تک پارتی از تهیونگ

تک پارتی از تهیونگ
هوای بارونیِ سئول، شیشه‌های کافه رو تار کرده بود. «ات» پشت میز همیشگی نشسته بود و با قاشق، روی فنجان لاته خط می‌کشید. کلافه بود. پدرش به تازگی او را در یک منگنه بزرگ قرار داده بود: یا باید با وارثِ مغرورِ گروه صنعتیِ کیم ازدواج می‌کرد، یا تمام سهام شرکتِ خانوادگی‌شان مصادره می‌شد. و بدتر از همه، آن وارثِ مغرور کسی نبود جز کیم تهیونگ؛ مردی که هم‌زمان جذاب‌ترین و غیرقابل‌تحمل‌ترین آدم شهر بود.

درِ کافه باز شد و با ورود بوی بارون و عطر تلخِ ادکلن، همه نگاه‌ها به سمت در برگشت. تهیونگ بود. با پالتوی بلند مشکی، موهای слегка به‌هم‌ریخته از بارون و نگاهی که همیشه یک بی‌تفاوت‌ِ خطرناک در آن موج می‌زد.

بدون اینکه بپرسد، روبه‌روی «ات» نشست، آرنج‌هایش را روی میز گذاشت و خیره شد به چشم‌های او: «خب، خانم کوچولو… شنیدم پدرت بالاخره تو رو مجبور کرد پیشنهادم رو قبول کنی. حسِ اینکه قراره زنِ کسی بشی که حتی یک کلمه هم بهش اعتماد نداری، چطوره؟»
«ات» سرش رو بالا آورد. با وجود تمام اضطرابی که توی دلش داشت، ذره‌ای عقب نکشید. لبخندِ مجهولی زد و گفت: «کی گفته قراره زنِت بشم؟ من همین الان داشتم نقشە فرار می‌کشیدم آقای کیم. تو فقط گزینه‌ی دومِ بدبختیِ منی!»

گوشه‌ی لبِ تهیونگ بالا رفت. خنده‌ی کوتاه و بمّی کرد که باعث شد قلبِ «ات» برای یک ثانیه از تپش بیفته. تهیونگ سرش رو جلو آورد، طوری که فاصله‌شان به کمترین حد ممکن رسید و با صدای آرام و خش‌داری گفت: «فرار؟ عزیزم، تو حتی جرات نداری توی این بارون بدون چتر تا ماشین بدوی، چه برسه به فرار از دستِ من… ولی می‌دونی چیه؟ این لجبازیت رو دوست دارم. این بازی تازه داره جالب میشه.»

قبل از اینکه «ات» فرصت کند جواب تند و تیزی به او بدهد، تهیونگ دستش را گرفت، از روی صندلی بلندش کرد و در حالی که به سمت درِ خروجی می‌برد، زیر لب گفت: «امروز بهت ثابت می‌کنم که هیچ راه فراری نداری… الا توی بغلِ خودم.»
دیدگاه ها (۰)

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐘𝐨𝐮 \ part¹ "توصیف در یک جمله:آن ظهره شوم" آت از ساعت ۸...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 30تهیونگ هنوز به اسم روی صفحه خیر...

چند پارتی تهیونگ

سناریو تهیونگ

𓆩 پارت ۶۸ 𓆪 🖤ات با ناباوری به مرد خیره شد.— تو از کجا منو می...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟸 | هم‌کلاسیِ مزاحمسه روز از شروع دانشگاه گذشته ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط