پروژه C421
𝙿𝚊𝚛𝚝 1:
بوی خون.. همه جا پیچیده بود..
دستاش میلرزید..
از بس دویده بود، به نفس نفس افتاده بود.. اما نمیتونست متوقف بشه..
فقط یه لحظه ایستادن واسه تموم شدن کارش کافی بود
به سختی به پشت سرش نگاهی انداخت و توی راهرویی که تمام چراغ هاش چشمک میزدن و یکی یکی خورد میشدن، به دویدن ادامه داد..
نزدیکش بود.. خیلی نزدیک..
همونطور که میدوید عرقی که از پیشونیش چکه میکرد رو پاک کرد و یدفعه وایساد..!
خشکش زد!
در خروج اضطراری به دیوار میخکوب شده بود
چهره اش درهم رفت
هیچ راهی نداشت به جز اینکه وارد انبار بشه..
با اضطراب دسته کلیدشو در اورد
+ زود باش زود باششش!!
کلیدو توی قفل گذاشت و واسه یه لحظه انتهای راهرو رو دید
اون.. شروع به دویدن کرد!!
+ لعنت بهتتتتت!!!
"یک ماه پیش، دازای"
کامپیوتر رو روشن کردم و مشغول ضبط ویدیو جدید شدم
+ خب.. برداشت 421 ام.. بعد از دو سال تلاش بلاخره موفق شدم کار ربات شبیه سازی شده رو به اتمام برسونم..
مکث کردم و رومو سمت ربات چرخوندم
نگاهی به سر تا پاش انداختم..
دقیقا شبیه بود..
با یادآوری چهره اش لبخندی به لبم نشست
از جام بلند شدم و کلید پشت گردنش رو فشار دادم
+ خب.. امتحان میکنیم.. c421 خودت رو معرفی کن
سرش رو بالا اورد و لبخند زد
دستشو هم همزمان بالا اورد و چرخوند
- سلام.. چویا هستم.. چطور میتونم کمکت کنم؟
لبخندم پررنگتر شد
نفسی از روی هیجان زدگی بیرون فرستادم و جمله بعدیمو گفتم: چه کار هایی ازت بر میاد؟
- من توانایی سرچ کردن تمامی موضوعات مهندسی، درسی، پزشکی و هنری رو دارم.. حافظه ام مدام بروزرسانی میشه و تا هفتاد و دو ساعت شارژ نگه میدارم.. به عبارتی توانایی جواب دادن به هرچیزی رو دارم
+ خوبه.. عالیه.. بگو ببینم.. میدونی سازنده ات کیه؟
سرشو کمی کج کرد
- سازنده من شمایید، جناب دازای اوسامو
+ و میدونی چرا تو رو ساختم؟
- به یاد صمیمی ترین فرد زندگیتون.. ناکاهارا چویا..
بوی خون.. همه جا پیچیده بود..
دستاش میلرزید..
از بس دویده بود، به نفس نفس افتاده بود.. اما نمیتونست متوقف بشه..
فقط یه لحظه ایستادن واسه تموم شدن کارش کافی بود
به سختی به پشت سرش نگاهی انداخت و توی راهرویی که تمام چراغ هاش چشمک میزدن و یکی یکی خورد میشدن، به دویدن ادامه داد..
نزدیکش بود.. خیلی نزدیک..
همونطور که میدوید عرقی که از پیشونیش چکه میکرد رو پاک کرد و یدفعه وایساد..!
خشکش زد!
در خروج اضطراری به دیوار میخکوب شده بود
چهره اش درهم رفت
هیچ راهی نداشت به جز اینکه وارد انبار بشه..
با اضطراب دسته کلیدشو در اورد
+ زود باش زود باششش!!
کلیدو توی قفل گذاشت و واسه یه لحظه انتهای راهرو رو دید
اون.. شروع به دویدن کرد!!
+ لعنت بهتتتتت!!!
"یک ماه پیش، دازای"
کامپیوتر رو روشن کردم و مشغول ضبط ویدیو جدید شدم
+ خب.. برداشت 421 ام.. بعد از دو سال تلاش بلاخره موفق شدم کار ربات شبیه سازی شده رو به اتمام برسونم..
مکث کردم و رومو سمت ربات چرخوندم
نگاهی به سر تا پاش انداختم..
دقیقا شبیه بود..
با یادآوری چهره اش لبخندی به لبم نشست
از جام بلند شدم و کلید پشت گردنش رو فشار دادم
+ خب.. امتحان میکنیم.. c421 خودت رو معرفی کن
سرش رو بالا اورد و لبخند زد
دستشو هم همزمان بالا اورد و چرخوند
- سلام.. چویا هستم.. چطور میتونم کمکت کنم؟
لبخندم پررنگتر شد
نفسی از روی هیجان زدگی بیرون فرستادم و جمله بعدیمو گفتم: چه کار هایی ازت بر میاد؟
- من توانایی سرچ کردن تمامی موضوعات مهندسی، درسی، پزشکی و هنری رو دارم.. حافظه ام مدام بروزرسانی میشه و تا هفتاد و دو ساعت شارژ نگه میدارم.. به عبارتی توانایی جواب دادن به هرچیزی رو دارم
+ خوبه.. عالیه.. بگو ببینم.. میدونی سازنده ات کیه؟
سرشو کمی کج کرد
- سازنده من شمایید، جناب دازای اوسامو
+ و میدونی چرا تو رو ساختم؟
- به یاد صمیمی ترین فرد زندگیتون.. ناکاهارا چویا..
- ۵.۱k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط