{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
آمدم در بـغلَت جـان بسپارم ،که نشد
بر لبت حادثه یِ بوسه بکارم , که نشد

آمدم خیره به چشمان سیاهت شوم و
رمز آرامش خود را بشمارم که نشد

چه کنم طایفه من همه شاعر بودند
تا شود شعر همه ایل و تبارم، که نشد

آمدم تا که مگر فاصله ها خط بزنم
بسکه از فاصله هایم گِله دارم ،که نشد

آمدم تا که مگر عشق به سامان برسد
زیر جمع من و تو، مــا بگذارم، که نشد

چه کنم شاعر و تنهایی و غم، مانوسند
آمدم اشک بر این شعله ببارم ،که نشد

آمـدم تا کـه مگر عشق به خلوت ببرم
منکه درخلوت خودجز تـو ندارم،که نشد

آمـدم غنچه ی لب های تو را بـوس کنم
یک دل خسته به دستت بسپارم ،که نشد
دیدگاه ها (۰)

.آمدم در بـغلَت جـان بسپارم ،که نشدبر لبت حادثه یِ بوسه بکار...

آمدم در نگهت جان بسپارم ،که نشدبر لبت حادثه بوسه بکارم ، ک...

آمدم در نگهت جان بسپارم ،که نشدبر لبت حادثه بوسه بکارم ، ک...

آمدم در نگهت جان بسپارم ،که نشدبر لبت حادثه بوسه بکارم ، ک...

آمدم در نگهت جان بسپارم ،که نشدبر لبت حادثه بوسه بکارم  ، ک...

❥❥✶•• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥❥✶•• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ آمدم در نگهت جان بسپار...

آمدم در نگهت جان بسپارم ،که نشدبر لبت حادثه بوسه بکارم ، ک...

عاشقانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط