رمان غریبه کوچولو

پارت ۷
.
ن انگار این بیخیال بشو نیس!
خیلی عصبی داد زدم
سیدنی:بله ی منو از کی شنیدی که انقدر تاکید میکنی که من موافقت کردم؟؟؟هااا؟؟
همون طور که از پشت میزش بلند میشد اومد سمتم و برای اینکه بهش نشون بدم ازش نمی ترسم از جام تکون نخوردم و وقتی خیلی نزدیک بهم وایستاد صاف تو چشماش نگاه کردم....
ی نگاه پر از نفرت!
ی نگاه پر از خشم!
ی نگاه پر از کلافگی!
و....
با عصبانیتی که درونش موج میزد گفت
ابوصفیان:تو ماشین و چندین هزار بار از زبون بابات!
سیدنی:من هیچوقت همچین منظوری نداشتم و ندارم ...و اگه بابام بهت بله گفته که برو سراغ همون و باهاش ازدواج کن.
از حرفی که زدم خندش گرفت اما این خندرو با لبخند محوی پنهان کرد و جوابمو داد
ابوصفیان:من اگه بخوام با باباتم ازدواج میکنم منتها میلم نمی کشه ب اونوریا!...
و نگاه هیزشو داد به بدنمو خودشو بهم نزدیکتر کرد.
با خوردن دستش به بدنم ،تنم خیلی خاص لرزید جوری که بهم التماس میکرد اونو از دستای اون عوضی دور کنم!
نه نمیشه اینجوری پیش رفت ...
جرقه ای توی سرم زد و سریع دستامو روی دستاش گذاشتم و گفتم
سیدنی:باشه باشه حداقل عروسی رو بنداز عقب.
لبخند رضایت مندی زد و اما با کنجکاوی پرسید
ابوصفیان:چرا اونوقت؟؟؟
خیلی گیج و منگ دنبال ی بهانه ای بودم که جواب دادم
سیدنی:اممم..چیزه..آهان..من ..من دخترم دیگه ی سری مشکلایی دارم به مدت ی ۱هفته.
هنوز گیج نگام میکرد که غر غر کنان گفتم
سیدنی:مثل اینکه بعد از ۴تا زن هنوز نفهمیدی منظورم چیه ها ..دارم میگم ی مشکل دخترونست!
مثل اینکه تازه فهمید مشکلم چیه ،خوشحالیش محو شد و گفت
ابوصفیان:اشکال نداره امشب ازدواج میکنیم و هفته ی بعد افتتاح!
با شنیدن این حرفش جوری عصبی شدم که دلم میخواست ی چک محکم بخوابونم تو گوشش اما حیف که کارم بهش گیره...حیفففففف!!!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
سیدنی:اِاِاِاِ...من نمیتونم ..اگه میخوای باهات راه بیام به حرف منم گوش کن ،میگم الان نمیتونم!
مثل این که راضی شد اما با حرفی که زد خیلی عصبی شدم خیلی خیلی.
ابوصفیان:باشه عزیزم بخاطر تو مراسم و میندازم عقب اما برای جبران این همه خرابکاری مطمعنی توانایی اداره ی منو داری؟
خودمو زدم ب گیجی که بازم ز*ر زد.
ابوصفیان:آخه خواسته های این هفتم با هفته ی دیگه تو ی شب جمع میشن.
دستامو مشت کردم و به بابامو این حرو*م* زاده صدتا فح*ش دادم و تعداد نفس عمیقامو بیشتر کردم...
تلاش میکردم که خودمو آروم کنم که باز ری*د وسط تلاشام و گفت
نگفتی...توانایی اداره ی منو داری؟؟
چشمکی بهم زد که دوست داشتم دستامو بندازم تو چشمش و کورش کنمممم!
با صدایی کنترل شده و عصبی آروم گفتم
سیدنی:معلومه..بهت نشون میدم توانایی هامو!
حرف من منظور دار بود و فکر کنم اونم فهمیده باشه.
برای اینکه ازم فاصله بگیره و قیافه ی نحس*شو نبینم بازم به دروغ دستمو روی شکمم گذاشتم و رو بهش گفتم
سیدنی:آخ دلم...
ابوصفیان:برو برو استراحت کن،من به خدمتکارا میگم وسایل لازمتو برات بیارن.
لبخند خیلی خیلی زورکی زدم و با دلخوری رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم رو تخت.
واقعا اتفاقات امروز درک نکردنین برام...
تو همین افکار بودم که در اتاق زده شد و با "بیا تویی"
که گفتم دوتا خدمتکار زن با ی کمدک متحرک اومدن تو و کمد و ی گوشه ای از اتاق گذاشتن.
کارشون که تموم شد اومدن پیشم و یکیشون لب باز کرد
خدمتکار:خانم وسایل لازمتون رو اوردم..اگه مشکل یا کاری داشتید به من یا خدمتکارای دیگه بگید.
لبخندی به معنای تایید حرفش زدم و اجازه دادم که برن بیرون.به کمد نگاهی کردم و تک خنده ای نثار اون مردیکه کردم.
سیدنی:نقشه ها دارم واست جناب ابوصفیان!
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
○○○○○○○○○○○○○○○○○○○
بچه ها ببخشید که یکم طول کشید این پارتو بزارم آخه حال روحیم اصلا خوب نبود اما قول میدم که قوی تر از قبل براتون پارتای جدید رو بزارم،ممنونم از حمایتاتون🎀🦋💌
دیدگاه ها (۱۳)

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۲ *سانیار*سانیار : بابا‌؟ تو همچی...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "48""ویو پارک آنجلینا"چند ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

Part ²⁰ویو لیلیخوابوندمش رو تخت و پتو رو کشیدم روش چند روز ب...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part27دیگه نمیکشیدم همونجا جلوش زانو زدمو دست...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۸ سانیار . چند دقیقه پیش .وقتی م...

سرنوشت پارت(۱۰)اون میدونه که دیگه دختر نیستی(پوزخند)جونکوک خ...

اجبار به بدبختی پارت ۲۱

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط