{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه¹

ادامه¹
+ واقعاً که! آدمو می‌دزدین، بعد حتی حاضر نیستین پول شیرشو بدین!

با غرغر سوار ماشین شد.

مرد هم کنارش نشست و در را بست.

ماشین حرکت کرد.

جونگ‌کوک از پنجره به خیابان نگاه می‌کرد.

چند دقیقه گذشت.

بالاخره طاقت نیاورد.

+خب، حالا می‌خوایم کجا بریم؟

مرد سکوت کرد.

+ آقا؟

سکوت.

+آقای کوچه‌ای؟

مرد آرام سرش را به سمت او چرخاند.

- اسم من رو این‌طوری صدا نزن.

+پس اسمتون رو بگین!

- لازم نیست بدونی.

+ باشه، پس منم دیگه باهاتون حرف نمی‌زنم.

مرد به روبه‌رو نگاه کرد.

جونگ‌کوک هم ساکت شد.

پنج ثانیه گذشت.

ده ثانیه.

پانزده ثانیه.

+ راستی، شما ازدواج کردین؟

مرد چشم‌هایش را بست.

- خدای من...

جونگ‌کوک لبخند زد.

+آها! پس خداتون هم هست؟ من فکر کردم شاید...

- ساکت شو.

+چشم.

سه ثانیه بعد...

+ولی جدی، ازدواج کردین؟

---

در همان زمان، جایی دور از دنیای انسان‌ها...

صدای قدم‌های مردی در تالاری عظیم پیچید.

دیوارهای سیاه، ستون‌های بلند و شعله‌هایی که بدون هیچ هیزمی می‌سوختند، فضای عجیبی به آنجا داده بودند.

در انتهای تالار، تختی بزرگ قرار داشت.

و روی آن، مردی نشسته بود که حتی نگاه کردن به چشمانش هم جرئت می‌خواست.

کیم تهیونگ.

فرمانروای بخشی از دنیای شیاطین.

او لباس سیاهی به تن داشت و انگشتانش آرام روی دسته‌ی تخت ضرب می‌گرفتند.

مردی مقابلش زانو زد.

' قربان، انسان رو آوردیم.

تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، پرسید:

_ کجاست؟

' در راهه.

تهیونگ سرش را بلند کرد.

_ در راهه؟

' بله، قربان.

تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.

بعد آرام از جایش بلند شد.

_ من بهت گفتم بیاریش اینجا.

' بله، ولی...

تهیونگ نگاه سردی به او انداخت.

_ ولی چی؟

مرد فوراً سرش را پایین انداخت.

' ظاهراً انسان کمی... پرحرفه.

تهیونگ بی‌حرکت ماند.

_ پرحرف؟

' خیلی، قربان.

تهیونگ دوباره روی تخت نشست.

_ انسان‌ها همیشه احمقن.

' البته قربان.

_ و مزاحم.

' کاملاً درست می‌فرمایید.

تهیونگ انگشتش را روی دسته‌ی تخت کشید.

_ امیدوارم این یکی حداقل ارزش دردسر رو داشته باشه.

---

ماشین از شهر خارج شده بود.

جونگ‌کوک تازه متوجه شده بود که دیگر هیچ ساختمانی در اطرافشان نیست.

+یه سؤال.

مرد بدون نگاه کردن به او جواب داد:

- نه.

من هنوز سؤالم رو نپرسیدم!

- جوابش نه.

+ عجب آدمیه!

جونگ‌کوک دوباره به پنجره نگاه کرد.

درختان بلند از کنار جاده می‌گذشتند و مه غلیظی بین آن‌ها دیده می‌شد.

+ ببخشید، ولی ما دقیقاً کجا داریم می‌ریم؟

مرد این بار جواب داد:

- جایی که نباید می‌رفتی.

جونگ‌کوک آرام برگشت.

+یعنی چی؟

- به‌زودی می‌فهمی.

+من از این جمله‌های مرموز خوشم نمیاد.

مرد چیزی نگفت.

جونگ‌کوک لب‌هایش را جمع کرد.

+ اصلاً می‌دونی چیه؟ من از اولم نباید دنبال اون گربه می‌رفتم!

مرد ناگهان به او نگاه کرد.

- چه گربه‌ای؟

+یه گربه‌ی سیاه! منو کشوند توی یه کوچه، بعد غیبش زد. بعدشم شما ظاهر شدین.

مرد اخم کرد.

- گربه‌ی سیاه؟

+ آره. چرا؟ فامیل شما بود؟

مرد جواب نداد.

اما برای اولین بار، نگرانی کوچکی در چشمانش دیده شد.

در همان لحظه، ماشین از میان مه عبور کرد.

جونگ‌کوک چشم‌هایش را بست.

وقتی دوباره آن‌ها را باز کرد...

دیگر جاده‌ای در کار نبود.

ماشین مقابل دروازه‌ای عظیم و سیاه ایستاده بود.

پشت دروازه، عمارتی بزرگ دیده می‌شد که بیشتر به قلعه‌های افسانه‌ای شباهت داشت.

جونگ‌کوک دهانش باز ماند.

...

چند ثانیه بعد، آرام پرسید:

+ اینجا خونه‌ست یا لوکیشن فیلم دراکولا؟

مرد از ماشین پیاده شد.

- پیاده شو.

جونگ‌کوک همچنان به عمارت خیره مانده بود.

+ من اگه الان فرار کنم، کسی متوجه میشه؟

- بله.

+ اگه بدوم؟

- می‌گیرنت.

+ اگه گریه کنم؟

مرد برای لحظه‌ای مکث کرد.

- احتمالاً هیچ‌کس اهمیت نمی‌ده.

جونگ‌کوک با ناراحتی به او نگاه کرد.

+ خیلی بی‌رحمین شماها!

از ماشین پیاده شد و کیسه‌ی خریدش را محکم در دست گرفت.

مرد با تعجب به کیسه نگاه کرد.

- هنوز اون رو نگه داشتی؟

+ معلومه! اینا پولی نیستن!

دروازه‌ها به‌آرامی باز شدند.

جونگ‌کوک قدمی به جلو برداشت.

همان لحظه، صدایی از داخل عمارت بلند شد.

_ بالاخره اومدی، انسان.

جونگ‌کوک ایستاد.

صدای قدم‌هایی از پله‌های عمارت شنیده شد.

مردی با لباس سیاه در بالای پله‌ها ظاهر شد.

چهره‌ای زیبا، نگاهی سرد و حالتی که انگار تمام دنیا برایش بی‌اهمیت بود.

تهیونگ.

چشمانش مستقیم روی جونگ‌کوک ثابت ماند.

جونگ‌کوک هم به او خیره شد.

چند ثانیه سکوت...

بعد جونگ‌کوک آرام به مرد کناری‌اش گفت:

+ ببخشید... این صاحب‌خونه‌ست؟

مرد زیر لب جواب داد:

- بله.

جونگ‌کوک دوباره به تهیونگ نگاه کرد.
دیدگاه ها (۳)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط