بعد از چند دیقه تهیونگ کامل مست شده بود.
بعد از چند دیقه تهیونگ کامل مست شده بود.
هیچینمیفهنید فقط نی فهمید د.یکش خیلی بزرگ شده بود.
با عجله بلند شد و رفت سمت جونگ کوک.
تهیونگ:جونگ کوکاااا.میشه یه لحظه بیای(مست و خمار)
جونگ کوک:الان میام.
بعد تهیونگ دستشو کشید بردش یه جای خلوط.
تهیونگ:جونگ کوکا.ببین.من الان نیازت دارممممم(مست و خمار)
جونگ کوک که تعجب کرده بود گفت
جونگ کوک:منظورت از نیاز....
تهیونگ:اره.همونننن(مستتت)
بعد جونگ کوک خواست چیزی بگه که تهیونگ براید استایل بغلش کرد و بردش سمت ماشینش و رو صندلی شاگرد نشوندش.
خودشم رفت اونور نشست.
جونگ کوک هی تقلا می کرد ولی هیچی فایده ای نداشت.
تهیونگ حرکت کرد
جونگ کوک:من رو کجا میبری(خجالت)
تهیونگ:عمارت خودم.(مست)
......
در عرض دو دیقه رسیدن عمارت.
تهیونگ بلند شد و جونگ کوک را براید استایل بغل کرد و بردش داخل عمارت
جونگ کوک هم دیگه تقلا نکرد چون می دونست فایده ای نداره.
فقط خجالت می کشید.
تهیونگ بردش طبقه بالا تو اتاق خودش و پرتش کرد رو تختش و در رو قفل کرد.
تهیونگ داشت نزدیک تهیونگ میشد و جونگ کوک هم همینطوری که رو تخت بود عقب عقب می رفت.
تا اینکه تهیونگ رسید بهش و روش خیمه زد و دستاشو بالا سرش قفل کرد.
جونگ کوک هم فقط به تهیونگ نگاه می کرد و لپاش قرمز شده بود.
تهیونگ اروم لباشو نزدیک لبای جونگ کوک کرد.
که یهو جونگ کوک گفت:
جونگ کوک:اقای تهیونگ.من گی نیستم(خجالت)
تهیونگ:منم نیستم.ولی...جذبت شدم.(خمار. و نیشخند)
جونگ کوک دیگه هیچی نگفت
تهیونگ دوباره لباشو نزدیک لبای جونگ کوک کرد و بوسیدش.
ولی جونگ کوک همکاری نکرد
و تهیونگ هم که دید جونگ کوک همکاری نمی کنه وحشیانه بوسیدش و لباشو می مکید.
بعد از چند دیقه ولش کرد و لبای جونگ کوک کبود شده بود و خون میومد.
تهیونگ یه نیشخند زد و جونگ کوک هم که خجالت کشید....
و.......
هیچینمیفهنید فقط نی فهمید د.یکش خیلی بزرگ شده بود.
با عجله بلند شد و رفت سمت جونگ کوک.
تهیونگ:جونگ کوکاااا.میشه یه لحظه بیای(مست و خمار)
جونگ کوک:الان میام.
بعد تهیونگ دستشو کشید بردش یه جای خلوط.
تهیونگ:جونگ کوکا.ببین.من الان نیازت دارممممم(مست و خمار)
جونگ کوک که تعجب کرده بود گفت
جونگ کوک:منظورت از نیاز....
تهیونگ:اره.همونننن(مستتت)
بعد جونگ کوک خواست چیزی بگه که تهیونگ براید استایل بغلش کرد و بردش سمت ماشینش و رو صندلی شاگرد نشوندش.
خودشم رفت اونور نشست.
جونگ کوک هی تقلا می کرد ولی هیچی فایده ای نداشت.
تهیونگ حرکت کرد
جونگ کوک:من رو کجا میبری(خجالت)
تهیونگ:عمارت خودم.(مست)
......
در عرض دو دیقه رسیدن عمارت.
تهیونگ بلند شد و جونگ کوک را براید استایل بغل کرد و بردش داخل عمارت
جونگ کوک هم دیگه تقلا نکرد چون می دونست فایده ای نداره.
فقط خجالت می کشید.
تهیونگ بردش طبقه بالا تو اتاق خودش و پرتش کرد رو تختش و در رو قفل کرد.
تهیونگ داشت نزدیک تهیونگ میشد و جونگ کوک هم همینطوری که رو تخت بود عقب عقب می رفت.
تا اینکه تهیونگ رسید بهش و روش خیمه زد و دستاشو بالا سرش قفل کرد.
جونگ کوک هم فقط به تهیونگ نگاه می کرد و لپاش قرمز شده بود.
تهیونگ اروم لباشو نزدیک لبای جونگ کوک کرد.
که یهو جونگ کوک گفت:
جونگ کوک:اقای تهیونگ.من گی نیستم(خجالت)
تهیونگ:منم نیستم.ولی...جذبت شدم.(خمار. و نیشخند)
جونگ کوک دیگه هیچی نگفت
تهیونگ دوباره لباشو نزدیک لبای جونگ کوک کرد و بوسیدش.
ولی جونگ کوک همکاری نکرد
و تهیونگ هم که دید جونگ کوک همکاری نمی کنه وحشیانه بوسیدش و لباشو می مکید.
بعد از چند دیقه ولش کرد و لبای جونگ کوک کبود شده بود و خون میومد.
تهیونگ یه نیشخند زد و جونگ کوک هم که خجالت کشید....
و.......
- ۱۴۸
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط