{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمدم در نگهت جان بسپارم ،که نشد

آمدم در نگهت جان بسپارم ،که نشد
بر لبت حادثه بوسه بکارم ، که نشد

آمدم خیره به چشمان سیاهت شوم و
رمز آرامش خود را بشمارم که نشد

چکنم طایفه من همه شاعر بودند
تا شود شعر همه ایل و تبارم،که نشد

آمدم تا که مگر فاصله ها خط بزنم
بسکه از فاصله هایم گله دارم ،که نشد

آمدم تا که مگر عشق به سامان برسد
زیر جمع من و تو، ما بگذارم، که نشد

چه کنم شاعر و تنهایی و غم، مانوسند
آمدم اشک بر این شعله ببارم ،که نشد

آمـدم تا کـه مگر عشق به خلوت ببرم
منکه درخلوت خودجزتو ندارم،که نشد

آمـدم غنچه ی لب های تو را شعر کنم
یک دل خسته به دستت بسپارم ،که نشد
دیدگاه ها (۳)

فقط برای تو شعری جدید می خوانمهمین که فصل بهاری رسید می خو...

ایکاش دهد دست مجالی که تو باشیممکن بشود فرض محالی که تو باشی...

دلم وقتی که می‌گیرد تو می‌آیی به دیدارمبه من آهسته میگویی "ع...

از زندگی از این همه تکرار خسته اماز های و هوی کوچه و بازار خ...

آمدم در نگهت جان بسپارم ،که نشدبر لبت حادثه بوسه بکارم  ، ک...

آمدم در نگهت جان بسپارم ،که نشدبر لبت حادثه بوسه بکارم ، ک...

آمدم در نگهت جان بسپارم ،که نشدبر لبت حادثه بوسه بکارم ، ک...

❥❥✶•• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥❥✶•• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ آمدم در نگهت جان بسپار...

آمدم در نگهت جان بسپارم ،که نشدبر لبت حادثه بوسه بکارم ، ک...

.آمدم در بـغلَت جـان بسپارم ،که نشدبر لبت حادثه یِ بوسه بکار...

.آمدم در بـغلَت جـان بسپارم ،که نشدبر لبت حادثه یِ بوسه بکار...

عاشقانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط