{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اتوبوس در حرکت بود,

اتوبوس در حرکت بود,
یکی از مسافران پیرمردی بود که دسته گل سرخ بسیار زیبایی در دست داشت...

نزدیک او دختر جوانی نشسته بود که مرتب به گل های زیبای پیرمرد نگاه می کرد,
ساعتی بعد اتوبوس توقف کرد و پیرمرد باید پیاده می شد...
پیرمرد بدون مقدمه چینی دسته گل را به دختر جوان داد و گفت:
مثل این که شما گل رز دوست دارید,
فکر می کنم همسرم هم موافق باشد که گل ها را به شما بدهم...
دختر جوان خیلی خوشحال شده بود...
دختر جوان که بیرون را نگاه می کرد ؛ پیرمرد را دید که وارد قبرستان کنار جاده شد...
دیدگاه ها (۱۲)

🌹 رزهای خونینپارت اولصبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گل‌فرو...

still with you

فصل دومپارت ششم | شهربازی زیر نور ماهیک هفته بعد...لیانا روی...

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۱۲ جونگ‌کوک یه لبخندِ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

تو شب سرد کلانشهربرف انبوه بسته بود ارتباط و راه روماشین ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط