{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تولدم_مبارک

#تولدم_مبارک
بیست وهفت سال پیش
وقتی مادرم باردار بود و ۹ ماه بارداریش را تحمل کرد با همه ی درد ها، استرس ها، نگرانی ها،و همه ی سختی ها بارداریش را به جان و دل میخرید
من به شکم مادرم لگد میزدم، 😃 😃
مادرم لگد هارا با جان و دل دوست داشت و با هر لگد و احساس کردن من در وجودش حال و هوایش عوض شده و روز به روز بیشتر مرا در وجودش حس میکرد و بی صبرانه منتظر آمدن من بود ،
تا اینکه در یک روز سرد زمستانی روز موعود فرا رسید
صبح مادرم از خواب بیدار میشود ، درد کل وجودش را فراگرفته،صبحانه اش را میخورد، خانه را آب و جارو میکند ، کار های روزانه اش را طبق معمول همیشه انجام میدهد و همچنان درد میکشد،
تا اینکه زمانش فرا رسید و دیگر نتوانست سر پایش بماند،
در گوشه ای خانه به دور از بیمارستان و امکانات بیمارستانی ناگهان صدای نوزادی کل خانه را فرا گرفت وهمه با اشتیاق و ذوق به سمت مادرم میروند و من بدنیا آمدم،
آری من دختری از سی و یکمین روز از زمستانم
دختری از بهمن ماه، دختری از یکمین روز بهمن،
مادر عزیزم بابت همه‌ی زحماتی که برایم کشیدی و مرا با عشق و صفا در وجودت پرورش دادی،از تو سپاسگزارم😘 😘 😘 😘 #تولدت_مبارک #تولدم _مبارک #اهواز #عشق #لرستان #مادر #روز_مادر #ولنتایین #دوستت_دارم #جدایی #خیانت #غیبت #عشقم #همسر
دیدگاه ها (۱۳)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

بوسه ی اجبار پارت دهم

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شو...

داستان کودکانه «ستاره‌ای که در قلب ما می‌درخشد» به نویسندگی ...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹صدای جیغ‌ها توی گوشش می...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۰ | «حقیقتی که پنهان مانده...

حقیقت پنهان پارت ۵نامجون اولین کسی بود که قدم برداشت و به سم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط