پارت63
پارت63
درباره تو فکر کرد منم بعدم نیومد نقش بازی کردم تا روزی که اومدم خونه رایان پشیمون شده بودم وقتی دیدم تو اون لباس چقدر قشنگ بودی مثل سارا می خندیدی اما حرفای زدم که نباید میزدم بزرگ ترین اشتباه کردم وقتی داشتی خودتو پرت می کردی پایین صورت خونی بود پشیمون بودم بابت همه کارام اما دیر بود اگه اتی اون خلافکاره خودشو دیر می رسوند تو هم می رفتی
وقتی خبر رفتنت اومد برام فهمیدم همش فیلم بود هر کاری کردم تا پیدات کنم نشد تا شیش ماه پیش مادرت و خاله ات و مادرم اومدن به خوابم مادرت گفت پشیمونه از ازدواج با من و سمیه همش می گفت سارا سارا ناراحته
مادرم با اساش زد تو سرم من اون شب سکته کردم بعد قلبم دیگه کند کار کرد
من: چی میگی تو ها همش دروغه اره تو چی میگی بابا بگو دروغه بگو داری بازیم میدی من فقدر بچه بودم بابا کاری به کسی نداشتم چطوری دلت اومد اذیتم کنی می دونی ترکیه چقدر اذیت شدم چند نفر می خواستن بهم تجاوز کن حتی وقتی با انی اشنا شدم بازم اذیت می شدم می فهمی با منو رایان چیکار کردی می فهمی بابا ازت متنفرم چجوری تونستی به یه دختر بی گناه اسیب بزنی چجوری دلت اومد
بابا: فکر می کردم شومی
من: چی شومم بابا من از بچگی هیچ وقت مهربونی ازت احساس نکردم هیچ وقت همیشه ارزوم بود وقتی از مدرسه میام بیای دنبالم دست همو بگیریم بریم بستنی بخوریم دلم می خواست بریم شهربازی بابا می فهمی چیکار کردی تو منو تو سنی که نمی فهمیدم و حس نمی کردم کشتی منو بابا می فهمی الان میگی یه نفر دیگه مامانمه
دستام می لرزید کل بدنم می لرزید عصبی بودم خیلی زیاد نفس کم می اوردم رایان اومد طرفم
رایان:سارا عزیزم اروم باش نفس بکش سارا با توم منو نگاه کن
بابا نشسته بود داشت نگام می کرد
من: بابا بد کردی باهام خیلی بد نه به من به سامیار به مامان سمیه به دنیا بابا تو قاتلی قاتل مامان سمیه قاتل مادرجون قاتل منننن
من بلند گفتم
چشام سیاهی می رفت
من: رایان من مخصرم اره من شوم من
رایان: سارا عزیزم اروم باش نفس بکش ده لعنتی یکی پرستار خبر کنه
رمان از زبان رایان*&*
از صندلی افتاده بود پایین صورتش قرمز شده بود یهو در باز شد امی و دنیکا و دانیال و بابا دانیال و امیر اومدن تو
سارا بلند کرد
من: برین کنار
روسریش افتاده بود پایین بی هوش شده بود
پرستار:چی شده
من: حمله عصبی
گذاشتمش رو تخت پرستار رفت دکتر بیاره
دکتر یه چیزی با سرنگ زد به دستش که یهو بهشو اومد نفس نفس می زد
سارا: رایان
من: جانم
سارا:گرمه
دکمه های کتشو باز کردم کت در اوردم
دکتر بالا سرش بود داشت مایعنه می کردش
دکتر:نسبت تون
من: همسرشم
دکتر:خب حمله بدی بهش دست داده باید مراقبش باشین
من: چشم و بد رفتن
من: اخه دیونه با خودت چیکار کردی ببین چی شدی نگفتم زود بیا
درباره تو فکر کرد منم بعدم نیومد نقش بازی کردم تا روزی که اومدم خونه رایان پشیمون شده بودم وقتی دیدم تو اون لباس چقدر قشنگ بودی مثل سارا می خندیدی اما حرفای زدم که نباید میزدم بزرگ ترین اشتباه کردم وقتی داشتی خودتو پرت می کردی پایین صورت خونی بود پشیمون بودم بابت همه کارام اما دیر بود اگه اتی اون خلافکاره خودشو دیر می رسوند تو هم می رفتی
وقتی خبر رفتنت اومد برام فهمیدم همش فیلم بود هر کاری کردم تا پیدات کنم نشد تا شیش ماه پیش مادرت و خاله ات و مادرم اومدن به خوابم مادرت گفت پشیمونه از ازدواج با من و سمیه همش می گفت سارا سارا ناراحته
مادرم با اساش زد تو سرم من اون شب سکته کردم بعد قلبم دیگه کند کار کرد
من: چی میگی تو ها همش دروغه اره تو چی میگی بابا بگو دروغه بگو داری بازیم میدی من فقدر بچه بودم بابا کاری به کسی نداشتم چطوری دلت اومد اذیتم کنی می دونی ترکیه چقدر اذیت شدم چند نفر می خواستن بهم تجاوز کن حتی وقتی با انی اشنا شدم بازم اذیت می شدم می فهمی با منو رایان چیکار کردی می فهمی بابا ازت متنفرم چجوری تونستی به یه دختر بی گناه اسیب بزنی چجوری دلت اومد
بابا: فکر می کردم شومی
من: چی شومم بابا من از بچگی هیچ وقت مهربونی ازت احساس نکردم هیچ وقت همیشه ارزوم بود وقتی از مدرسه میام بیای دنبالم دست همو بگیریم بریم بستنی بخوریم دلم می خواست بریم شهربازی بابا می فهمی چیکار کردی تو منو تو سنی که نمی فهمیدم و حس نمی کردم کشتی منو بابا می فهمی الان میگی یه نفر دیگه مامانمه
دستام می لرزید کل بدنم می لرزید عصبی بودم خیلی زیاد نفس کم می اوردم رایان اومد طرفم
رایان:سارا عزیزم اروم باش نفس بکش سارا با توم منو نگاه کن
بابا نشسته بود داشت نگام می کرد
من: بابا بد کردی باهام خیلی بد نه به من به سامیار به مامان سمیه به دنیا بابا تو قاتلی قاتل مامان سمیه قاتل مادرجون قاتل منننن
من بلند گفتم
چشام سیاهی می رفت
من: رایان من مخصرم اره من شوم من
رایان: سارا عزیزم اروم باش نفس بکش ده لعنتی یکی پرستار خبر کنه
رمان از زبان رایان*&*
از صندلی افتاده بود پایین صورتش قرمز شده بود یهو در باز شد امی و دنیکا و دانیال و بابا دانیال و امیر اومدن تو
سارا بلند کرد
من: برین کنار
روسریش افتاده بود پایین بی هوش شده بود
پرستار:چی شده
من: حمله عصبی
گذاشتمش رو تخت پرستار رفت دکتر بیاره
دکتر یه چیزی با سرنگ زد به دستش که یهو بهشو اومد نفس نفس می زد
سارا: رایان
من: جانم
سارا:گرمه
دکمه های کتشو باز کردم کت در اوردم
دکتر بالا سرش بود داشت مایعنه می کردش
دکتر:نسبت تون
من: همسرشم
دکتر:خب حمله بدی بهش دست داده باید مراقبش باشین
من: چشم و بد رفتن
من: اخه دیونه با خودت چیکار کردی ببین چی شدی نگفتم زود بیا
- ۱۳.۶k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط