{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : 16

part : 16
ناگهان گلبرگ هارو پاره کرد و توی هوا پرتاب کرد
& حداقل بهش میگفتی یه شاخه گل درست و حسابی برات بگیره
گل ها چاند ثانیه روی هوا معلق موندن و بعد آروم روی زمین سقوط کردن
روی زمین نشستم و گلبرگ هارو از روی زمین جمع کردم
خشم درونم فوران میکرد و سعی میکردم آروم باشم که
ناخن بلندش رو زیر چونم کشید و سرم رو بالا گرفت
& حیف که عرضه نداری وگرنه برات یه انتخاب خوب پیدا میکردم
دور تر رفت . نیم رخ شد و لب زد
& دیگه این آشغالا رو نیار داخل عمارت
از پله ها بالا رفتم و در اتاق رو باز کردم
+ حالا با این گل های پرپر و شکسته چیکار کنم ؟
در کمد کوچولوی کنار تخت رو باز کردم و فعلا گل هارو داخلش ریختم تا بعدا یه فکری به حالشون بکنم
اما چشمم خورد به کلید و ساعت ، احتمالا یکی از تعیرگاه های شهر بتونه درستش کنه !
.........................................................................
4 days later
در رو باز کردم و از اتاق خارج شدم ، اسکارف روی سرم رو مرتب کردم که چشمم افتاد به دست گل آنجلا که رو به روی اتاقش رها شده بود ... آروم به سمتش قدم برداشتم و خم شدم . گلبرگش رو لمس کردم
+ آنجلا به شما علاقه داشت ... پس چرا اینجا رهاتون
کرده ؟
کفش هامو که پاشنه های ظریفی داشت در آوردم و یه گوشه انداختم
نفسم رو محکم بیرون دادم و دستم رو روی نرده ها گذاشتم ، خودم رو کشیدم بالا و روی نرده ها ایستادم
ناگهان پام لیز خورد و نزدیک بود بیوفتم . سریع
به کمک ستون بزرگی که کنارم بود تعادلم رو حفظ کردم .... روی نوک پاهام ایستادم و یکی از شمع های روی لوستر رو برداشتم ؛ از روی نرده ها پایین اومدم و کفشامو پوشیدم . اطراف رو نگاه کردم و کسی نبود به گل نزدیکتر شدم و شعله ی شمع رو به روی یکی از گلبرگ ها گرفتم ، در کسری از ثانیه همشون تک به تک آتش گرفتند
+ آنجلا رو نمیتونم آتش بزنم ... اما وسایلش رو که میتونم !
شعله ی شمع با فوت من خاموش شد . همونجا کنار گل های درحال سوختن انداختم و پوزخند مغرورانه ای زدم ...
تقه ای به در اتاق آنجلا زدم و سریع به سمت طبقه ی پایین دویدم . خانم آنجلا پشت میز نشسته بود و صبحانه میل میکرد
خاویار رو روی تخم مرغ ریخت و لب زد
@ صبحانه نمیخوری ؟
+ نه باید برم بیرون زود برمیگردم
سریع به سمت در رفتم اما در همون لحظه صدای جیغ بلند آنجلا از طبقه ی بالا به گوش رسید
لبخند زدم و از عمارت خارج شدم
دیوید به کالسکه تکیه داد بود و از سیگارش پوک میگرفت ... وقتی من رو دید سیگارشو روی زمین انداخت و با پا له کرد
+ سیگار خوب نیست آقا پسر
÷ هرچی خانم والنتی بگن .........
در کالسکه رو باز کرد و نشستم . سرم رو از پنجره بیرون آوردم و گفتم
+ دیوید لطفا به سمت یه تعمیرگاه حرکت کن
بعد از چند دقیقه کالسکه متوقف شد و پیاده شدم
اما دیوید همراهم اومد . وای نه نمیخوام اون متوجه بشه ... مثل بادیگارد همه جا دنبالم راه میوفته
وارد مغازه شدیم
+ روز بخیر آقا
سرش رو بالا گرفت و لبخند زد
) روز بخیر بانوی جوان
دیوید با لبخند به سمت پیرمرد رفت
÷ حالتون چطوره آقای فاستر ؟
) هی پسر مدت زیادی بود که همو ملاقات نکرده بودیم
خب بانوی جوان ... در خدمتم
+ آممممممم خب من
دیوید و پیرمرد با یه علامت سوال بالای سرشون به من نگاه میکردن ... دو دل بودم اما بالاخره تصمیمم رو گرفتم . ساعت و کلید رو آروم از داخل کیفم درآوردم و روی میز شیشه ای قرار دادم
+ میشه لطفا برام درستش کنید ؟ ممنونم
ناگهان دیوید ساعت و کلید رو برداشت ...
+ هی داری چیکار میکنی ؟
÷ این دست تو چیکار میکنه ؟
سریع از دستش گرفتم و از مغازه زدم بیرون ...
داخل کالسکه نشستم و یه گوشه کز کردم . من از هیچکس نمیترسم اما خانم والنتی ثروت زیادی داره و همه کاری ازش برمیاد . امیدوارم راز کلید و ساعت رو برملا نکنه

کامنت زیاد بزاررررررررررررررررررررررررر بانو
دیدگاه ها (۶)

۴۵ لایک و ۱۵ نشر و ۵۰ کامpart : 15به جای کاور این عکسشونو گذ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 148♡⁠。⁠)⁩کالسکه...

#in_your_eyespart_9۲ویو کایلا یه نفس کلافه کشیدم و دوباره سا...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط