرم می چرخید این اتفاق برایم غیر منتظره بود که حتی فرصت خداحافظی از پدربزرگم را هم نیافتم به خاطر این چرخش دوباره حالت تهوع به من دست داده بود اما چرخش خیلی زود از بین رفت چشمانم را بسته بودم اما باد به شدت به صورتم ضربه میزد در همان حالیکه بودم می خواستم دهانم را باز کنم که باد با فشار وارد ریه هایم شد و من را مجبور کرد تا چشمانم را باز کنم از ترس جیغی کشیدم ، جیغی که در میان زوزه باد گم شد
من ... من داشتم پرواز می کردم !
ملکه با دیدن صورت من لبخندی زد و گفت :
- نترس ، تا زمانیکه در کنار من هستی هیچ اتفاقی برات نمی افته
نمی توانستم آنچه را که می دیدم باور کنم ملکه در در میان خوان به زیبایی حرکت می کرد بی آنکه باکی برای پرواز داشته باشد و من درحالیکه دست او را محکمتر می فشردم به زیر پایم نگاه کردم
- من روی ابر ها هستم !؟
نمی دانستم باید خوشحال باشم یا بترسم من داشتم پرواز می کردم . ابر های متراکم و بهم پیوسته مانع از دیدن محیط زیر آنها می شدند کم کم احساس لذت بخشی به من دست داد اینبار فریادی بلند کشیدم فریادی از سر هیجان که سبب خنده ملکه شده بود نمی دانم چقدر در این وضعیت بودیم اما برایم مهم نبود
من داشتم لذت می بردم بالاخره بعد از مدتی در مقابلم کره ای بزرگ و نورانی دیدم ، ملکه با دیدن کره بر سرعتش افزود هر چقدر به کره نزدیکتر می شدیم
کره کوچک و کوچکتر می شد به حدی که زمانی که وارد آن شدیم کره نصف آنچه که از دور دیده بودم شده بود همه چیز اینجا با دنیای معمولی فرق می کرد
به یکباره همه جا برای من سفید شد وارد محیطی یکپارچه سفید شده بودم هنوز هم همان حس شناور بودن در هوا را داشتم
نمی توانستم اطرافم را ببینم برای لحظه ای ترسیدم ، همان بلایی که در ابتدای ورودم به این دنیا برایم رخ داده بود ، دوباره تکرار شود اما این فکر هرگز به حقیقت تبدیل نشد سفیدی اطرافم کم کم رنگ میگرفت ستون هایی مرمرین یکی پس از دیگری ازناکجا در محیط اطرافم ظاهر میشدند نمی دانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن بود به خاطر هیجانی که داشتم سرم را پایین انداختم و در یک لحظه چشمانم را بستم
- به قصر من خوش آمدی
اولین چیزی که دیدم سنگهای مرمرین سفیدی بود که در زیر پاهایم قرار داشت می توانستم انعکاس صورت بهت زده خودم را درون آنها ببینم همه جا روشن تر از آنی بود که انتظارش را داشتم من درون سالن بزرگی قرار داشتم سالنی که هرگز به بزرگی آن ندیده بودم آنقدر بزرگ بود که برای نگهداشتن سقف آن از تعداد زیادی ستون های مرمرین استفاده کرده بودند
- می بینم مجذوب اینجا شدی ؟
به سمت عقب برگشتم ملکه دورتر از من بر بالای سکویی قرار داشت در دو طرف او افراد زیادی وجود داشتند که من را زیر نظر گرفته بودند برای رسیدن به محلی که ملکه قرار داشت باید از پله های زیادی بالا میرفتم اما به نظر نمی رسید که من اجازه بالا رفتن از آنها را داشته باشم بر بالای سکو تختی نورانی قرار داشت مو آن به حدی نبود که چشم را آزار دهد اما نمی توانستم برای مدت زیادی به آن نگاه کنم
تمام کسانی که در دو طرف من قرار داشتند لباس های یک دست و به رنگ سفید پوشیده بودند آنها شبیه انسان بودند اما انسان نبودند نوری که از چشان آنها به اطراف ساطع می شد آن ها را همچون ملکه از رده انسان ها خارج می کرد به زنی که سمت راست من قرار داشت نگاه کردم در زیبایی همانند ملکه بود گردنبندی به گردن داشت که از خورشید های کوچک تشکیل شده بود او که متوجه نگاه من شده بود به سمت من برگشت و در چشمان من زل زد دوست نداشتم درون چشمان او نگاه کنم به همین دلیل به سمتی که ملکه قرار داشت نگاه کردم ، همیشه تصور می کردم که مادرم زیباترین زن دنیا بود اما در این مکان ملکه آرارا گوی سبقت را از مادرم ربوده بود نمی دانستم باید چکار کنم تا به حال در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم ملکه که بر روی تخت نشسته بود با صدایی که در تالار شنیده می شد گفت:
- مطمئن هستم همه شما مانند من منتظر دیدن آقای واینر بودید
ملکه از روی تخت نور بلند شد و با آرامش و متانت از پله ها پایین آمد من شیفته ملکه آرارا شده بودم شاید
هر کسی هم جای من بود احساسی شبیه به من را پیدا می کرد
نور
پارت ۶۰
دنیا دور سرم می چرخید این اتفاق برایم غیر منتظره بود که حتی فرصت خداحافظی از پدربزرگم را هم نیافتم به خاطر این چرخش دوباره حالت تهوع به من دست داده بود اما چرخش خیلی زود از بین رفت چشمانم را بسته بودم اما باد به شدت به صورتم ضربه میزد در همان حالیکه بودم می خواستم دهانم را باز کنم که باد با فشار وارد ریه هایم شد و من را مجبور کرد تا چشمانم را باز کنم از ترس جیغی کشیدم ، جیغی که در میان زوزه باد گم شد
من ... من داشتم پرواز می کردم !
ملکه با دیدن صورت من لبخندی زد و گفت :
- نترس ، تا زمانیکه در کنار من هستی هیچ اتفاقی برات نمی افته
نمی توانستم آنچه را که می دیدم باور کنم ملکه در در میان خوان به زیبایی حرکت می کرد بی آنکه باکی برای پرواز داشته باشد و من درحالیکه دست او را محکمتر می فشردم به زیر پایم نگاه کردم
- من روی ابر ها هستم !؟
نمی دانستم باید خوشحال باشم یا بترسم من داشتم پرواز می کردم . ابر های متراکم و بهم پیوسته مانع از دیدن محیط زیر آنها می شدند کم کم احساس لذت بخشی به من دست داد اینبار فریادی بلند کشیدم فریادی از سر هیجان که سبب خنده ملکه شده بود نمی دانم چقدر در این وضعیت بودیم اما برایم مهم نبود
من داشتم لذت می بردم بالاخره بعد از مدتی در مقابلم کره ای بزرگ و نورانی دیدم ، ملکه با دیدن کره بر سرعتش افزود هر چقدر به کره نزدیکتر می شدیم
کره کوچک و کوچکتر می شد به حدی که زمانی که وارد آن شدیم کره نصف آنچه که از دور دیده بودم شده بود همه چیز اینجا با دنیای معمولی فرق می کرد
به یکباره همه جا برای من سفید شد وارد محیطی یکپارچه سفید شده بودم هنوز هم همان حس شناور بودن در هوا را داشتم
نمی توانستم اطرافم را ببینم برای لحظه ای ترسیدم ، همان بلایی که در ابتدای ورودم به این دنیا برایم رخ داده بود ، دوباره تکرار شود اما این فکر هرگز به حقیقت تبدیل نشد سفیدی اطرافم کم کم رنگ میگرفت ستون هایی مرمرین یکی پس از دیگری ازناکجا در محیط اطرافم ظاهر میشدند نمی دانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن بود به خاطر هیجانی که داشتم سرم را پایین انداختم و در یک لحظه چشمانم را بستم
- به قصر من خوش آمدی
اولین چیزی که دیدم سنگهای مرمرین سفیدی بود که در زیر پاهایم قرار داشت می توانستم انعکاس صورت بهت زده خودم را درون آنها ببینم همه جا روشن تر از آنی بود که انتظارش را داشتم من درون سالن بزرگی قرار داشتم سالنی که هرگز به بزرگی آن ندیده بودم آنقدر بزرگ بود که برای نگهداشتن سقف آن از تعداد زیادی ستون های مرمرین استفاده کرده بودند
- می بینم مجذوب اینجا شدی ؟
به سمت عقب برگشتم ملکه دورتر از من بر بالای سکویی قرار داشت در دو طرف او افراد زیادی وجود داشتند که من را زیر نظر گرفته بودند برای رسیدن به محلی که ملکه قرار داشت باید از پله های زیادی بالا میرفتم اما به نظر نمی رسید که من اجازه بالا رفتن از آنها را داشته باشم بر بالای سکو تختی نورانی قرار داشت مو آن به حدی نبود که چشم را آزار دهد اما نمی توانستم برای مدت زیادی به آن نگاه کنم
تمام کسانی که در دو طرف من قرار داشتند لباس های یک دست و به رنگ سفید پوشیده بودند آنها شبیه انسان بودند اما انسان نبودند نوری که از چشان آنها به اطراف ساطع می شد آن ها را همچون ملکه از رده انسان ها خارج می کرد به زنی که سمت راست من قرار داشت نگاه کردم در زیبایی همانند ملکه بود گردنبندی به گردن داشت که از خورشید های کوچک تشکیل شده بود او که متوجه نگاه من شده بود به سمت من برگشت و در چشمان من زل زد دوست نداشتم درون چشمان او نگاه کنم به همین دلیل به سمتی که ملکه قرار داشت نگاه کردم ، همیشه تصور می کردم که مادرم زیباترین زن دنیا بود اما در این مکان ملکه آرارا گوی سبقت را از مادرم ربوده بود نمی دانستم باید چکار کنم تا به حال در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم ملکه که بر روی تخت نشسته بود با صدایی که در تالار شنیده می شد گفت:
- مطمئن هستم همه شما مانند من منتظر دیدن آقای واینر بودید
ملکه از روی تخت نور بلند شد و با آرامش و متانت از پله ها پایین آمد من شیفته ملکه آرارا شده بودم شاید
هر کسی هم جای من بود احساسی شبیه به من را پیدا می کرد
- ۲.۲k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط