{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✈️ چند روز بیشتر

✈️ چند روز بیشتر

پارت ۱۰

شب، وقتی نامجون لیا رو جلوی خونه پیاده کرد، لیا قبل از رفتن چند لحظه کنار ماشین ایستاد.

ـ فردا هم می‌بینمت؟

نامجون لبخند زد.

ـ معلومه.

ـ قول؟

ـ قول.

لیا لبخند زد.

ـ پس شب بخیر.

ـ شب بخیر.

لیا چند قدم رفت، اما برگشت.

نامجون هنوز نگاهش می‌کرد.

ـ چی شد؟

لیا گفت:

ـ هیچی.

مکث کرد.

ـ فقط می‌خواستم دوباره ببینمت.

نامجون خندید.

ـ من هنوز اینجام.

لیا لبخند زد.

ـ می‌دونم.

بعد وارد خونه شد.

نامجون تا وقتی چراغ اتاق لیا روشن نشد، از جلوی خونه نرفت.

وقتی بالاخره چراغ روشن شد، لبخند کوچیکی زد و ماشین رو روشن کرد.

اما هیچ‌کدوم نمی‌دونستن فردا، یعنی روز سوم، قرار بود آخرین روزی باشه که هنوز می‌تونستن وانمود کنن زمان کافی دارن.

فقط سه روز باقی مونده بود.
دیدگاه ها (۶)

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۱ روز سوم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۲ چند ساعت بعد، لیا تقریباً همه‌چیز رو...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۸ روز دوم با بارون شروع شد.لیا وقتی پرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط