سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۲۸
سانیار
. چند دقیقه پیش .
وقتی مامان بابا رفتن بیرون چند دقیقه منتظر موندم تا مطمئن شم رفتن .
بعد که صدا قدم هاشون محو شد با احتیاط بیرون از کمد رفتم و سریع خودم رو به مروارید رسوندم .
دستم رو گذاشتم رو پیشونیش… تب نداشت …
نفسش رو چک کردم منظم بود …تکونی بهش دادم که بیدار نشد …نکنه رفته تو کما ؟ یکی محکم زدم تو سر خودم خدا نکنه !
آروم صداش زدم : مروارید ...
انتظار نداشتم اما در کمال تعجب چشم هاش کمی تکون خورد و آروم گفت : سانی …
بعد هم به خوابش ادامه داد .
پس خوابش سنگینه؟
. حال .
همه دور میز جمع شده بودیم .
مروارید نبود .
کمی نگران شدم ولی سعی کردم عادی باشم .
نگاه های ریز ریز خواهرمم رو مخ بود ولی چیزی نگفتم .
بابام به خدمه گفت : برو خانم مروارید رو بیدار کن .
معلومه از ترس مامان حتی به مروارید هم دیگه میگه خانم !
خدمه رفت و من آرزو میکردم کاش می تونستم به جاش برم .
خدمه رفت دنبال مروارید و همه منتظر نشستیم .
یهو رویا گفت : مامان آقا رضا کجان ؟
تا این حرف رو زد من پقی زدم زیر خنده اما با نگاه های تیز مامانم خفه شدم .
اما کنترل زبون نداشتم و گفتم : اول آقا رضا نه جناب دوم به تو چه اون کجاس ؟
عصبی بود اما بروز نمیداد . از بابا میترسید. می خواست پرنسس شایسته باشه یا همچین چیزی … آروم گفت : فقط کنجکاو شدم .
منم برا اینکه حرصش در بیاد گفتم : باشه منم برا رفع کنجکاوی جوابت رو میدم رفته پیش کراشش .
مامان یکی زد تو دهنش و گفت : درست صحبت کن سانیااار
بی حوصله از مامان رو گرفتم و به رویا چشم دوختم که چشاش پر اشک بود ؟ من فقط شوخی کردم این چرا جدی گرفت ؟
ببخشیدی زیر لب گفت و از مشت نیز بلند شد و رفت .
وا
چش شد این
مامان عصبی گفت : بیا بچم رو ناراحت کردی برو از دلش در بیار
ناباور گفتم : مگه چی گفتم من ! یه جوری رفتار کرد انگار رضا شوهرشه با ۱۰ تا بچه ولش کرده رفته با دختر مردم …
با تو سری که از بابا خوردم حرفم رو قورت دادم که عصبی گفت : چند دفعه بگم درست صحبت کن سانیار ! حالا گمشو برو از دل خواهرت دربیار!
خواستم دفاع کنم که با نگاه تیزش خفه شدم .
اومدم بلند شم که خدمه با مروارید خوابالو اوند . نه کنسله اصلا خواهر کیلو چنده بابا !
مروارید تا من رو دید دیود سمتم و سعی کرد روم بشینه .
با ذوق گرفتم گذاشتمش رو پاهام و گفتم : ساعت چنده خوابالو بیدارت نکنن بیدار نمیشی؟
نمی دونم فهمید چی میگم یا نه ولی خنده بلندی کرد .
تو اون لباس صورتی بلند و موهای بلوند و چشای ابیش عین فرشته ها شده بود
به کل وجود بقیه رو فراموش کردم و شروع کردم قربون صدقه رفتنش …
خب پارت بعد دیگه بره برا یه قرن دیگه🤣
پارت ۲۸
سانیار
. چند دقیقه پیش .
وقتی مامان بابا رفتن بیرون چند دقیقه منتظر موندم تا مطمئن شم رفتن .
بعد که صدا قدم هاشون محو شد با احتیاط بیرون از کمد رفتم و سریع خودم رو به مروارید رسوندم .
دستم رو گذاشتم رو پیشونیش… تب نداشت …
نفسش رو چک کردم منظم بود …تکونی بهش دادم که بیدار نشد …نکنه رفته تو کما ؟ یکی محکم زدم تو سر خودم خدا نکنه !
آروم صداش زدم : مروارید ...
انتظار نداشتم اما در کمال تعجب چشم هاش کمی تکون خورد و آروم گفت : سانی …
بعد هم به خوابش ادامه داد .
پس خوابش سنگینه؟
. حال .
همه دور میز جمع شده بودیم .
مروارید نبود .
کمی نگران شدم ولی سعی کردم عادی باشم .
نگاه های ریز ریز خواهرمم رو مخ بود ولی چیزی نگفتم .
بابام به خدمه گفت : برو خانم مروارید رو بیدار کن .
معلومه از ترس مامان حتی به مروارید هم دیگه میگه خانم !
خدمه رفت و من آرزو میکردم کاش می تونستم به جاش برم .
خدمه رفت دنبال مروارید و همه منتظر نشستیم .
یهو رویا گفت : مامان آقا رضا کجان ؟
تا این حرف رو زد من پقی زدم زیر خنده اما با نگاه های تیز مامانم خفه شدم .
اما کنترل زبون نداشتم و گفتم : اول آقا رضا نه جناب دوم به تو چه اون کجاس ؟
عصبی بود اما بروز نمیداد . از بابا میترسید. می خواست پرنسس شایسته باشه یا همچین چیزی … آروم گفت : فقط کنجکاو شدم .
منم برا اینکه حرصش در بیاد گفتم : باشه منم برا رفع کنجکاوی جوابت رو میدم رفته پیش کراشش .
مامان یکی زد تو دهنش و گفت : درست صحبت کن سانیااار
بی حوصله از مامان رو گرفتم و به رویا چشم دوختم که چشاش پر اشک بود ؟ من فقط شوخی کردم این چرا جدی گرفت ؟
ببخشیدی زیر لب گفت و از مشت نیز بلند شد و رفت .
وا
چش شد این
مامان عصبی گفت : بیا بچم رو ناراحت کردی برو از دلش در بیار
ناباور گفتم : مگه چی گفتم من ! یه جوری رفتار کرد انگار رضا شوهرشه با ۱۰ تا بچه ولش کرده رفته با دختر مردم …
با تو سری که از بابا خوردم حرفم رو قورت دادم که عصبی گفت : چند دفعه بگم درست صحبت کن سانیار ! حالا گمشو برو از دل خواهرت دربیار!
خواستم دفاع کنم که با نگاه تیزش خفه شدم .
اومدم بلند شم که خدمه با مروارید خوابالو اوند . نه کنسله اصلا خواهر کیلو چنده بابا !
مروارید تا من رو دید دیود سمتم و سعی کرد روم بشینه .
با ذوق گرفتم گذاشتمش رو پاهام و گفتم : ساعت چنده خوابالو بیدارت نکنن بیدار نمیشی؟
نمی دونم فهمید چی میگم یا نه ولی خنده بلندی کرد .
تو اون لباس صورتی بلند و موهای بلوند و چشای ابیش عین فرشته ها شده بود
به کل وجود بقیه رو فراموش کردم و شروع کردم قربون صدقه رفتنش …
خب پارت بعد دیگه بره برا یه قرن دیگه🤣
- ۱۲۱
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط