My Vampire P37

P37
«درهای بسته… و دو هیولای آزاد شده»

هوای اتاقِ تمرین بوی بدی گرفته بود…سکوتش عجیب بود…
جیا نفس تنگی گرفته بود…با گوشیش به یونگی زنگ میزد..ولی هردفعه فقط یک چیز میشنید!
{مشترک مورد نظر پاسخگو نمی..}
قطعش کرد!ترسیده بود..نفسش بند اومده بود!
میترسید پسره بلایی سرش بیاره!
اما انگار پسره یه تخته‌اش کم بود!
پسری که سه‌ا آورده بود‌،گیج و خندون گفت:
— وای… انگار دوستت شوخی باحالی کرده.ولی تو انگار زیاد راضی نیستی!
جیا عقب رفت.چشم‌هاش روی دره قفل‌شده دوخته شد…
— سه‌ا چرا…؟چرا این کارو کردی…؟
پسره جلوتر اومد:
— نترس،بیا فقط بشینیم یه کم حرف بزنیم…صدای آشنایی اومد…یونگی بود..جیا نفهمید خوشحال برای پیدا شدن باشه یا ناراحت برای پسری که الان کنارش بود…نه صدای قدمی اومد! و نه صدای تنفسی…فقط یک جمله،آهسته،آرام… ولی مرگبار:
— جیا…در رو باز کن.
جیا یخ زد…پسره خندید:
— کیه؟ دوست پسرته؟
جیا نفس‌زنان:نه… نه… تو نمی‌فهمی… از در دور شو…
همان لحظه ضربهٔ محکمی خورد به در.
کـــووم
پسره پرید عقب.جیا گوش‌هاشو گرفت.
هوسوک از بیرون گفت:
— یونگی… آروم‌تر.اگه الان درو خورد کنی… همه می‌فهمن.
یونگی غـــرش کرد:مهم نیست…کسی…حق نداره
جیا رو زنــدانی‌کنه!!!
پسره با خندهٔ عصبی:وای… دوستات روانین؟
جیا اشک چشماش سرازیرشد:لطفاً… ساکت باش… تو داری خودتو بدبخت می‌کنی…
دوباره ضربه…
کـــوم
این بار در تکون خورد.
هوسوک:۵ ثانیه دیگه کنترلشو از دست می‌ده…(بلند)جیا…از در فاصله بگیر.
جیا گوش کرد...اما پسره نه..
پسره به در ضربه زد:الووو؟ مشکلتون چیه؟!
و در همان لحظه—در از جا کنده شد.
نه شکست...نه ترک برداشت…بلکه کــنــده شد.
یونگی توی چارچوب ظاهر شد.چشم‌هاش قرمز،
گردنش منقبض،نفسش سنگین…رگ گردن و دستش مثل نور خورشید جلب توجه می‌کرد!
..چیزی توی نگاهش بود که حتی هوسوک هم یک قدم عقب رفت_جنون خالص...
پسره خندش خشک شد…
— داداش… آروم باش… ما فقط—
یونگی قبل از اینکه جمله‌اش کامل بشه، یقه‌شو گرفت و کوبید به دیوار.
جیا جیغ زد:یونگی نه!نکن!ما هیچکاری…نکردیم
هوسوک لبخند زد… لبخندی که نشان می‌داد‌ این فقط شروعه.
— یونگی،زود تمومش کن…جیا ترسیده!!
یونگی کمی آروم شد..‌
پسره روی زمین افتاد و شروع کرد به حرف زدن:ت…تو چی‌ای؟! چرا چشمات…؟چرا اونجوری نگام می‌کنی…؟من کاری نکردم! اون دختر خودشـ…
یونگی خم شد…بسیار آروم.
طوری که صدایش واضح‌تر از حد طبیعی بود:
— فقط...فقط تلاش کردی نزدیکش بشی.و همین…
یونگی نگاهش رو به هوسوک انداخت:
_همین برای کشتنش کافیه…
هوسوک کج‌خند زد:برای ما؟…حتماً.
دیدگاه ها (۲)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۸ | «شامِ مخصوص ج...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_86+خوشت میاد عصبیم کنی ؟نفس ...

درخواستی

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۵ | آت دیگه نمی‌ت...

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.1 (روایت از زبان ن...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "36""ویو جئون آنجلینا"از ص...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

چندپارتی یونگی (درخواستی)

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ 10 لایک✅ 15 کامنت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط