{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دازای سعی کرد به سمت هوتوکه دوباره حمله ور بشه..ولی نمیتو

دازای سعی کرد به سمت هوتوکه دوباره حمله ور بشه..ولی نمیتونست..چون طناب دورش به درخت گره خورده بود.

هوتوکه از تلاش های دازای خندید:چون شبیه حیوون های وحشی به من حمله میکردی..یویی گفت که به درخت ببندیمت...و خب،کار کرد!

بعدش هم چاقویی نشون داد و گفت: دنبال این میگردی آقای بی لیاقت؟توی آستینت بجای مار..یه چاقو گذاشتی؟باید بهت بگم که من از شما انسان ها خیلی باهوش ترم

دازای داد زد:چویا رو بهم پس بدین!!!!*صداش شکست*خواهش میکنم

هوتوکه خندید و چهره اش...شبیه دوستش اودا شد..شبیه که نه...انگار خود اودا جلوی دازای ایستاده بود!!

اودا:هی بچه..آدم خوب بودن بهت بیشتر میاد...الان وضعیتت هم خیلی بهتره.*لبخندی زد* برات خیلی خوشحالم

اودا؟نه...الان چویا جلو دازای بود.

چویا:میبینم که وقتی یک دختر خوشگل میبینی از خود بی خود میشی دازای!
ای مرتیکه ی زن پرست!! تو تا حالا از من خواهش نکردی! باهات قهر میکنما (نویسنده:🤡🤡)

ولی قبل از اینکه دازای جواب عزیزکش رو بده..چهره ی چویا به هوتوکه تبدیل شد.

هوتوکه:من به چهره ای تبدیل میشم که ازش میترسی...وگرنه من هیچ چهره ای ندارم، خوب گوش کن آقای بی لیاقت... من میتونم چهره ام رو شبیه افراد مهم زندگیت کنم...و هزار بار فریبت بدم..ولی من آدم عوضی نیستم...شیطان هم نیستم... من تنها برگ برنده تو برای ادامه این زندگی نفرت انگیز هستم... کسی که قراره معشوقه ات رو زنده کنه!!!

☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆

هعی...
دنیا چقدر عجیب شده🗿
یه باز آدم میکشن..بعد دوباره همون آدم رو زنده ش میکنن😂
دیدگاه ها (۰)

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۷🌸چویا:پس....اگه من پسر بزرگ خاندان اصل...

رمان سوم پارت هفدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ ویو راوی >...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط