#دوپارتی
#دوپارتی
موضوع:(وقتی یه آرایشگری و...)
جونگین/ا.ت
تو سالن کوچیکت، مشغول صحبت کردن با مشتری و انجام کاری بودی کن ازت خواسته بود..
از خانوادت که تو ایران بودن جدا شده بودی و برای کار و زندگی بهتر اومده بودی کره. برخلاف نظر اونا که میگفتن تو هیچی نمیشی، الان اینجا بودی. تو سئول مرکز کره!
اون اولا همچی برات سخت بود اما به مرور زمان همچی برات عادی شد و بهشون عادت کردی..
هنوز یک سال از ورودت به کره نگذشته بود که با پسری به اسم یانگ جونگین آشنا شدی..
پسر خیلی خوبی بود. مهربون، جذاب، دوست داشتنی و خوش قلب اما..باید بگم که این رفتار ها و این خصوصیت ها فقط و فقط برای تو بود!
.
.
چندساعتی گذشت و هوا تاریک شد و تو باید وسایلت رو جمع میکردی تا برگردی خونه. اما خوشبختانه حتی حوصله خونه رفتن هم نداشتی..
گوشیت رو از تو کیفت بیرون آوردی و روی شمارش ضربه زدی تا تماس برقرار بشه.
بعد از دوتا بوق اون جواب داد و تو تونستی صدای آرومش رو از پشت گوشی بشنوی..
ا.ت: جونگین؟
جونگین: جانم؟
ا.ت: کارام تموم شده باید برگردم خونه ولی..حوصله خونه رفتن ندارم میشه...
جونگین: ده دقیقه دیگه اونجام.
لبخندی زدی و «باشه»ای گفتی و بعد از قطع تماس ازجات بلند شدی تا لباس هات رو عوض کنی.
این اخلاقش واست خیلی جالب بود..همیشه قبل از اینکه بتونی حرفت رو کامل کنی، اون ذهنت رو میخوند و خودش جملهات رو کامل میکرد.
شاید واسه بقیه این چندان قشنگ و جالب نباشه ولی واسه تو؟ تو عاشق این اخلاق بودی. چون همیشه به این میرسیدی که اون خیلی خوب تورو میشناسه.
چند دقیقه بعد با صدای زنگ گوشیت به خودت اومدی و بعد از جواب دادن به تماس از سالن بیرون رفتی.
اون با ماشین مشکی، جلوی در آرایشگاه منتظرت بود و وقتی دید که اومدی بیرون از ماشین پیاده شد و به سمتت اومد.
رو به روت وایساد و دستاش رو گذاشت رو شونه هات و تو رو کشید جلوتر و بغلت کرد..
جونگین: دلم برات تنگ شده بود..!
ا.ت: اوو مافیای خشن کره، دلش برای یه دختر معمولی تنگ شده بود؟
کمی ازت فاصله گرفت و به صورتت که حالا بخاطر سرما کمی سرخ شده بود نگاه کرد..
با انگشتش گونه های قرمزت رو نوازش کرد و کمی خم شد و یه بوسه به گرمی خورشید زد روی گونت.
جونگین: یه دختر معمولی؟ از کی تاحالا خودتو یه دختر معمولی میبینی؟
ا.ت: اومم مگه نیستم؟
متوجه اینکه داشتی اذیتش میکردی شد، برای همین فقط یه لبخند روباهی(من غشش😭) بهت زد و بعد بدون هیچ حرفی دستت رو گرفت و کشیدت سمت ماشین..
تو ماشین حرفی نزد ولی دستت رو محکم گرفته بود ول نمیکرد.
.
.
ماشین رو تو پارکینگ پارک کرد و بعد همزمان از ماشین پیاده شدید.
دوباره دستت رو گرفت رو به سمت آسانسور رفتید..
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
موضوع:(وقتی یه آرایشگری و...)
جونگین/ا.ت
تو سالن کوچیکت، مشغول صحبت کردن با مشتری و انجام کاری بودی کن ازت خواسته بود..
از خانوادت که تو ایران بودن جدا شده بودی و برای کار و زندگی بهتر اومده بودی کره. برخلاف نظر اونا که میگفتن تو هیچی نمیشی، الان اینجا بودی. تو سئول مرکز کره!
اون اولا همچی برات سخت بود اما به مرور زمان همچی برات عادی شد و بهشون عادت کردی..
هنوز یک سال از ورودت به کره نگذشته بود که با پسری به اسم یانگ جونگین آشنا شدی..
پسر خیلی خوبی بود. مهربون، جذاب، دوست داشتنی و خوش قلب اما..باید بگم که این رفتار ها و این خصوصیت ها فقط و فقط برای تو بود!
.
.
چندساعتی گذشت و هوا تاریک شد و تو باید وسایلت رو جمع میکردی تا برگردی خونه. اما خوشبختانه حتی حوصله خونه رفتن هم نداشتی..
گوشیت رو از تو کیفت بیرون آوردی و روی شمارش ضربه زدی تا تماس برقرار بشه.
بعد از دوتا بوق اون جواب داد و تو تونستی صدای آرومش رو از پشت گوشی بشنوی..
ا.ت: جونگین؟
جونگین: جانم؟
ا.ت: کارام تموم شده باید برگردم خونه ولی..حوصله خونه رفتن ندارم میشه...
جونگین: ده دقیقه دیگه اونجام.
لبخندی زدی و «باشه»ای گفتی و بعد از قطع تماس ازجات بلند شدی تا لباس هات رو عوض کنی.
این اخلاقش واست خیلی جالب بود..همیشه قبل از اینکه بتونی حرفت رو کامل کنی، اون ذهنت رو میخوند و خودش جملهات رو کامل میکرد.
شاید واسه بقیه این چندان قشنگ و جالب نباشه ولی واسه تو؟ تو عاشق این اخلاق بودی. چون همیشه به این میرسیدی که اون خیلی خوب تورو میشناسه.
چند دقیقه بعد با صدای زنگ گوشیت به خودت اومدی و بعد از جواب دادن به تماس از سالن بیرون رفتی.
اون با ماشین مشکی، جلوی در آرایشگاه منتظرت بود و وقتی دید که اومدی بیرون از ماشین پیاده شد و به سمتت اومد.
رو به روت وایساد و دستاش رو گذاشت رو شونه هات و تو رو کشید جلوتر و بغلت کرد..
جونگین: دلم برات تنگ شده بود..!
ا.ت: اوو مافیای خشن کره، دلش برای یه دختر معمولی تنگ شده بود؟
کمی ازت فاصله گرفت و به صورتت که حالا بخاطر سرما کمی سرخ شده بود نگاه کرد..
با انگشتش گونه های قرمزت رو نوازش کرد و کمی خم شد و یه بوسه به گرمی خورشید زد روی گونت.
جونگین: یه دختر معمولی؟ از کی تاحالا خودتو یه دختر معمولی میبینی؟
ا.ت: اومم مگه نیستم؟
متوجه اینکه داشتی اذیتش میکردی شد، برای همین فقط یه لبخند روباهی(من غشش😭) بهت زد و بعد بدون هیچ حرفی دستت رو گرفت و کشیدت سمت ماشین..
تو ماشین حرفی نزد ولی دستت رو محکم گرفته بود ول نمیکرد.
.
.
ماشین رو تو پارکینگ پارک کرد و بعد همزمان از ماشین پیاده شدید.
دوباره دستت رو گرفت رو به سمت آسانسور رفتید..
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۱.۹k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط