{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بوسه_مرگ

#بوسه_مرگ
"پارت ۴۹"


از عمارت خارج شدیم.


راننده درِ ماشین رو برام باز کرد..


خواستم روی صندلی عقب بشینم که جونگ‌کوک با همون لحن جدیش گفت:

- اون طرف.


به صندلی کنار خودش اشاره کرد..


بدون بحث، همون‌جا نشستم.


ماشین آروم از عمارت خارج شد.


چند دقیقه توی سکوت گذشت.


مثل همیشه...


اون بیرون رو نگاه می‌کرد و من هم هر چند ثانیه یه بار یواشکی نگاش می‌کردم..


بالاخره سکوت رو شکستم.


& هنوز نمی‌خوای بگی کجا می‌ریم؟

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- عجولی؟

& نه... کنجکاوم.


- فرقی نداره.


چشمامو چرخوندم..


& تو از حرص دادن من لذت می‌بری، نه؟


این بار خیلی آروم نگاهم کرد.
_ شاید..


با تعجب بهش خیره شدم.


& وای... بالاخره یه جواب درست دادی.


مین‌جائه که جلو نشسته بود، لبخندش رو پنهون کرد..


جونگ‌کوک متوجه شد.
- مین‌جائه.

بله قربان؟

- اگه خیلی خوشت اومده، با صدای بلند بخند..


مین‌جائه سریع صاف نشست.


ببخشید قربان.


بی‌اختیار خنده‌م گرفت..


برای اولین بار بعد از مدت‌ها، فضای ماشین اون‌قدر سنگین نبود..


حدود بیست دقیقه بعد، ماشین جلوی ساختمونی بزرگ و شیک توقف کرد.‌.


با تعجب از پنجره بیرون رو نگاه کردم.

& اینجا...؟


جونگ‌کوک کمربندش رو باز کرد.


_ پیاده شو.


از ماشین پایین اومدم و اطرافم رو نگاه کردم.
ساختمون بیشتر شبیه یه مرکز خرید لوکس بود..


با تعجب رو به جونگ‌کوک کردم.

& اینجا کار داری؟

جونگ‌کوک خیلی کوتاه جواب داد:
_ آره.


همراهش وارد ساختمون شدیم..


چند نفر با دیدنش سرشون رو پایین انداختن و با احترام سلام کردن.


اون طبق معمول فقط با یه تکون سر جوابشون رو داد...


هنوز نمی‌دونستم برای چی منو اینجا آورده...
اما حس می‌کردم قراره دوباره غافلگیر بشم.


_____________________________


⭐️ادامه دارد.....


اسلاید بعدی لباس ات یادم رفته بود بزارم😁


مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🌙
دیدگاه ها (۱)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰³بعد دستاشو روی پهلوهام گذاشت و منو ب...

پارت ۲۱ 🖤جیمین کنار پنجره ایستاد و چند لحظه به بیرون خیره شد...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

ادامه¹ + واقعاً که! آدمو می‌دزدین، بعد حتی حاضر نیستین پول ش...

بعد از چند دیقه تهیونگ کامل مست شده بود.هیچی‌نمیفهنید فقط نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط