{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جواهری در مافیا پارت ۳۲

رمان جواهری در مافیا پارت ۳۲

لیام : رف بیرون و انگار قلب آدمیزادی منو کند برد.. یه سال گذشت .... من هر روز بی رحم تر میشدم... تو این یه سال ۲۱۶ هزار تا آدمو کشتم ... دیگه به لیدیا فک نمیکردم .. لیدیا:... اون شب بعد اینکه منو از خونه بیرون کرد.... میخواستم فقط برم خونه.. اما کاملا اتفاقی با الیاس برخورد کردم.. منو بزور گرف... و برد عمارتش.... فکر میکنم یک سال گذشته.. شبیه جنازه ها شده بودم.. غذا میخوردم میخوابیدم.. اما امروز....یکی اومد و گف از افراد ویلیامه.. و کمکم کرد فرار کنم.. اولین جایی که به ذهنم رسید خونه لیام بود.. اما خیلی زخمی بودم.. و خون زیادی از دست داده بودم.. به خونه که میرسم... از حال میرم... و جلوی در بیهوش میشم .. لیدیا: وقتی بیدار شدم... دیدم. تو خونه لیامم... دوباره بدنم ضعیف شده بود... کلا همش هی از حال میرمو هی ضعیف میشم.. ولی خب تقصیر خودم که نیست... صورتمو میچرخونم.. و با چهره ی اخموی لیام مواجه میشم .. لیام : به به .. شاهزاده بلند شد ... چیشد خانم لیدیا .. چرا منو نداشتی زندان .... اخی ... من که الان باید زندان میبودم ... لیدیا: پام نرسید به دادگات که بخوام کار بکنم اقای لیام ... لیام : هه ‌‌‌... واقعا حقته ... لیدیا:... هوم.. اره حقمه.. ابن حقمه که یک سال تمام اسیر اون الیاس احمق باشم.. این حقمه که من باید تقاص کارای بابامو پس بدم...لیام : آره... حقته ... تو منو ول کردی ... لیدیا:.... حرفی ندارم بزنم بهش... اون قطعا ادم نمیشه... هیچی نمیتونه ذاتشو عوض کنه.. حتی عشق... با اخم بهش نگاه میکنم.. بعدش نفس کلافه ای میکشم و سرمو میندازم پایین ... لیام : میرم بیرون ... با خودم میگم چرا عشق منو لیدیا اینجوری شد....لیدیا:...سرمو به بالشت فشار میدم و پتو رو محکم بغل میکنم و با وجود دردی که نه تنها توی جسمم.. بلکه برای روحمم حس میکردم چشمامو میبندم

پارت بعد رو بنویسیم؟
دیدگاه ها (۲)

Enemys Embrsce [ part 39 ]

پشت نگاه سردت — پارت ۱۱ویو آتکه یهو ته منو پرت کرد توی استخ...

پارت 2 نکته این فیک هیچ شباهتی به واقیت ندارد و فقط تخیلات نویسنده هست

Part ¹⁷ویو لیلیاومدم تو اتاق خودمو جونگکوک نشستم رو تخت هعی ...

کپشننننننننننن لطفااا😌🎀عروسک من😈🔞پارت شصت و شش +باشه لبخندی ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

[•] عمارت عشق [•]Part number 26ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی ...

(پارت ۷ - پارت پایانی رمان دخترخوانده)بعد از اون حرفِ سردِ م...

فیک: زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت چهارمویو ات: ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 169♡⁠。⁠)⁩اشكم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط