پشت نگاه سردت — پارت ۱۱
پشت نگاه سردت — پارت ۱۱
ویو آت
که یهو ته منو پرت کرد توی استخر و با یه نیشخند نگام کرد.
ته: من اصلاً خوبی بلد نیستم! چون باهات بد حرف نزدم، دور و برت نداره!
بعد با صدای بلند خندید.
از اون طرف، هانا و نصف مهمونی هم شروع کردن به خندیدن.
ویو تهیونگ
وقتی حرفم رو زدم، اعضا اومدن سمتم.
کوکی با نگرانی گفت:
کوکی: ته، چیکار کردی؟!
جین: ته، باخت گفتم نکن!
جیا: آت!
ویو آت
هنوز از عصبانیت و شوک، حتی نمیتونستم حرف بزنم که دیدم لیام سریع کتش در آورد و پرید تو استخر منو دراورد
بعد کتش رو روی شونههام انداخت.
لیام: آت، خوبی؟
با بغض جواب دادم:
آت: نه... میشه بریم؟
لیام: حتماً.
لیام بغلم کرد و به سمت ماشین رفت
ویو تهیونگ
دیدم لیام آت رو همراه خودش برد.
با عصبانیت گفتم:
ته: برای چی بغلش کردی؟
لیام با ناراحتی نگام کرد.
لیام: فکر نمیکردم همچین آدمی باشی.
ته: آ...
اما قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، لیام آت رو با خودش برد.
نامجون با ناراحتی گفت:
نامجون: ته، واقعاً که... این کار اصلاً درست نبود.
جین: ته، واقعاً که!
جیا: من واقعاً نمیدونستم همچین آدمی هستی.
همه رفتن.
من هم بدون اینکه چیزی بگم، رفتم دوش گرفتم و روی تخت نشستم.
به سقف خیره شدم و با خودم فکر کردم:
«شاید کارم بد بوده... وای، چیکار کنم؟»
ویو آت
لیام منو برد توی ماشینش.
لیام: آت، خوبی؟ میخوای برات آب بگیرم؟ جیا هم داره میاد که برسونیمت.
با اشک گفتم:
آت: نه... نمیخوام. فقط میخوام برم خونه.
چند دقیقه بعد، جیا اومد.
جیا: آت جونم، خوبی عزیزم؟
آت: آره...
صدام از بغض میلرزید.
جیا با عصبانیت گفت:
جیا: حسابشو میذارم کف دستش! فقط وایسا.
آت: چیکار میخوای کنی؟ نمیتونی. من فقط میخوام برم خونه. میرسونید منو؟
لیام: حتماً.
ویو آت
لیام منو رسوند خونه.
همین که وارد خونه شدم، مستقیم رفتم حموم.
بعد از حموم، روی تخت دراز کشیدم و با گریه خوابم برد.
ویو تهیونگ
صبح از خواب بیدار شدم، دوش گرفتم و رفتم پایین.
بابام اونجا بود.
بابا: ته، واقعاً که! گفتی مهمونی سادهست. برای چی دوستتون رو انداختی توی آب؟
ته: کی بهت گفت؟
بابا: لیام. یکی از همکلاسیهات فیلم فرستاده. فکر کنم لیام بود. واقعاً خجالتآوره.
ته: .......
بدون اینکه صبحونه بخورم، از خونه زدم بیرون و رفتم مدرسه.
ویو آت
صبح از خواب بیدار شدم.
نمیدونستم برم مدرسه یا نه.
بعد از کمی فکر کردن، تصمیم گرفتم برم.
رفتم حموم، روتینم رو انجام دادم، صبحونه خوردم و موتورم رو برداشتم.
وقتی رسیدم مدرسه، هانا اومد جلوم.
جیا هم بدو بدو خودش رو به ما رسوند.
جیا: آت، سلام! بریم کلاس؟
آت: بریم.
هانا: وایسا خانم! کاری که باهات کردم بس نبودها!
آت: خفه شو تا لهت نکردم.
هانا با نیشخند گفت:
هانا: با کار دیشب جرئت نداری کاری کنی.
آت: واقعاً؟
جیا سریع گفت:
جیا: آت، تروخدا بریم. بسه.
آت: باشه.
هانا: دارم برات...
ویو آت
رفتم کلاس و نشستم.
چند دقیقه بعد، جین اومد پیشم.
جین: آت، حالت خوبه؟
خیلی سرد جواب دادم:
آت: آره.
جین: مطمئنی؟
آت: آره.
کوکی: آت جونم، چه خبر؟
آت: ......
صدای معلم باعث شد حرفمون قطع بشه.
آت: معلم اومد.
معلم وارد کلاس شد.
معلم: بچهها سلام. وقتی داشتم دوربینهای اون خونه رو چک میکردم، دیدم هنوز با هم مشکل دارید.
ببینید، ما دیگه بچه نیستیم که دائم دعوا کنیم. باید با هم کنار بیاید. فهمیدید؟
همه ساکت موندیم.
معلم: خوب، شروع درس.
ویو آت
ظهر توی سلف بودیم.
من و جیا سر میز نشسته بودیم که هانا و چند نفر از بچهها اومدن طرفمون.
یکی از اونها نوشابه و غذا رو روی میز ما ریخت.
آت: چه گهی خوردی؟!
اینقدر بلند گفتم که همه برگشتن سمت ما و نگامون کردن.
ویو تهیونگ
داشتم غذا میخوردم که صدای آت رو شنیدم.
همه بچهها دورش جمع شده بودن.
از جام بلند شدم و رفتم ببینم چی شده.
آت: چه گوهی میخوری؟!
هانا با خونسردی گفت:
هانا: آت، میخوام فیلم دیشب رو بذارم که بقیه بچهها هم ببینن.
ویو آت
وقتی فیلم رو پخش کرد، از شدت عصبانیت کنترل خودم رو از دست دادم وموهاشو گرفتم پرتش کردم و میزدمش
بچهها سعی میکردن ما رو از هم جدا کنن.
همون موقع مدیر وارد شد.
مدیر: اینجا چه خبره؟! خانم آت و هانا، سریع دفتر!
ویو تهیونگ
آت رو واقعاً تا حالا اینطوری ندیده بودم.
جین با تعجب گفت:
جین: وای... چه خوب شد! حق هانا رو گذاشت کف دستش.
ویو دفتر
مدیر: تعریف کنید. چه اتفاقی افتاده؟
آت: ...
هانا: ...
مدیر با عصبانیت گفت:
مدیر: مگه نگفتم توضیح بدید؟!
ناظم وارد شد.
ناظم: ببخشید. اول این فیلم رو ببینید.
ادامه دارد ۱۲ لایک
ویو آت
که یهو ته منو پرت کرد توی استخر و با یه نیشخند نگام کرد.
ته: من اصلاً خوبی بلد نیستم! چون باهات بد حرف نزدم، دور و برت نداره!
بعد با صدای بلند خندید.
از اون طرف، هانا و نصف مهمونی هم شروع کردن به خندیدن.
ویو تهیونگ
وقتی حرفم رو زدم، اعضا اومدن سمتم.
کوکی با نگرانی گفت:
کوکی: ته، چیکار کردی؟!
جین: ته، باخت گفتم نکن!
جیا: آت!
ویو آت
هنوز از عصبانیت و شوک، حتی نمیتونستم حرف بزنم که دیدم لیام سریع کتش در آورد و پرید تو استخر منو دراورد
بعد کتش رو روی شونههام انداخت.
لیام: آت، خوبی؟
با بغض جواب دادم:
آت: نه... میشه بریم؟
لیام: حتماً.
لیام بغلم کرد و به سمت ماشین رفت
ویو تهیونگ
دیدم لیام آت رو همراه خودش برد.
با عصبانیت گفتم:
ته: برای چی بغلش کردی؟
لیام با ناراحتی نگام کرد.
لیام: فکر نمیکردم همچین آدمی باشی.
ته: آ...
اما قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، لیام آت رو با خودش برد.
نامجون با ناراحتی گفت:
نامجون: ته، واقعاً که... این کار اصلاً درست نبود.
جین: ته، واقعاً که!
جیا: من واقعاً نمیدونستم همچین آدمی هستی.
همه رفتن.
من هم بدون اینکه چیزی بگم، رفتم دوش گرفتم و روی تخت نشستم.
به سقف خیره شدم و با خودم فکر کردم:
«شاید کارم بد بوده... وای، چیکار کنم؟»
ویو آت
لیام منو برد توی ماشینش.
لیام: آت، خوبی؟ میخوای برات آب بگیرم؟ جیا هم داره میاد که برسونیمت.
با اشک گفتم:
آت: نه... نمیخوام. فقط میخوام برم خونه.
چند دقیقه بعد، جیا اومد.
جیا: آت جونم، خوبی عزیزم؟
آت: آره...
صدام از بغض میلرزید.
جیا با عصبانیت گفت:
جیا: حسابشو میذارم کف دستش! فقط وایسا.
آت: چیکار میخوای کنی؟ نمیتونی. من فقط میخوام برم خونه. میرسونید منو؟
لیام: حتماً.
ویو آت
لیام منو رسوند خونه.
همین که وارد خونه شدم، مستقیم رفتم حموم.
بعد از حموم، روی تخت دراز کشیدم و با گریه خوابم برد.
ویو تهیونگ
صبح از خواب بیدار شدم، دوش گرفتم و رفتم پایین.
بابام اونجا بود.
بابا: ته، واقعاً که! گفتی مهمونی سادهست. برای چی دوستتون رو انداختی توی آب؟
ته: کی بهت گفت؟
بابا: لیام. یکی از همکلاسیهات فیلم فرستاده. فکر کنم لیام بود. واقعاً خجالتآوره.
ته: .......
بدون اینکه صبحونه بخورم، از خونه زدم بیرون و رفتم مدرسه.
ویو آت
صبح از خواب بیدار شدم.
نمیدونستم برم مدرسه یا نه.
بعد از کمی فکر کردن، تصمیم گرفتم برم.
رفتم حموم، روتینم رو انجام دادم، صبحونه خوردم و موتورم رو برداشتم.
وقتی رسیدم مدرسه، هانا اومد جلوم.
جیا هم بدو بدو خودش رو به ما رسوند.
جیا: آت، سلام! بریم کلاس؟
آت: بریم.
هانا: وایسا خانم! کاری که باهات کردم بس نبودها!
آت: خفه شو تا لهت نکردم.
هانا با نیشخند گفت:
هانا: با کار دیشب جرئت نداری کاری کنی.
آت: واقعاً؟
جیا سریع گفت:
جیا: آت، تروخدا بریم. بسه.
آت: باشه.
هانا: دارم برات...
ویو آت
رفتم کلاس و نشستم.
چند دقیقه بعد، جین اومد پیشم.
جین: آت، حالت خوبه؟
خیلی سرد جواب دادم:
آت: آره.
جین: مطمئنی؟
آت: آره.
کوکی: آت جونم، چه خبر؟
آت: ......
صدای معلم باعث شد حرفمون قطع بشه.
آت: معلم اومد.
معلم وارد کلاس شد.
معلم: بچهها سلام. وقتی داشتم دوربینهای اون خونه رو چک میکردم، دیدم هنوز با هم مشکل دارید.
ببینید، ما دیگه بچه نیستیم که دائم دعوا کنیم. باید با هم کنار بیاید. فهمیدید؟
همه ساکت موندیم.
معلم: خوب، شروع درس.
ویو آت
ظهر توی سلف بودیم.
من و جیا سر میز نشسته بودیم که هانا و چند نفر از بچهها اومدن طرفمون.
یکی از اونها نوشابه و غذا رو روی میز ما ریخت.
آت: چه گهی خوردی؟!
اینقدر بلند گفتم که همه برگشتن سمت ما و نگامون کردن.
ویو تهیونگ
داشتم غذا میخوردم که صدای آت رو شنیدم.
همه بچهها دورش جمع شده بودن.
از جام بلند شدم و رفتم ببینم چی شده.
آت: چه گوهی میخوری؟!
هانا با خونسردی گفت:
هانا: آت، میخوام فیلم دیشب رو بذارم که بقیه بچهها هم ببینن.
ویو آت
وقتی فیلم رو پخش کرد، از شدت عصبانیت کنترل خودم رو از دست دادم وموهاشو گرفتم پرتش کردم و میزدمش
بچهها سعی میکردن ما رو از هم جدا کنن.
همون موقع مدیر وارد شد.
مدیر: اینجا چه خبره؟! خانم آت و هانا، سریع دفتر!
ویو تهیونگ
آت رو واقعاً تا حالا اینطوری ندیده بودم.
جین با تعجب گفت:
جین: وای... چه خوب شد! حق هانا رو گذاشت کف دستش.
ویو دفتر
مدیر: تعریف کنید. چه اتفاقی افتاده؟
آت: ...
هانا: ...
مدیر با عصبانیت گفت:
مدیر: مگه نگفتم توضیح بدید؟!
ناظم وارد شد.
ناظم: ببخشید. اول این فیلم رو ببینید.
ادامه دارد ۱۲ لایک
- ۱۷۶
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط