#بوسه_مرگ
#اسلحه
#انسان
#انگیزشی
#انگیزه
#بوسه
#بوسه_مرگ "پارت ۷۰"دقایقی بعد...آروم کنار مسیر سنگی باغ قدم ...
#بوسه_مرگ Last Partچند سال بعد...صدای خندهی یه دخترکوچولو ت...
#بوسه_مرگ "پارت ۶۹"چند دقیقه بعد...من و جونگکوک هنوز کنار ح...
#بوسه_مرگ "پارت ۶۸"کتاب رو بستم و از روی مبل بلند شدم..هوای ...
#بوسه_مرگ "پارت ۶۷"همین که درِ اتاق کار جونگکوک رو بستم، چن...
#بوسه_مرگ "پارت ۶۶"هنوز جلوی آینهی کوچیکآشپزخونه ایستاده بو...
#بوسه_مرگ "پارت ۶۵"همین که جونگکوک از کتابخونه بیرون رفت، ن...
#بوسه_مرگ "پارت ۶۴"صبح...نور آفتاب از لابهلای پردههاداخل ا...
#بوسه_مرگ "پارت ۶۳"شب...بارون آرومی شروع به باریدن کرده بود....
#بوسه_مرگ "پارت ۶۲"دستبهسینه روبهروش ایستاده بودم..& پس م...
#بوسه_مرگ " پارت ۶۱"هنوز داشتم به قیافهی جدی جونگکوکبعد از...
#بوسه_مرگ "پارت ۶۰"هنوز داشتم با گربه بازی میکردم که یهو پر...
#بوسه_مرگ "پارت ۵۹"& امروز باغ خیلی قشنگه...جونگکوک نگاهی ب...
#بوسه_مرگ "پارت ۵۸"همین که جونگکوک خواست از باغ خارج بشه، ا...
#بوسه_مرگ "پارت ۵۷"روی تاب نشسته بودم و با نوک کفشم آروم به ...
#بوسه_مرگ "پارت ۵۶"با غرغر زیر لب، روی صندلی نشستم..خدمتکاره...
#بوسه_مرگ " پارت ۵۵"ویو ا.ت سه روز از اون روز گذشته بود...بر...
#بوسه_مرگ "پارت ۵۴"خدمتکارها با یک سینی قهوه از انتهای راهرو...
#بوسه_مرگ "پارت ۵۳"همین که وارد عمارت شدیم، یکی از خدمتکارها...
#بوسه_مرگ "پارت ۵۲"هنوز ذهنم درگیر اتفاقی بود که چند لحظه قب...
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط
{{#video_url}}
{{/video_url}}
{{ seo.summary }}
خانه
سوالات متداول
درباره ما
قوانین