عزیزجون میگفت وقتی میخواید ازم خدافظی کنید و برگردید تهرا

عزیزجون میگفت وقتی میخواید ازم خدافظی کنید و برگردید تهران صبح بیاید، ظهر بیاید اما غروب نیاید. میگفت غروب همین جوریشم دل آدم بیتاب و بیقرار هست چه برسه به اینکه بفهمی بچه هات قراره فرسنگ ها ازت دور بشن و برن تو یه شهر و دیار دیگه. دلتنگی دم غروبتم به شب برسه و تنهایی و هزارجور فکر نگران کننده مهمون دلت بشه...
میگفت خدافظی وقت داره اما سلام نه. واسه سلام هر وقت که رسیدید بیاید، اول صبح، دم غروب، آخر شب اما واسه خدافظی...
عزیزجون راست میگفت آدما رو نباید تو لحظه های بیقراری تنها گذاشت، باید صبر کرد، با دلشون راه اومد، باید اجازه داد خودشونو واسه تحمل غم رفتن آماده کنن...
راستی دلبر، اگه رفتنی شدی قول میدی با دلم راه بیای؟!
دیدگاه ها (۰)

صبح روز بعد، ا.ت با لبخند از خواب بیدار شد.قرار بود بعدازظهر...

41partیون‌سوک: «مطمئنی؟»لارا: «آره، اگه مهم بود بده، اگه نه،...

رمان هکر کوچولوی من پارت سوم

Kim v

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 34سلام دخترا برای پا...

#نازنین‌عابدين‌پور :عزیزجون میگفت وقتی میخواید ازم خدافظی کن...

عزیزجون میگفت وقتی میخواید ازم خدافظی کنید و برگردید تهران ص...

عزیزجون میگفت وقتی میخواید ازم خدافظی کنید و برگردید تهران ص...

.عزیزجون می‌گفت وقتی می‌خواید ازم خدافظی کنید و برگردید تهرا...

پرده های گل گلیشو از وسط گره زده بود. نور آفتاب پخش میشد رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط