{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اتوبوس در حرکت بود,

اتوبوس در حرکت بود,
یکی از مسافران پیرمردی بود که دسته گل سرخ بسیار زیبایی در دست داشت...

نزدیک او دختر جوانی نشسته بود که مرتب به گل های زیبای پیرمرد نگاه می کرد,
ساعتی بعد اتوبوس توقف کرد و پیرمرد باید پیاده می شد...
پیرمرد بدون مقدمه چینی دسته گل را به دختر جوان داد و گفت:
مثل این که شما گل رز دوست دارید,
فکر می کنم همسرم هم موافق باشد که گل ها را به شما بدهم...
دختر جوان خیلی خوشحال شده بود...
دختر جوان که بیرون را نگاه می کرد ؛ پیرمرد را دید که وارد قبرستان کنار جاده شد...
دیدگاه ها (۱۲)

زندگیِ من آرام می گذشت. اتفاقی نمی افتاد..! تا این که سک...

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت ف...

پسری متوجه شد که ۵ دقیقه دیگر میمیرد؛ این پیام را نوشت:”من م...

سه گناه است که کیفرشان در همین دنیا میرسدو به آخرت نمی افتد:...

🌹 رزهای خونینپارت اولصبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گل‌فرو...

Beauty and the Beast...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط