{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی ز

روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی ها نشسته بود.

مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بینهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ای از آن چشم برنمیداشت.

زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید.

قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده ای !
آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.

دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.
دیدگاه ها (۱۲)

من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم؛زیرا...

روباهی از شتری پرسید: «عمق این رودخانه چه اندازه است؟» شتر ج...

داشتم تو اتوبان میرفتم دیدم یه بچه رو موتور خوابش برده بود ...

از مزایای وقت شناسی :در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط