اخرین سختی
پارت ۶ :
شب خوابت نمیبرد . واسه فردا استرس داشتی نمیدونستی بری یا نری . فقط اضطراب داشتی . مدام گوشیتو چک کیکردی . بلند شدی و یه قرص خواب اور خوردی . بالاخره خوابت برد . صبح که از خواب بیدار شدی تصمیم گرفتی که به مهمونی برید. چون با خالی کردن میدون دشمناتو شاد میکردی . یه لباس مشکی جذب ساتن پوشیدی . یه میکاپ زیبا کردی و موهاتو باز گذاشتی و روی شونه هات ول کردی .خیلی خوشگل شده بودی . کفشاتم پوشیدی و رفتی سمت در کمپانی . قرار بود ساعت ۸ اونجا باشی . ماشینتو روشن کردی و سمت محل برگزاری مهمونی . همینکه رسیدی جولی با یه قیافه حسود طور داشت نگات میکرد . بیشتر چشم ها به تو بود. رفتی و پشت یه میز نشستی . مهمونی شروع شده بود . مامان جولی هم اومده بود . داشتی به بقیه که خوش میگذروندن نگاه میکردی که یه پسره اومد سمتت .
&:چرا تنهایی؟
ا.ت:اینجوری ترجیح میدم .
&:واقعا ؟ بیا باهم وقتمونو بگذرونیم.(نیشخند)
ا.ت:نیازی نیست ممنون .
&:بیا دیگه لج نکن.
ا.ت:گفتم نه .(داد)
&:باشه بابا وحشی .
ا.ت:برو گمشو .
بعد از اینکه پسره رفت نشستی سر جات . داشتی نوشیدنیتو میخوردی که با صدای جولی پشت میکروفون حواست بهش پرت شد .
جولی :خب امروز میخوام یه خبر مهم بهتون بدم . از اونجایی که خیلی دوست دارم با شما هم به اشتراک بزارم گفتم بهتره پشت میکروفون اعلام کنم .
همینجوری داشتی نگاهش میکردی .
جولی :من و هیونجین قراره اخر این ماه نامزد کنیم .(حلقشه گرفت بالا )
کل سالن شروع به دست زدن کردن . اشک توی چشمات جمع شد . هیونجین با یه لبخند داشت به جولی نگاه میکرد . یعنی همه اون حرفا دروغ بودن. تو هیچ کاری نکرده بودی که بخوای اینجوری تقاص پس بدی . همینجوری با شوک داشتی بهشون نگاه میکردی.
جولی:در اینجا از نامزد عزیزم میخوام که بیاد روی صحنه .
هیونجین با لبخند رفت سمت جولی . میکروفونو گرفت .
هیونجین: ممنون بابت تشویقاتون . هرکس که تمایل داره میتونه به عروسی من بیاد .
با نگاهش دنبالت گشت و وقتی پیدات کرد یه چهره بیروح به خودش گرفت .
جولی :بابت تبریکاتون ممنونم(لبخند)
بدون هیچ چیز دیگه از جات بلند شدی و کیفتو برداشتی و رفتی سمت مکانی که فقط خودت میدونستی . توی راه فقط گریه کردی . بعد از نیم ساعت رسیدی. یه زمین بازی بسکتبال که انگار متروکه شده بود . وقتی بچه بودی فقط اونجا بازی میکردی و هروقت که ناراحت بودی میرفتی اونجا. کلی شیشه و اشغال اونجا هست کلی سنگ .
با گریه یه تیکه سنگ و برداشتی و به سمت شیشه پرت کردی.
ا.ت:خسته شدمم خسته. دیگه تحمل ندارم . نمیتونم ادامه بدم دیگه(گریه).
شیشه هارو به همه جا پرتاب میکردی و گریه میکردی . بعد یه ساعت دیگه نای ادامه دادن نداشتی و همون جا روی زمین نشستی . تنهای تنها چندین ساعت همون جا موندی.
بفرمایید🥹💜
شب خوابت نمیبرد . واسه فردا استرس داشتی نمیدونستی بری یا نری . فقط اضطراب داشتی . مدام گوشیتو چک کیکردی . بلند شدی و یه قرص خواب اور خوردی . بالاخره خوابت برد . صبح که از خواب بیدار شدی تصمیم گرفتی که به مهمونی برید. چون با خالی کردن میدون دشمناتو شاد میکردی . یه لباس مشکی جذب ساتن پوشیدی . یه میکاپ زیبا کردی و موهاتو باز گذاشتی و روی شونه هات ول کردی .خیلی خوشگل شده بودی . کفشاتم پوشیدی و رفتی سمت در کمپانی . قرار بود ساعت ۸ اونجا باشی . ماشینتو روشن کردی و سمت محل برگزاری مهمونی . همینکه رسیدی جولی با یه قیافه حسود طور داشت نگات میکرد . بیشتر چشم ها به تو بود. رفتی و پشت یه میز نشستی . مهمونی شروع شده بود . مامان جولی هم اومده بود . داشتی به بقیه که خوش میگذروندن نگاه میکردی که یه پسره اومد سمتت .
&:چرا تنهایی؟
ا.ت:اینجوری ترجیح میدم .
&:واقعا ؟ بیا باهم وقتمونو بگذرونیم.(نیشخند)
ا.ت:نیازی نیست ممنون .
&:بیا دیگه لج نکن.
ا.ت:گفتم نه .(داد)
&:باشه بابا وحشی .
ا.ت:برو گمشو .
بعد از اینکه پسره رفت نشستی سر جات . داشتی نوشیدنیتو میخوردی که با صدای جولی پشت میکروفون حواست بهش پرت شد .
جولی :خب امروز میخوام یه خبر مهم بهتون بدم . از اونجایی که خیلی دوست دارم با شما هم به اشتراک بزارم گفتم بهتره پشت میکروفون اعلام کنم .
همینجوری داشتی نگاهش میکردی .
جولی :من و هیونجین قراره اخر این ماه نامزد کنیم .(حلقشه گرفت بالا )
کل سالن شروع به دست زدن کردن . اشک توی چشمات جمع شد . هیونجین با یه لبخند داشت به جولی نگاه میکرد . یعنی همه اون حرفا دروغ بودن. تو هیچ کاری نکرده بودی که بخوای اینجوری تقاص پس بدی . همینجوری با شوک داشتی بهشون نگاه میکردی.
جولی:در اینجا از نامزد عزیزم میخوام که بیاد روی صحنه .
هیونجین با لبخند رفت سمت جولی . میکروفونو گرفت .
هیونجین: ممنون بابت تشویقاتون . هرکس که تمایل داره میتونه به عروسی من بیاد .
با نگاهش دنبالت گشت و وقتی پیدات کرد یه چهره بیروح به خودش گرفت .
جولی :بابت تبریکاتون ممنونم(لبخند)
بدون هیچ چیز دیگه از جات بلند شدی و کیفتو برداشتی و رفتی سمت مکانی که فقط خودت میدونستی . توی راه فقط گریه کردی . بعد از نیم ساعت رسیدی. یه زمین بازی بسکتبال که انگار متروکه شده بود . وقتی بچه بودی فقط اونجا بازی میکردی و هروقت که ناراحت بودی میرفتی اونجا. کلی شیشه و اشغال اونجا هست کلی سنگ .
با گریه یه تیکه سنگ و برداشتی و به سمت شیشه پرت کردی.
ا.ت:خسته شدمم خسته. دیگه تحمل ندارم . نمیتونم ادامه بدم دیگه(گریه).
شیشه هارو به همه جا پرتاب میکردی و گریه میکردی . بعد یه ساعت دیگه نای ادامه دادن نداشتی و همون جا روی زمین نشستی . تنهای تنها چندین ساعت همون جا موندی.
بفرمایید🥹💜
- ۲۵.۴k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط