#مافیای_من
#مافیای_من
پارت 13
فلش بک ویو میرا:
وقتی هوسوک رو بردن خیلی گریه کردم خیلی حالم بد بود اونجا کاملا خلوت شد من هم که همونجا وسط خیابون افتاده بودم رو زمین و داشتم گریه میکردم بعد کلی گریه تصمیم گرفتم برم خونه وقتی رسیدم خونه رفتم تو اتاقم اونجا هم کلی گریه کردم اما فهمیدم گریه کردن هیچ کاری برام نمیکنه تصمیم گرفتم که برم پیش هوسوک پاشدم رفتم سمت حمام و از اونجا تیغ برداشتم. رفتم عکسی که از خودم و هوسوک روی میز بود رو برداشتم و بهش نگاه کردم
میرا: مگه بهم قول نداده بودی همیشه پیشم بمونی پس چیشد چرا رفتی... اما اشکال نداره الان منم میام پیشت... درسته که توی این دنیا بهم نرسیدیم اما توی دنیایی دیگه بهم میرسیم.
تیغ رو گذاشتم روی دستم و رگم رو زدم
پایان فلش بک. میرا:
ا/ت هربار کت چشکامو میبستم تمام خاطراتم با هوسوک میاد جلوی چشمم اما اخرش هم این اتفاق... (با گریه)
ویو ا/ت: ا
شک های میرا مثل سیل از گونه هاش جاری بود اون خاطره ی ترسناک هربار که چشماشو میبست جلوی چشمش مثل یک فیلم سینمایی پخش میشد پریدم و بغلش کردم
ا/ت: د اخه احمققققق چرا اینکارو کردی
میرا: تو عاشق نبودی وگرنه توهم کار منو میکردی
ا/ت: من نمیخوام خودمو بکشم و بزارم اون مرتیکه ی احمق که عشقمو ازم گرفت راحت زندگیشو بکنه... من... عاشق بودم میرا... اما... نمیزارم زندگیه خوشی داشته باشن(با بغض) میرا: ا/ت تو مطمعنی که میتونیم انتقاممون رو بگیریم
ا/ت: اره بهت قول میدم
ویو صبح ا/ت:
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم یهو یاد جونگهیون افتادم و با خودم گفتم من باید انتقامم رو بگیرم اشکامو پاک کردم و رفتم سمت سرویس بهداشتی کارای مربوطه رو انجام دادم و لباسامو عوض کردم اماده شدم و رفتم سمت اتاق میرا چون میدونم هیچ وقت به موقع بیدار نمیشه در زدم و در رو باز کردم اما میرا تو اتاقش نبود یهو صداش از پایین اومد
میرا: ا/تتتتتت بیا دیگه دیرمون میشه ها
ا/ت: باشه الان میام... تو کی بیدار شدی میرا: یک ساعت پیش
ا/ت: واقعا
میرا: اره... بیا صبحانه بخور که بریم
ا/ت: باشه
رفتم سر میز به میرا نگاهی کردم و با خودم گفتم«این میرا اون میرایی که میشناختم نیست» انگار خیلی جدی بود مثل همیشه نبود دیگه باهام شوخی نمیکرد خیلی جدی بود وقتی صبحانه رو تموم کردیم راه افتادیم سمت شرکت به میرا همه چیزو توضیح دادیم و رفتیم برای اماده شدن دیگه تقریبا اخر شب شده بود همه چیزو اماده کرده بودیم من و میرا هم اماده شدیم و رفتیم سمت مخفیگاه اونا فکر کنم مخفیگاهشون زیاد مخفی نبود اما واقعا غیر نفوذ بود بخاطر همین هیچ وقت هیچ کسی نتونسته بود اونارو دستگیر کنه.
من و میرا لباس های شیک و مافیا طور پوشیدیم و رفتیم سمت مخفیگاه رسیدیم اونجا کلی بادیگارد بود اما مارو راه دادن چون از قبل هماهنگ شده بودیم وقتی رسیدیم به اتاق اصلی رئیس مافیا با دیدن اون مرتیکه خون جلوی چشمامو گرفت...
پایان پارت 13
پارت 13
فلش بک ویو میرا:
وقتی هوسوک رو بردن خیلی گریه کردم خیلی حالم بد بود اونجا کاملا خلوت شد من هم که همونجا وسط خیابون افتاده بودم رو زمین و داشتم گریه میکردم بعد کلی گریه تصمیم گرفتم برم خونه وقتی رسیدم خونه رفتم تو اتاقم اونجا هم کلی گریه کردم اما فهمیدم گریه کردن هیچ کاری برام نمیکنه تصمیم گرفتم که برم پیش هوسوک پاشدم رفتم سمت حمام و از اونجا تیغ برداشتم. رفتم عکسی که از خودم و هوسوک روی میز بود رو برداشتم و بهش نگاه کردم
میرا: مگه بهم قول نداده بودی همیشه پیشم بمونی پس چیشد چرا رفتی... اما اشکال نداره الان منم میام پیشت... درسته که توی این دنیا بهم نرسیدیم اما توی دنیایی دیگه بهم میرسیم.
تیغ رو گذاشتم روی دستم و رگم رو زدم
پایان فلش بک. میرا:
ا/ت هربار کت چشکامو میبستم تمام خاطراتم با هوسوک میاد جلوی چشمم اما اخرش هم این اتفاق... (با گریه)
ویو ا/ت: ا
شک های میرا مثل سیل از گونه هاش جاری بود اون خاطره ی ترسناک هربار که چشماشو میبست جلوی چشمش مثل یک فیلم سینمایی پخش میشد پریدم و بغلش کردم
ا/ت: د اخه احمققققق چرا اینکارو کردی
میرا: تو عاشق نبودی وگرنه توهم کار منو میکردی
ا/ت: من نمیخوام خودمو بکشم و بزارم اون مرتیکه ی احمق که عشقمو ازم گرفت راحت زندگیشو بکنه... من... عاشق بودم میرا... اما... نمیزارم زندگیه خوشی داشته باشن(با بغض) میرا: ا/ت تو مطمعنی که میتونیم انتقاممون رو بگیریم
ا/ت: اره بهت قول میدم
ویو صبح ا/ت:
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم یهو یاد جونگهیون افتادم و با خودم گفتم من باید انتقامم رو بگیرم اشکامو پاک کردم و رفتم سمت سرویس بهداشتی کارای مربوطه رو انجام دادم و لباسامو عوض کردم اماده شدم و رفتم سمت اتاق میرا چون میدونم هیچ وقت به موقع بیدار نمیشه در زدم و در رو باز کردم اما میرا تو اتاقش نبود یهو صداش از پایین اومد
میرا: ا/تتتتتت بیا دیگه دیرمون میشه ها
ا/ت: باشه الان میام... تو کی بیدار شدی میرا: یک ساعت پیش
ا/ت: واقعا
میرا: اره... بیا صبحانه بخور که بریم
ا/ت: باشه
رفتم سر میز به میرا نگاهی کردم و با خودم گفتم«این میرا اون میرایی که میشناختم نیست» انگار خیلی جدی بود مثل همیشه نبود دیگه باهام شوخی نمیکرد خیلی جدی بود وقتی صبحانه رو تموم کردیم راه افتادیم سمت شرکت به میرا همه چیزو توضیح دادیم و رفتیم برای اماده شدن دیگه تقریبا اخر شب شده بود همه چیزو اماده کرده بودیم من و میرا هم اماده شدیم و رفتیم سمت مخفیگاه اونا فکر کنم مخفیگاهشون زیاد مخفی نبود اما واقعا غیر نفوذ بود بخاطر همین هیچ وقت هیچ کسی نتونسته بود اونارو دستگیر کنه.
من و میرا لباس های شیک و مافیا طور پوشیدیم و رفتیم سمت مخفیگاه رسیدیم اونجا کلی بادیگارد بود اما مارو راه دادن چون از قبل هماهنگ شده بودیم وقتی رسیدیم به اتاق اصلی رئیس مافیا با دیدن اون مرتیکه خون جلوی چشمامو گرفت...
پایان پارت 13
- ۳۲۵
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط