فیک : بین راندها
پارت ۵۴
غروب همان روز...
چهارنفر تصمیم گرفتند برای شام به رستوران همیشگی دوران کودکیشان بروند.
به محض اینکه وارد شدند...
صاحب رستوران با تعجب گفت:
ـ «وای... بعد از سه سال دوباره هر چهارتاتون رو با هم میبینم!»
جیمین با خنده تعظیم کوتاهی کرد.
ـ «بالاخره برگشتم.»
ـ «خوش اومدی پسر.»
...
همین که خواستند سر میز بنشینند...
جیمین خیلی طبیعی گفت:
ـ «آنا و کوک اون طرف بشینن.»
آنا بدون فکر نشست.
کوک هم شانه بالا انداخت و کنارش نشست.
تهیونگ همان لحظه با آرنج به جیمین زد.
هر دو یواشکی لبخند زدند.
نقشهی اول...
موفق شده بود.
...
آنا منو را برداشت.
ـ «من همون غذای همیشگی رو میخوام.»
جیمین خندید.
ـ «هنوزم سلیقهت عوض نشده؟»
ـ «نه!»
کوک بدون اینکه به منو نگاه کند، گفت:
ـ «برای آنا غذای تند سفارش ندین.»
آنا اخم کرد.
ـ «چرا؟»
ـ «چون هر بار میخوری، بعدش تا نیم ساعت آب میخوای.»
تهیونگ زد زیر خنده.
ـ «هنوزم حفظه!»
آنا با خجالت گفت:
ـ «یه بار اتفاق افتاد.»
کوک ابرویش را بالا انداخت.
ـ «یه بار؟»
جیمین خندید.
ـ «نه داداش... حداقل ده بار.»
...
غذا که آمد...
آنا خواست سس تند را بردارد.
کوک سریع آن را از جلویش کنار گذاشت.
ـ «نه.»
ـ «چرا؟»
ـ «قول بده بعدش غر نمیزنی.»
ـ «غر نمیزنم.»
ـ «قول؟»
ـ «قول.»
کوک سس را جلو گذاشت.
تهیونگ آرام به جیمین گفت:
ـ «شرط میبندی ده دقیقه دیگه آب بخواد؟»
جیمین پوزخند زد.
ـ «صددرصد.»
...
هشت دقیقه بعد...
آنا با صورت سرخ گفت:
ـ «یه لیوان آب...»
تهیونگ و جیمین همزمان زدند زیر خنده.
کوک هم بدون اینکه چیزی بگوید، لیوان آب را جلوی آنا گذاشت.
آنا با اخم ساختگی گفت:
ـ «نخندین...»
جیمین بین خنده گفت:
ـ «کوک از قبل میدونست!»
تهیونگ اضافه کرد:
ـ «این یعنی از بچگی پروندهت دستشه.»
...
بعد از شام...
چهارنفر در خیابان قدم میزدند.
هوای سئول خنک و دلنشین بود.
آنا ناگهان وسط پیادهرو ایستاد.
با لبخند به هر سه نفر نگاه کرد.
ـ «میدونین...؟»
ـ «چی؟» جیمین پرسید.
ـ «خیلی دلم برای این حس تنگ شده بود.»
ـ «چه حسی؟»
آنا لبخند عمیقتری زد.
ـ «اینکه دوباره چهارتایی کنار هم راه بریم... مثل بچگی.»
چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
بعد جیمین آرام دستش را روی سر آنا گذاشت.
ـ «از این به بعد، دیگه قرار نیست سه سال از هم دور باشیم.»
آنا با خوشحالی گفت:
ـ «قول؟»
ـ «قول.»
کوک هم لبخند زد.
ـ «این بار کسی حق نداره فرار کنه.»
تهیونگ با شیطنت گفت:
ـ «آره، مخصوصاً تو جیمین! دوباره نری یه کشور دیگه.»
جیمین با خنده جواب داد:
ـ «قول میدم... فعلاً نه.»
همه خندیدند.
...
اما کمی عقبتر...
جیمین و تهیونگ آهسته از بقیه فاصله گرفتند.
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «نقشهی امشب چطور بود؟»
جیمین لبخند زد.
ـ «خوب بود... ولی این دوتا از چیزی که فکر میکردم هم کندترن.»
ـ «نگران نباش.»
تهیونگ با خنده ادامه داد:
ـ «تا آخرش وقت داریم اذیتشون کنیم.»
هر دو بیصدا خندیدند...
درحالیکه آنا و کوک، بیخبر از همهچیز، جلوتر از آنها مشغول کلکل بر سر انتخاب بستنی بودند.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
غروب همان روز...
چهارنفر تصمیم گرفتند برای شام به رستوران همیشگی دوران کودکیشان بروند.
به محض اینکه وارد شدند...
صاحب رستوران با تعجب گفت:
ـ «وای... بعد از سه سال دوباره هر چهارتاتون رو با هم میبینم!»
جیمین با خنده تعظیم کوتاهی کرد.
ـ «بالاخره برگشتم.»
ـ «خوش اومدی پسر.»
...
همین که خواستند سر میز بنشینند...
جیمین خیلی طبیعی گفت:
ـ «آنا و کوک اون طرف بشینن.»
آنا بدون فکر نشست.
کوک هم شانه بالا انداخت و کنارش نشست.
تهیونگ همان لحظه با آرنج به جیمین زد.
هر دو یواشکی لبخند زدند.
نقشهی اول...
موفق شده بود.
...
آنا منو را برداشت.
ـ «من همون غذای همیشگی رو میخوام.»
جیمین خندید.
ـ «هنوزم سلیقهت عوض نشده؟»
ـ «نه!»
کوک بدون اینکه به منو نگاه کند، گفت:
ـ «برای آنا غذای تند سفارش ندین.»
آنا اخم کرد.
ـ «چرا؟»
ـ «چون هر بار میخوری، بعدش تا نیم ساعت آب میخوای.»
تهیونگ زد زیر خنده.
ـ «هنوزم حفظه!»
آنا با خجالت گفت:
ـ «یه بار اتفاق افتاد.»
کوک ابرویش را بالا انداخت.
ـ «یه بار؟»
جیمین خندید.
ـ «نه داداش... حداقل ده بار.»
...
غذا که آمد...
آنا خواست سس تند را بردارد.
کوک سریع آن را از جلویش کنار گذاشت.
ـ «نه.»
ـ «چرا؟»
ـ «قول بده بعدش غر نمیزنی.»
ـ «غر نمیزنم.»
ـ «قول؟»
ـ «قول.»
کوک سس را جلو گذاشت.
تهیونگ آرام به جیمین گفت:
ـ «شرط میبندی ده دقیقه دیگه آب بخواد؟»
جیمین پوزخند زد.
ـ «صددرصد.»
...
هشت دقیقه بعد...
آنا با صورت سرخ گفت:
ـ «یه لیوان آب...»
تهیونگ و جیمین همزمان زدند زیر خنده.
کوک هم بدون اینکه چیزی بگوید، لیوان آب را جلوی آنا گذاشت.
آنا با اخم ساختگی گفت:
ـ «نخندین...»
جیمین بین خنده گفت:
ـ «کوک از قبل میدونست!»
تهیونگ اضافه کرد:
ـ «این یعنی از بچگی پروندهت دستشه.»
...
بعد از شام...
چهارنفر در خیابان قدم میزدند.
هوای سئول خنک و دلنشین بود.
آنا ناگهان وسط پیادهرو ایستاد.
با لبخند به هر سه نفر نگاه کرد.
ـ «میدونین...؟»
ـ «چی؟» جیمین پرسید.
ـ «خیلی دلم برای این حس تنگ شده بود.»
ـ «چه حسی؟»
آنا لبخند عمیقتری زد.
ـ «اینکه دوباره چهارتایی کنار هم راه بریم... مثل بچگی.»
چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
بعد جیمین آرام دستش را روی سر آنا گذاشت.
ـ «از این به بعد، دیگه قرار نیست سه سال از هم دور باشیم.»
آنا با خوشحالی گفت:
ـ «قول؟»
ـ «قول.»
کوک هم لبخند زد.
ـ «این بار کسی حق نداره فرار کنه.»
تهیونگ با شیطنت گفت:
ـ «آره، مخصوصاً تو جیمین! دوباره نری یه کشور دیگه.»
جیمین با خنده جواب داد:
ـ «قول میدم... فعلاً نه.»
همه خندیدند.
...
اما کمی عقبتر...
جیمین و تهیونگ آهسته از بقیه فاصله گرفتند.
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «نقشهی امشب چطور بود؟»
جیمین لبخند زد.
ـ «خوب بود... ولی این دوتا از چیزی که فکر میکردم هم کندترن.»
ـ «نگران نباش.»
تهیونگ با خنده ادامه داد:
ـ «تا آخرش وقت داریم اذیتشون کنیم.»
هر دو بیصدا خندیدند...
درحالیکه آنا و کوک، بیخبر از همهچیز، جلوتر از آنها مشغول کلکل بر سر انتخاب بستنی بودند.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۴.۸k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط