درخواستی (هیونگ لاین )

وقتی خواهر کوچیک ترشونی و پدر و مادرتون فوت کردن و اونا مافیان و رفتار سردی دارن و وقتی که داشتی از دستشون فرار میکردی میگیرنت.
(چون مرض دارم همچی رو توضیح بدم زیاد میشه ببخشید دیگه )


بنگچان
وقتی تو هفت سالت بود و بنگچان ۱۵ سالش بود پدر و مادرتون رو از دست دادید و باعث و بانیش هم تو بودی یعنی بنگچان فکر میکرد تو هستی و تکرار های مکررش باعث شده بود که حتی خودتم اینو باور کنی عذاب وجدان داشته باشی و که اگه اون روز لعنتی بخاطره اینکه تاریخ تولدت رو فراموش کردن قهر نمیکردی و پیش مادر بزرگت نمیرفتی اونا برای جبران قرار نبود توی اون روز بارونی بیان دنبالت و اون تصادف اتفاق بیوفته و از اون روز به بعد تو بنگچان دو غریبه شدید انگار تو غریبه شدی بدون اینکه یک ذره درباره مرگ مشکوک مادر و پدرتون تحقیق کنید غریبه ای اضافی که مجبور بود فقط بخاره نام خانوادگی نگهت داره و این برات مثل عذاب بود وقتی که باهات مثل یک تیکه پارچه بی ارزش رفتار میشد وقتی جلوی همه خورد شدی وقتی که اینقدر عصبی شده بود و روت دست بلند شده بود ولی دیگه نمیتونستی تحمل کنی حاضر بودی ولگرد خیابون ها بشی یا حتی بمیری اما دیگه توی اون جهنم نباشی و شب وقتی عمارت خالی شد افراد بنگچان برای انجام محموله رفتن از اتاقت زدی بیرون به سختی از راه رو گذشتی به حیاط رسیدی از در پشتی زدی بیرون و این باورت نمیشد و به شدت خوشحال بودی اما زیاد طول نکشید دنیا روی سرت خراب شد وقتی که وارد کوچه بعدی عمارت شدی ماشین چان و افرادش رو دیدی که تمام کوچه رو احاطه کرده بودن انگار که منتظرت بودن و تو خیلی احمق بودی که فکر میکردی که تونستی از اون عمارت بدون گیر افتادن فرار کنی
:جایی میرفتی خواهر کوچولو ....

لینو
از همون زمانی که به دنیا امدی ازت متنفر بود یه تنفر عجیب توی وجودش رشد کرده بود اما همیشه مادر و پدرتون جلو دار این تنفر بودن ولی حالا دیگه اونا هم نبود از زمانی که فوت شدن لینو جای پدرت رو گرفت و رئیس حلقه شد و این مساوی شد با شروع شدن عذاب های تو محدود شدن زمان بیرون رفتنت زندانی شدنت گرفته شدن آزادیت نابود شدن رویا هات شکستن غرورت
و دیگه کاملا خسته شده بودی دیگه تحملش رو نداشتی و اینبار دیگه تصمیمت قطعی بود به بهانه اینکه حالت بده و مریض هستی تونستی لینو رو راضی کنی که اجازه بده بری بیمارستان وقتی ترو با آدم هاش به بیمارستان فرستاد اونجا تونستی با کمک یکی از بهترین دوستات فرار کنی ،داشتی گوشه خیابون قدم میزدی تا به ایستگاه برسی و از اون شهر لعنتی بری ،که یهو از پشت دستمالی جلوی دهنت قرار گرفت و از هوش رفتی و نمیدونستی چقدر گذشته اما وقتی چشم هاتو باز کردی به صندلی بسته شده بودی چشمات تار بود اما به خوبی لینو که روی مبل مخمل جلوت نشسته بود و با لذت جام گیلاسش رو تاب میداد دیدی
: اوه بالاخره بیدار شدی موش کوچولو ...خیلی منتظرت بودم

چانگبین
مامانتون بخاطره به دنیا امدن تو فوت شده بود و چانگبین به همین دلیل ازت تنفر داشت تورو مقصر مرگ مادرتون میدونست و همیشه رفتار سردی باهات داشت بهت اهمیت نمیداد و فقط براش یه عروسک بودی که هر زمان حوصله اش سر رفت بیاد تا عذابت بده ولی دیگه نای ادامه نداشتی بارها سعی کرده بودی فرار کنی اما چانگبین گیرت اورده بود و این تنها راهت بود
در حموم رو قفل کردی و پشت در
سر خوردیو جلوی در روی زمین نشستی دیگه اشکی برا ریختن نبود تیغ رو چندبار کشیدی خون ریخت با فشار ،قرمز، همجا رو پر کرد، سوزش داشت اما لذت بخش بود چون فکر میکردی نجات پیدا کردی داشتی بیهوش میشدی خوشحال بودی اما انگار هنوز زمان خوشحالی و آزادیت نبود چون با صدای بلند تیر اسلحه قفل در شکست چانگبین امد داخل چهره اش هیچ حسی رو متنقل نمیکرد انگار فقط نگران کفش های گرانش بود تا با خونت کثیف نشه کنارت زانو زد حوله رو روی زخمت فشار داد و گفت
: اون دنیاهم از دستم خلاص نمیشی

هیونجین
تا قبل از مردن پدر و مادرتون همچی خوب بود یه زندگی فوق‌العاده.
برادری که خیلی دوست داشت اما بعد فوت اونا زمانی که باند به هیونجین رسید همچی تغییر کرد رفتارش اخلاقش انگار تمام اون مدت نقش بازی میکرده و زمانی تصمیمت برای فرار قطعی شد که هیونجین تورو توی شرط با رقیبش باخت و دیگه نمیتونستی تحمل کنی و مثل احمقا بهش تنه زده بودی از عمارت زده بودی بیرون و پا برهنه روی آسفالت سرد خیابون میدویدی و قدم ها و نفس های اونم پشت سرت حس میکردی قصد نداشتی به ایستی اما زمانی به کوچه بن بست رسیدی دنیا نابود شد دست هاش از پشت دور حلقه شد صدای دورگه و گرفته اش توی گوشت پیچید
:گرفتمت آبنبات....
دیدگاه ها (۱۳)

۳ پارتی

سختیش اینجاست که باید بپذیری در واقع اصلا مهم نیست کی بهت زخ...

فالو کردن این پیج = مشاهده کردن بروزترین کلیپ های دنیا

#دوپارتیموضوع:(وقتی یه آرایشگری و...)جونگین/ا.تتو سالن کوچیک...

#تکپارتیموضوع:(وقتی تولدشه)بنگچان/ا.تساعت ۸ خوبه؟باشه پس منت...

#سناریو #درخواستی وقتی بازیگریم و تو یکی از فیلم هامون با یک...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

سناریو(درخواست یکی از فرشته ها بود)(وقتی رو صحنه اجرای مثبت ...

دوپارتی از آی ان: (وقتی بقیه درمورد....) p1(امیدوارم بتونیم ...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط