╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۶۵ | آت دیگه نمیتونست حرف بزنه... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌷✨ ویو آت
لیام خوب همتون میدونید من عاشق آت هستم و الان برای دومین بار میگم
«آت... با من ازدواج میکنی؟» 💍
برای چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
نه میتونستم جواب بدم، نه حتی میدونستم باید چه حسی داشته باشم.
شوکه شده بودم... 😳🥀
آت:
لیام... من...
صدام لرزید.
قبل از اینکه جملهم کامل بشه، صدای ته بلند شد.
ته:
لیام، کافیه.
لیام:
من فقط ازش جواب خواستم.
ته:
گفتم کافیه.
چند جملهی تند بینشون رد و بدل شد و برای چند لحظه ته رفت یه مشت محکم به لیام زد دماغش خون اومد لیام هم به ته زد
چند نفر سریع رفتن بینشون.
اما من...
دیگه چیزی رو درست نمیشنیدم.
قلبم تندتر و تندتر میزد. 💔
دستهام شروع به لرزیدن کرد.
یک نفس کشیدم...
اما انگار هوا کافی نبود. 😣
آت:
من...
خواستم حرف بزنم.
نتونستم.
صدا توی گلوم گیر کرده بود. 🥺
یک قدم عقب رفتم.
سرم شروع کرد به گیج رفتن.
صدای اطراف کمکم دور شد...
انگار همه از من خیلی فاصله گرفته بودن. 🌫️
جین:
آت؟! 😳
کوک:
چش شده؟!
جیمین:
چرا اینطوری شده؟!
لیام:
آت؟!
چند نفر خواستن به سمتم بیان.
همون لحظه جیا با نگرانی خودش رو سریع به من رسوند. 🥺💜
جیا:
هیچکس نیاد جلو!
همه سر جاشون ایستادن.
جین:
چی شده؟!
جیا چند لحظه نگام کرد و فهمید چی شده.
جیا:
آت آت دوباره نه ... 😟
کوک:
چی؟!
جیمین:
چرا دوباره
لیام:
یعنی چی؟! 😰
جیا:
الان وقت توضیح ندارم!
بعد سریع رو به بقیه گفت:
جیا:
لطفاً فاصله بگیرین! شلوغش نکنین! 🥺
من هنوز نمیتونستم حرف بزنم.
فقط به جیا نگاه میکردم.
چشمهام پر از اشک شده بود. 😢
جیا آروم کنارم نشست.
جیا:
آت... منم. 💜
بعد منو در آغوش گرفت و نشست تا مجبور نباشم سرپا بمونم.
من هم ناخودآگاه سرم رو روی شونهش گذاشتم. 🥺🫂
جیا:
همینجا بمون... من کنارتم.
دستهام هنوز میلرزید.
صدای جیا رو گاهی میشنیدم و گاهی انگار خیلی دور بود... 🌫️
دایی با دیدن حالم سریع جلو اومد.
دایی:
همه عقب.
لحنش محکم و قاطع بود.
دایی:
هیچکس دور آت جمع نشه. بذارین جیا کنارش باشه.
ته چند قدم جلو اومد.
ته:
آت...
دایی فوراً دستش رو بالا آورد.
دایی:
ته، فعلاً نه.
ته همونجا ایستاد.
نگاهش پر از نگرانی بود. 🥺
من هنوز سرم روی شونهی جیا بود.
جیا دستم رو گرفت.
جیا:
آت... لازم نیست چیزی بگی. 🌷
اشک از گوشهی چشمم پایین افتاد.
جیا:
فقط همینجا بمون... من کنارتم. 🦋💜
چند لحظه گذشت...
کمکم صدای اطراف دوباره واضحتر شد.
اول صدای جیا...
بعد صدای دایی...
و بعد صدای ته که خیلی آروم گفت:
ته:
من اینجام...
چشمهام رو باز کردم.
نگاهم برای چند ثانیه با ته تلاقی کرد. 🥺
اما هنوز نمیتونستم جوابش رو بدم.
فقط دوباره سرم رو روی شونهی جیا گذاشتم. 🫂
ته سرش رو پایین انداخت.
لیام هم با ناراحتی به من نگاه کرد.
لیام:
من... نمیدونستم حرفم ممکنه حال آت رو اینقدر بد کنه... 😔
جیا با ناراحتی نگاهش کرد.
جیا:
بعداً دربارهش حرف میزنیم.
چند ثانیه سکوت شد...
دایی آرام اما قاطع گفت:
دایی:
فعلاً فقط بذارین آروم بشه.
همه ساکت شدن. 🌙
و من...
وسط اون همه آدم...
فقط به یک چیز فکر میکردم:
چرا یک سؤال ساده، همهچیز رو اینقدر به هم ریخت؟ 🥀
اما چیزی که بیشتر از همه منو میترسوند...
این بود که وقتی دوباره چشمهام رو باز کردم،
ته هنوز داشت با نگرانی نگام میکرد
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
✦ پارت ۶۵ | آت دیگه نمیتونست حرف بزنه... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌷✨ ویو آت
لیام خوب همتون میدونید من عاشق آت هستم و الان برای دومین بار میگم
«آت... با من ازدواج میکنی؟» 💍
برای چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
نه میتونستم جواب بدم، نه حتی میدونستم باید چه حسی داشته باشم.
شوکه شده بودم... 😳🥀
آت:
لیام... من...
صدام لرزید.
قبل از اینکه جملهم کامل بشه، صدای ته بلند شد.
ته:
لیام، کافیه.
لیام:
من فقط ازش جواب خواستم.
ته:
گفتم کافیه.
چند جملهی تند بینشون رد و بدل شد و برای چند لحظه ته رفت یه مشت محکم به لیام زد دماغش خون اومد لیام هم به ته زد
چند نفر سریع رفتن بینشون.
اما من...
دیگه چیزی رو درست نمیشنیدم.
قلبم تندتر و تندتر میزد. 💔
دستهام شروع به لرزیدن کرد.
یک نفس کشیدم...
اما انگار هوا کافی نبود. 😣
آت:
من...
خواستم حرف بزنم.
نتونستم.
صدا توی گلوم گیر کرده بود. 🥺
یک قدم عقب رفتم.
سرم شروع کرد به گیج رفتن.
صدای اطراف کمکم دور شد...
انگار همه از من خیلی فاصله گرفته بودن. 🌫️
جین:
آت؟! 😳
کوک:
چش شده؟!
جیمین:
چرا اینطوری شده؟!
لیام:
آت؟!
چند نفر خواستن به سمتم بیان.
همون لحظه جیا با نگرانی خودش رو سریع به من رسوند. 🥺💜
جیا:
هیچکس نیاد جلو!
همه سر جاشون ایستادن.
جین:
چی شده؟!
جیا چند لحظه نگام کرد و فهمید چی شده.
جیا:
آت آت دوباره نه ... 😟
کوک:
چی؟!
جیمین:
چرا دوباره
لیام:
یعنی چی؟! 😰
جیا:
الان وقت توضیح ندارم!
بعد سریع رو به بقیه گفت:
جیا:
لطفاً فاصله بگیرین! شلوغش نکنین! 🥺
من هنوز نمیتونستم حرف بزنم.
فقط به جیا نگاه میکردم.
چشمهام پر از اشک شده بود. 😢
جیا آروم کنارم نشست.
جیا:
آت... منم. 💜
بعد منو در آغوش گرفت و نشست تا مجبور نباشم سرپا بمونم.
من هم ناخودآگاه سرم رو روی شونهش گذاشتم. 🥺🫂
جیا:
همینجا بمون... من کنارتم.
دستهام هنوز میلرزید.
صدای جیا رو گاهی میشنیدم و گاهی انگار خیلی دور بود... 🌫️
دایی با دیدن حالم سریع جلو اومد.
دایی:
همه عقب.
لحنش محکم و قاطع بود.
دایی:
هیچکس دور آت جمع نشه. بذارین جیا کنارش باشه.
ته چند قدم جلو اومد.
ته:
آت...
دایی فوراً دستش رو بالا آورد.
دایی:
ته، فعلاً نه.
ته همونجا ایستاد.
نگاهش پر از نگرانی بود. 🥺
من هنوز سرم روی شونهی جیا بود.
جیا دستم رو گرفت.
جیا:
آت... لازم نیست چیزی بگی. 🌷
اشک از گوشهی چشمم پایین افتاد.
جیا:
فقط همینجا بمون... من کنارتم. 🦋💜
چند لحظه گذشت...
کمکم صدای اطراف دوباره واضحتر شد.
اول صدای جیا...
بعد صدای دایی...
و بعد صدای ته که خیلی آروم گفت:
ته:
من اینجام...
چشمهام رو باز کردم.
نگاهم برای چند ثانیه با ته تلاقی کرد. 🥺
اما هنوز نمیتونستم جوابش رو بدم.
فقط دوباره سرم رو روی شونهی جیا گذاشتم. 🫂
ته سرش رو پایین انداخت.
لیام هم با ناراحتی به من نگاه کرد.
لیام:
من... نمیدونستم حرفم ممکنه حال آت رو اینقدر بد کنه... 😔
جیا با ناراحتی نگاهش کرد.
جیا:
بعداً دربارهش حرف میزنیم.
چند ثانیه سکوت شد...
دایی آرام اما قاطع گفت:
دایی:
فعلاً فقط بذارین آروم بشه.
همه ساکت شدن. 🌙
و من...
وسط اون همه آدم...
فقط به یک چیز فکر میکردم:
چرا یک سؤال ساده، همهچیز رو اینقدر به هم ریخت؟ 🥀
اما چیزی که بیشتر از همه منو میترسوند...
این بود که وقتی دوباره چشمهام رو باز کردم،
ته هنوز داشت با نگرانی نگام میکرد
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۳۰۱
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط