part
part
یونسوک: «مطمئنی؟»
لارا: «آره، اگه مهم بود بده، اگه نه، نده.»
یونسوک: «شوگا کارش رو بهم نگفت ولی مطمئنم نمیخواد ببیندت. میخوای بهش بدم ببینی حرف حسابش چیه؟»
لارا: «حرف حسابش همونیه که میگی.»
یونسوک: «باشه، پشت خط شوگاست. جواب میدم بهت خبر میدم.»
لارا: «باشه.»
گوشی رو قطع کرد و منتظر تماس یونسوک موند. به صفحهی گوشی زل زده بود و تندتند پاش رو تکون میداد تا اینکه گوشیش زنگ خورد.
لارا: «الو یونسوک، چی گفت؟»
یونسوک: «میخواد ببیندت، شمارت رو میخواد تا باهات ساعت ملاقات بزاره.»
لارا: «بهش بده.»
یونسوک: «واقعاً! شمارت رو بهش بدم؟»
لارا: «آره، میرم ببینمش ببینم میخواد چی بگه.»
یونسوک: «مطمئنی؟»
لارا: «آره یونسوک، شمارهم رو بده.»
یونسوک: «باشه ولی هر چی شد باید مو به مو برام تعریف کنی.»
لارا: «ههه باشه، همهش رو برات میگم.»
یونسوک: «بعد از اینکه شوگا باهات حرف زد برام بگو.»
لارا: «باشه.»
گوشی رو قطع کرد و چند دقیقه بعد، شمارهی ناشناسی روی گوشیش افتاد.
لارا: «بله؟»
شوگا: «سلام لارا، منم شوگا.»
لارا: «آهان، چی میخوای بهم بگی؟»
شوگا: «پشت تلفن نمیشه. امشب ساعت ۸ بیا کافه همیشگی.»
لارا: «باشه.»
شوگا: «میبینمت.»
لارا: «خداحافظ.»
گوشی رو قطع کرد و بلافاصله به یونسوک زنگ زد.
یونسوک: «چی شد؟ چی گفت؟»
لارا: «امشب ساعت ۸ میرم کافهی همیشگی.»
یونسوک: «اوح... چه جای سنگینی هم!»
لارا: «حوصلهم سر رفته، توی خونه تنهام. میتونی بیای پیشم؟»
یونسوک: «میخوای بریم بیرون؟»
لارا: «نه، از بیرون خسته شدم. بیا امروز توی خونه وقت بگذرونیم.»
یونسوک: «اگه اینجوری میخوای باشه، میام. آدرس بفرست، آماده میشم میام.»
لارا: «ایول، پس منتظرم.»
یونسوک: «خخخ فعلاً.»
_یک ساعت بعد_
زنگ عمارت به صدا دراومد. لارا سریع از جاش بلند شد.
لارا: «اجوما، من در رو باز میکنم.»
اجوما از در فاصله گرفت. لارا درِ عمارت رو باز کرد.
لارا: «هی! چرا یه ساعت طولش دادی؟!»
یونسوک: «شرمنده، مامانم بهم زنگ زد، سر راه رفتم بهش سر زدم.»
لارا: «آهان... بیا بغلم!» (همدیگه رو بغل کردن)
یونسوک: «چقدر اینجا بزرگه!»
لارا: «آره خیلی، مخصوصاً حیاط پشتی. اونجا از حیاطی که ازش اومدی هم بزرگتره.»
یونسوک: «واقعاً! خدای من، خیلی بزرگه، شبیه کاخها میمونه.»
لارا: «اهوم.»
ساعتی رو کنار هم وقت گذروندن تا اینکه بعد از چند ساعت، درِ عمارت باز شد.
جین: «وای خدا، چقدر امروز خستهکننده بود!»
تهیونگ: «بیشتر از روزای دیگه کار ریخته بود سرمون.»
جیمین: «دیگه هیچوقت به حرفتون گوش نمیدم، کارها رو بندازم واسه بعداً!»
جین: «بخواهی هم دیگه همچین غلطی نمیکنیم، خخخخ!»
جونگکوک: «خفه شید! از صبح تا حالا بهم گشنگی دادید!»
صداش توی کل عمارت پیچید. نزدیک پذیرایی شدن و با دیدن لارا و یونسوک روی زمین، سر جاشون ایستادن.
لارا: «عه سلام، امروز زود اومدید!»
از روی زمین بلند شدن.
جین با لحن همیشگیش و تکون دادن سرش و تند حرف زدن گفت: «زود اومدیم؟ میدونی چقدر خستهایمممم؟!»
لارا: «خخخ، شرمنده!»
شرط
لایک=۱۵
کامنت=۱۰
+لایک پست های قبلی
بچه ها من نمیخواستم شرط بذارم ولی واقعا لایک نمیکنید و اصلا حمایت نمیشم
و من پارت های قبلی رو چون وقت داشتم نشستم چهارتا پارت نوشتم آپلود کردم
ولی فقط آخری بیشترین لایک رو گرفت
و بعضی ها هم نه لایک نه کامنت فقط بازنشر میکنن و میرن
واسه همین مجبورم یکی یکی پارت بذارم تا به شرط ها برسه
و ممنون از اون هایی که همیشه لایک میکنن و کامنت میذارن
واقعا برام باارزشه
و ممنون میشم بقیه هم پارت های قبلی رو حمایت کنین
ممنون که خوندین
୧(^ 〰 ^)୨
#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰**********************
یونسوک: «مطمئنی؟»
لارا: «آره، اگه مهم بود بده، اگه نه، نده.»
یونسوک: «شوگا کارش رو بهم نگفت ولی مطمئنم نمیخواد ببیندت. میخوای بهش بدم ببینی حرف حسابش چیه؟»
لارا: «حرف حسابش همونیه که میگی.»
یونسوک: «باشه، پشت خط شوگاست. جواب میدم بهت خبر میدم.»
لارا: «باشه.»
گوشی رو قطع کرد و منتظر تماس یونسوک موند. به صفحهی گوشی زل زده بود و تندتند پاش رو تکون میداد تا اینکه گوشیش زنگ خورد.
لارا: «الو یونسوک، چی گفت؟»
یونسوک: «میخواد ببیندت، شمارت رو میخواد تا باهات ساعت ملاقات بزاره.»
لارا: «بهش بده.»
یونسوک: «واقعاً! شمارت رو بهش بدم؟»
لارا: «آره، میرم ببینمش ببینم میخواد چی بگه.»
یونسوک: «مطمئنی؟»
لارا: «آره یونسوک، شمارهم رو بده.»
یونسوک: «باشه ولی هر چی شد باید مو به مو برام تعریف کنی.»
لارا: «ههه باشه، همهش رو برات میگم.»
یونسوک: «بعد از اینکه شوگا باهات حرف زد برام بگو.»
لارا: «باشه.»
گوشی رو قطع کرد و چند دقیقه بعد، شمارهی ناشناسی روی گوشیش افتاد.
لارا: «بله؟»
شوگا: «سلام لارا، منم شوگا.»
لارا: «آهان، چی میخوای بهم بگی؟»
شوگا: «پشت تلفن نمیشه. امشب ساعت ۸ بیا کافه همیشگی.»
لارا: «باشه.»
شوگا: «میبینمت.»
لارا: «خداحافظ.»
گوشی رو قطع کرد و بلافاصله به یونسوک زنگ زد.
یونسوک: «چی شد؟ چی گفت؟»
لارا: «امشب ساعت ۸ میرم کافهی همیشگی.»
یونسوک: «اوح... چه جای سنگینی هم!»
لارا: «حوصلهم سر رفته، توی خونه تنهام. میتونی بیای پیشم؟»
یونسوک: «میخوای بریم بیرون؟»
لارا: «نه، از بیرون خسته شدم. بیا امروز توی خونه وقت بگذرونیم.»
یونسوک: «اگه اینجوری میخوای باشه، میام. آدرس بفرست، آماده میشم میام.»
لارا: «ایول، پس منتظرم.»
یونسوک: «خخخ فعلاً.»
_یک ساعت بعد_
زنگ عمارت به صدا دراومد. لارا سریع از جاش بلند شد.
لارا: «اجوما، من در رو باز میکنم.»
اجوما از در فاصله گرفت. لارا درِ عمارت رو باز کرد.
لارا: «هی! چرا یه ساعت طولش دادی؟!»
یونسوک: «شرمنده، مامانم بهم زنگ زد، سر راه رفتم بهش سر زدم.»
لارا: «آهان... بیا بغلم!» (همدیگه رو بغل کردن)
یونسوک: «چقدر اینجا بزرگه!»
لارا: «آره خیلی، مخصوصاً حیاط پشتی. اونجا از حیاطی که ازش اومدی هم بزرگتره.»
یونسوک: «واقعاً! خدای من، خیلی بزرگه، شبیه کاخها میمونه.»
لارا: «اهوم.»
ساعتی رو کنار هم وقت گذروندن تا اینکه بعد از چند ساعت، درِ عمارت باز شد.
جین: «وای خدا، چقدر امروز خستهکننده بود!»
تهیونگ: «بیشتر از روزای دیگه کار ریخته بود سرمون.»
جیمین: «دیگه هیچوقت به حرفتون گوش نمیدم، کارها رو بندازم واسه بعداً!»
جین: «بخواهی هم دیگه همچین غلطی نمیکنیم، خخخخ!»
جونگکوک: «خفه شید! از صبح تا حالا بهم گشنگی دادید!»
صداش توی کل عمارت پیچید. نزدیک پذیرایی شدن و با دیدن لارا و یونسوک روی زمین، سر جاشون ایستادن.
لارا: «عه سلام، امروز زود اومدید!»
از روی زمین بلند شدن.
جین با لحن همیشگیش و تکون دادن سرش و تند حرف زدن گفت: «زود اومدیم؟ میدونی چقدر خستهایمممم؟!»
لارا: «خخخ، شرمنده!»
شرط
لایک=۱۵
کامنت=۱۰
+لایک پست های قبلی
بچه ها من نمیخواستم شرط بذارم ولی واقعا لایک نمیکنید و اصلا حمایت نمیشم
و من پارت های قبلی رو چون وقت داشتم نشستم چهارتا پارت نوشتم آپلود کردم
ولی فقط آخری بیشترین لایک رو گرفت
و بعضی ها هم نه لایک نه کامنت فقط بازنشر میکنن و میرن
واسه همین مجبورم یکی یکی پارت بذارم تا به شرط ها برسه
و ممنون از اون هایی که همیشه لایک میکنن و کامنت میذارن
واقعا برام باارزشه
و ممنون میشم بقیه هم پارت های قبلی رو حمایت کنین
ممنون که خوندین
୧(^ 〰 ^)୨
#چندشاتی_جونگکوک
#فیک_جونگکوک
#چندپارتی_جونگکوک***
جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰**********************
- ۴۱۰
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط