🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
پارت ۳۰ | «حقیقتی که پنهان مانده بود» 🖤
چند ثانیه سکوت در اتاق حاکم شد.
جیا هنوز به عکس سایا نگاه میکرد.
بعد بالاخره سرش را بلند کرد.
— جونگکوک...
— جان؟
جیا عکس را جلو گرفت.
— من فکر میکنم باید یه چیزی رو ازت بپرسم.
جونگکوک نزدیکتر آمد.
— بپرس.
جیا به سختی گفت:
— تو سایا رو میشناختی؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
این بار دیگر نمیتوانست بگوید «نه».
— آره.
جیا با تعجب نگاهش کرد.
— پس چرا قبلاً گفتی نمیشناسی؟
— چون اولش چهرهش رو به یاد نیاوردم.
جیا عکس را پایین آورد.
— سایا کی بود؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— سایا... همسر سابق من بود.
چشمهای جیا گرد شد.
— همسرت؟
جونگکوک سر تکان داد.
— سالها پیش با هم ازدواج کرده بودیم. بعد از مدتی از هم جدا شدیم.
جیا چند لحظه ساکت ماند.
بعد به نوشتهی روی پارچه نگاه کرد.
«برای دخترم...»
صدایش لرزید.
— پس سایا یه دختر داشته...
جونگکوک نگاهش را به پارچه دوخت.
— من نمیدونستم.
جیا آرام پرسید:
— یعنی تو نمیدونستی دختر داشته؟
— نه.
— حتی نمیدونستی بچهای وجود داشته؟
جونگکوک سرش را به آرامی تکان داد.
— نه.
جیا دیگر چیزی نگفت.
فقط به عکس نگاه کرد.
بعد به نامه.
بعد به دستبند.
تهیونگ که کنارشان ایستاده بود، آرام گفت:
— جیا...
جیا به او نگاه نکرد.
فقط گفت:
— یه لحظه...
جعبه را برداشت و دوباره داخلش را گشت.
این بار کف جعبه را کنار زد.
یک کاغذ کوچک زیر لایهی پارچه گیر کرده بود.
جیا آن را بیرون کشید.
— این چیه؟
کاغذ را باز کرد.
چند خط کوتاه روی آن نوشته شده بود.
جیا شروع به خواندن کرد.
— «اگر روزی این نامه به دست جیا رسید، باید بدونه که مادرش همیشه دوستش داشت...»
دست جیا لرزید.
— مادرش...
تهیونگ آرام گفت:
— ادامه بده.
جیا اشکهایش را پاک کرد و ادامه داد:
— «جیا، تو دختر منی. شاید روزی بخوای بدونی پدرت کیه...»
جیا همانجا متوقف شد.
چشمهایش روی یک جمله ثابت ماند.
— پدرم...
جونگکوک آرام به او نگاه کرد.
جیا دوباره خواند.
— «پدرت مردیه که زمانی تمام دنیای من بود...»
پایین نامه، یک اسم نوشته شده بود.
جیا با صدایی لرزان آن را خواند:
«جونگکوک.»
اتاق کاملاً ساکت شد.
جیا سرش را بالا آورد.
نگاهش مستقیم روی جونگکوک افتاد.
جونگکوک به نامه خیره مانده بود.
— نه...
جیا یک قدم عقب رفت.
— یعنی...
صدایش لرزید.
— یعنی تو...
جونگکوک چیزی نگفت.
جیا اشکهایش را پاک کرد.
— تو پدر منی؟
جونگکوک چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— جیا...
جیا دوباره پرسید:
— تو پدر واقعی منی؟
جونگکوک نزدیکش شد.
— آره.
جیا خشکش زد.
تمام لحظههایی که از روز اول در این خانه گذشته بود، یکییکی در ذهنش مرور شد.
اولین شب...
اولین صبحانه...
دعواهای کوچک...
خندهها...
و همان عکس خانوادگی.
جیا آرام گفت:
— پس برای همین...
جونگکوک پرسید:
— برای چی؟
جیا با چشمهای خیس لبخند کوچکی زد.
— برای همین از اول حس میکردم اینجا یه جوری برام آشناست.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط به دخترش نگاه کرد.
دختری که سالها از وجودش بیخبر بود...
و حالا درست روبهرویش ایستاده بود.
جیا دختر واقعی جونگکوک و سایا بود.
سایا، مادر واقعی جیا، سالها پیش هنگام به دنیا آوردن او از دنیا رفته بود.
و زوجی که جیا تمام این سالها فکر میکرد پدر و مادرش هستند...
والدین بیولوژیکی او نبودند.
حقیقت بالاخره آشکار شده بود.
و حالا...
برای اولین بار...
جیا میدانست پدر واقعیاش چه کسی است.
جونگکوک هم بالاخره فهمیده بود...
دختری که این مدت وارد زندگیاش شده بود، همان دختری است که سالها پیش حتی نمیدانست وجود دارد.
جیا، دختر خودش بود. 🖤👨👧
پارت ۳۰ | «حقیقتی که پنهان مانده بود» 🖤
چند ثانیه سکوت در اتاق حاکم شد.
جیا هنوز به عکس سایا نگاه میکرد.
بعد بالاخره سرش را بلند کرد.
— جونگکوک...
— جان؟
جیا عکس را جلو گرفت.
— من فکر میکنم باید یه چیزی رو ازت بپرسم.
جونگکوک نزدیکتر آمد.
— بپرس.
جیا به سختی گفت:
— تو سایا رو میشناختی؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
این بار دیگر نمیتوانست بگوید «نه».
— آره.
جیا با تعجب نگاهش کرد.
— پس چرا قبلاً گفتی نمیشناسی؟
— چون اولش چهرهش رو به یاد نیاوردم.
جیا عکس را پایین آورد.
— سایا کی بود؟
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— سایا... همسر سابق من بود.
چشمهای جیا گرد شد.
— همسرت؟
جونگکوک سر تکان داد.
— سالها پیش با هم ازدواج کرده بودیم. بعد از مدتی از هم جدا شدیم.
جیا چند لحظه ساکت ماند.
بعد به نوشتهی روی پارچه نگاه کرد.
«برای دخترم...»
صدایش لرزید.
— پس سایا یه دختر داشته...
جونگکوک نگاهش را به پارچه دوخت.
— من نمیدونستم.
جیا آرام پرسید:
— یعنی تو نمیدونستی دختر داشته؟
— نه.
— حتی نمیدونستی بچهای وجود داشته؟
جونگکوک سرش را به آرامی تکان داد.
— نه.
جیا دیگر چیزی نگفت.
فقط به عکس نگاه کرد.
بعد به نامه.
بعد به دستبند.
تهیونگ که کنارشان ایستاده بود، آرام گفت:
— جیا...
جیا به او نگاه نکرد.
فقط گفت:
— یه لحظه...
جعبه را برداشت و دوباره داخلش را گشت.
این بار کف جعبه را کنار زد.
یک کاغذ کوچک زیر لایهی پارچه گیر کرده بود.
جیا آن را بیرون کشید.
— این چیه؟
کاغذ را باز کرد.
چند خط کوتاه روی آن نوشته شده بود.
جیا شروع به خواندن کرد.
— «اگر روزی این نامه به دست جیا رسید، باید بدونه که مادرش همیشه دوستش داشت...»
دست جیا لرزید.
— مادرش...
تهیونگ آرام گفت:
— ادامه بده.
جیا اشکهایش را پاک کرد و ادامه داد:
— «جیا، تو دختر منی. شاید روزی بخوای بدونی پدرت کیه...»
جیا همانجا متوقف شد.
چشمهایش روی یک جمله ثابت ماند.
— پدرم...
جونگکوک آرام به او نگاه کرد.
جیا دوباره خواند.
— «پدرت مردیه که زمانی تمام دنیای من بود...»
پایین نامه، یک اسم نوشته شده بود.
جیا با صدایی لرزان آن را خواند:
«جونگکوک.»
اتاق کاملاً ساکت شد.
جیا سرش را بالا آورد.
نگاهش مستقیم روی جونگکوک افتاد.
جونگکوک به نامه خیره مانده بود.
— نه...
جیا یک قدم عقب رفت.
— یعنی...
صدایش لرزید.
— یعنی تو...
جونگکوک چیزی نگفت.
جیا اشکهایش را پاک کرد.
— تو پدر منی؟
جونگکوک چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— جیا...
جیا دوباره پرسید:
— تو پدر واقعی منی؟
جونگکوک نزدیکش شد.
— آره.
جیا خشکش زد.
تمام لحظههایی که از روز اول در این خانه گذشته بود، یکییکی در ذهنش مرور شد.
اولین شب...
اولین صبحانه...
دعواهای کوچک...
خندهها...
و همان عکس خانوادگی.
جیا آرام گفت:
— پس برای همین...
جونگکوک پرسید:
— برای چی؟
جیا با چشمهای خیس لبخند کوچکی زد.
— برای همین از اول حس میکردم اینجا یه جوری برام آشناست.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط به دخترش نگاه کرد.
دختری که سالها از وجودش بیخبر بود...
و حالا درست روبهرویش ایستاده بود.
جیا دختر واقعی جونگکوک و سایا بود.
سایا، مادر واقعی جیا، سالها پیش هنگام به دنیا آوردن او از دنیا رفته بود.
و زوجی که جیا تمام این سالها فکر میکرد پدر و مادرش هستند...
والدین بیولوژیکی او نبودند.
حقیقت بالاخره آشکار شده بود.
و حالا...
برای اولین بار...
جیا میدانست پدر واقعیاش چه کسی است.
جونگکوک هم بالاخره فهمیده بود...
دختری که این مدت وارد زندگیاش شده بود، همان دختری است که سالها پیش حتی نمیدانست وجود دارد.
جیا، دختر خودش بود. 🖤👨👧
- ۵۳۷
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط