{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی ز

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمیداشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده‏ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال ‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏ رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.
دیدگاه ها (۱۱)

♡♥

♥♥

.♡♥

.؟؟

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا...

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا...

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا...

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا...

《《دسته گل》》، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گ...

اتوبوس در حرکت بود. یکی از مسافران پیرمردی بود که دسته گل سر...

اتوبوس در حرکت بود, یکی از مسافران پیرمردی بود که دسته گل س...

اتوبوس با سر و صدای زیادی در حرکت بود. یکی از مسافران پیرمرد...

اتوبوس با سر و صدای زیادی در حرکت بود. یکی از مسافران پیرمرد...

اتوبوس با سر و صدای زیادی در حرکت بود. یکی از مسافران پیرمرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط