بسم الله الرحمن الرحیم

● خون سیاه ●
پارت سوم

▼ چپتر دوم:
بیخیال، این یارو قرار نیس بیخیال من بشه نه؟
رقیب امسالم ازم متنفره چون سه سال پشت سرهم شکستش دادم.. اسمش فلیکسه..
چند سال از من بزرگتره همینم باعث میشه حرصشو دربیارم..
اینبار مطمئن تر از همیشه اومده وسط میدون، بهش حس خوبی ندارم..
زنگ زده میشه و مبارزه رسما شروع میشه..
سعی میکنه با مشت بزنه زیر فکم، جاخالی میدم و حمله میکنم..
بالاخره موفق میشه ضربه بزنه و پشت سرش من جبرانش میکنم..
این روال ادامه داره تا جایی که راند تموم میشه و همچنان هیچکدوم شکست نخوردیم..
اینبار ضرباتش بیشتر درد داشت با اینکه شدت نداشت..
چند لحظه استراحت میکنیم و راند دوم شروع میشه..
داور میگه طور دیگه ای بجنگیم..

× این راندو با سلاح سرد مبارزه میکنین..
+ سلاح..؟

انگار خوشحاله که بالاخره میتونه جدی کتکم بزنه..
هر دو تامون میریم سمت سلاح ها..
ازاونجایی که این فقط یه مسابقه‌اس سلاح ها چوبی درنظر گرفته شده..
فلیکس یکی از شمشیرای چوبی رو برمیداره..
تا حالا با شمشیر کار نکردم.. اصلا تا حالا سلاح دستم نگرفتم..
بقیه شمشیرا جالب به نظر نمیان انگار هر لحظه ممکنه شکسته بشن..
چشمم به یدونه تبر کنار شمشیرا میفته، چوبیه ولی محکم به نظر میاد..
تبرو برمیدارم و میرم وسط میدون..
فلیکس به محض دیدن من میخنده..

+ جدی!؟ میخوای با تبر بجنگی؟ نکنه شوخی میکنی!
- قدرت و مهارت برنده رو تعیین میکنه..

خنده‌اش قطع میشه و آماده مبارزه میشه..
راند دوم شروع میشه و همونطور که سعی داریم بهم ضربه بزنیم سلاحای چوبی بهم میخورن و تراشه های چوبی رو زمین میریزه..
داره خیلی طولانی میشه چرا کنار نمیکشه؟
هردومون نفس‌نفس میزنیم..
بعد از یه لحظه مکث فلیکس آخرین حمله‌اش رو انجام میده اما قبل اینکه شمشیرش بهم بخوره با دسته تبر جلوی شمشیرو میگیرم..
شمشیرو فشار میده و من سعی میکنم کنترلش کنم..
تا اینکه با یه حرکت جاخالی میدم و میرم پشت سرش..
تلوتلو میخوره اما زمین نمیخوره و برمیگرده تا دوباره منو بزنه..
اینبار جاخالی نمیدم، در عوض تبر رو محکم به شمشیرش میکوبم..
شمشیرش از دستش میفته و یه فرصت گیرم میاد تا ناک اوتش کنم..
همین که تعادلش بهم میخوره با یه لگد از میدون پرتش میکنم بیرون و دیگه بلند نمیشه..
بازم با تنفر نگاهم میکنه اما چیزی نمیگه..

× بنظر میرسه برنده امسال هم مشخص شد..

در حالی که بقیه تشویقم میکنن از میدون میام بیرون و جا رو برای مبارزای بعدی خالی میکنم، فلیکس با کمک بقیه بلند میشه و میره..
یه لحظه برمیگردم و نگاهم به یه نفر میفته..
پابلو، یکی از دوستای بچگیم، از قضا عاشق ساخت سلاح و ابزاره..

- پابلو؟ تو هم اومدی؟!
+ نمیتونستم مبارزه تو رو با فلیکس از دست بدم، تازه یه خبر برات دارم..
- آها؟
+ فلیکس با تقلب هم نتونست جلوتو بگیره.. معرکس نه؟ حتما خیلی ذوق داری!
- تقلب؟
+ دستکشاشو دیدی؟
- آره، که چی؟
+ روش تیکه های فلزی داشت.. عجیبه که کسی متوجه نشد چون ازاینجا کاملا مشخص بود..
- وایسا ببینم! داری میگی..

برای همین انقدر درد داشت!

- نگو که تو اونو براش ساختی..!
+ منو سرزنش نکن! کارم همینه از کجا بدونم برای چی میخوادش؟ چند ماه پیش سفارشش داد..
+ عجب آدمیه!
- عوضش فهمیدی زورت خیلی زیاده!

شروع میکنه به خندیدن، ناخودآگاه منم خندم میگیره..

- چند وقت بود ندیده بودمت، آخه تو جای به این کوچیکی چجوری گم و گور میشی؟
+ راستش اینجا نبودم..
- نبودی؟
+ منو بقیه آهنگرا یه سری مواد اولیه لازم داشتیم که بیرون از روستا پیدا میشه، مجبور شدیم بریم بیرون..
- پس ماجراجویی بودین؟

لبخند میزنم

+ اصلا نمیخوام راجبش حرف بزنم، اون بیرون وحشتناکه!
- ای بابا، یجوری میگی انگار تاحالا اون بیرون نبودی!
+ بیرون همیشه غافلگیرکننده‌اس..

هوا رو به تاریکیه..

+ فکر کنم باید بریم..
- آره.. بعدا میبینمت..

هردو به سمت خونه هامون میریم درحالی که خورشید در حال غروبه..
ساعت ها میگذره، هوا تاریک میشه و من دوباره در حال خوندن کتابم.. البته تو اتاقم نه زیر درخت، واقعا علاقه ای به خورده شدن توسط حیوونای وحشی ندارم!
و بالاخره تمومش میکنم..

- هوففف خدایا..

برای یه لحظه سعی میکنم بخوابم.. اما همین که چشمامو میبندم دوباره خاطرات قدیمی بیدارم میکنه، گرمای آتیش، بوی دود و زمین پر از خون و جسد..
نه.. انگار قرار نیست امشب بخوابم..
هر سال تو همین شب بی‌خوابی میزنه به سرم..
فقط چند لحظه رو تخت میشینم..
یه صدای آشنا میشنوم اما خوشایند نیست.. از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و آرزو میکنم کاش هیچوقت اینکارو نمیکردم..

- خــ..خدای من..

پارت بعدی؟
محدودیت ویسگون نمیزاره اونطور که دلم میخواد با جزئیات داستانو بنویسم.. اینجوری پیش بره مجبورم تیکه تیکه ترش کنم..


✦ بقیه پارتا:
https://wisgoon.com/c/2292226/
دیدگاه ها (۱۰)

فصل اول قسمت دوم این قسمت: خیابان تاریک و بارانی جهان زیرین...

#مافیا_عزیز_من#Part۳۱ تو اون لحظه دوباره بوسه ای روی لبات گذ...

تکپارتی جونگ کوک

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

intertwined fate of two enemies-part 18

#سناریو |وقتی شب رفتیم بیرون و یه نفر مست میاد سمتمون و میخو...

#سناریو |وقتی شب رفتیم بیرون و یه نفر مست میاد سمتمون و میخو...

رمان بهترین من☆اهمم تصمیم گرفتم رمان بنویسم خیلی درخواست داش...

رمان عشق و انتقام

داستان خانواده گسکویین اشک هر مردی رو در میارهداستان کامل خا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط